اخبار گوی محترم ... ما بیشعور نیستیم
 

ناگهان چهره ی اخبارگوی محترم توجه ام را جلب می کند، خیره می شوم به چهره ی آرام و با شخصیت اش، لب بالایش را مدام جمع می کند تا دندان هایش معلوم نشوند و مثل یک بز با شخصیت سرش را تکان می دهد و لبخند می زند و هی می گوید: بینندگان عزیز!
یک جورهایی اذیت می شوم، آنقدر که فکر می کنم این جسمیت متمرکز و غیر قابل دسترس هیچ گونه نقصی ندارد و اصلا یک جورهایی آدم خوشش می آید خیال کند.اصلا بیشتر خیال ها همینطوری شکل می گیرند.
همیشه فکر می کنم آدم هایی را که زیاد ولی از تلویزیون می بینم، اگر در دنیای خارج(خارج از تصویر) آنها را ببینم ، نخواهم شناخت. یکی همین اخبارگوی محترم است که حسابی لجم را در می آورد . یک جورهایی انگار به موقعیتی که این آدم ها در آن قرار گرفته اند و به تصویر این موقعیت ها عادت کرده ام و نمی توانم آن ها را در موقعیت دیگری تفسیر کنم.(عجب مزخرفی!)
حالا اخبارگوی محترم کنار هم خوابه اش ولو شده و به هیچ یک ازبینندگان عزیزی که تکرار کرده، فکر نمی کند. سعی می کنم با ساختن خیال هایی از این قبیل، به ادامه ی برنامه توجه کنم! این روزها همش درگیری های ذهنی عجیب و غریب دارم، این،یکی از ملموس ترین هایش بود که قابل باز گفتن است!
پ.ن : تلویزیون را خاموش می کنم

 
توسط کرم دندون در 25 آبان 1386 10:20 بֽظֽ | | نظرات (9)
 

 

گنگ مثل رادیکال 2
 

حالا اینجا نشسته کنار من و هر چقدر بخواهم می توانم نگاهش کنم. البته فقط نگاهش کنم. حتی می توانم آنقدر صورتم را به صورتش نزدیک کنم که کرک های نرم و سفیدش را ببینم. همچنین صورت خودم را توی مردمک چشمهاش.حرف نمی زند. فقط به نوشته هایی نگاه می کند که من تند و تند می نویسم و او باید آنها را بفهمد و نمی فهمد. درس هایی درباره رابطه و حد و تابع.
برای اینکه به حرف بیارمش باید از او سوال بپرسم. باید بخواهم همان چیزهایی را که برایش نوشته ام را تکرار کند و بعد به لبهایش نگاه کنم که کلمات از آنجا از تنش کوچ می کنند، در هوا پرسه می زنند و روی گوشهایم می نشیند.
گلویم طعم صدایت را می گیرد. می خواهم حرف بزنم. حرفهایی از جنس دیگر. غیر از این درس و نوشته های روی کاغذ. اما نمی توانم. حرف های دیگر خفه اش می کنند. برای همین غصه ام می گیرد. جوابهای تو هم کمکی نمی کند. آخر تو بگو از دست این علامت های منطقی، از دست این عدد ها چه کاری بر می آید؟!

می گویم:
"نه. اشتباه کردی."
می خندد و می گوید:
" خیلی خنگم. نه؟"
"نه."

می خواهم بگویم تو خنگ نیستی، دست های من خنگ اند. اما نمی گویم و در عوض می خندم و برای اینکه بپرسد چرا می خندم، خنده ام را بیش از حد کش می دهم. اما نمی پرسد. در عوض لب پایین اش را گاز می گیرد. لابد خندیدنم را در تایید خنگ بودن خودش گرفته. یادم رفته که من معلم ام و او شاگرد و هر چه من می خواهم این فاصله را از میان بردارم. او آن را حفظ می کند.
هوس می کنم آب پرتقالی را که برای هر دو تایمان خریده باز کنم. می گویم :
" تو خنگ نیستی. به دست های من نگاه کن."

گفته و نگفته، کمی آب پرتقال می ریزد روی دستم و کاغذ ها و میز. از این همزمانی تو هم می روم. لابد حالا پیش خودش فکر می کند، منظور دست و پا چلفتی بودنم است. من به دستم نگاه می کنم و او به کاغذها. با دستمال کاغذی ای که از جیبش بیرون می آورد میز را پاک می کند و بعد کاغذ ها را. یکی هم به من می دهد تا دستم را پاک کنم. دستمالش تازه نیست. انگار پیش تر مصرف کرده باشد. شاید روی صورتش کشیده باشد. شاید عرق روی گونه ها و پشت لبانش را پاک کرده و حالا به من رسیده تا دستم را رویش بکشم. روی گذشته تن اش. روی نمک لب هاش. روی نمک ابروهاش.

کاغذ ها را بر می دارد و به لکه های نارنجی خیره می شود و بعد یکجا دور خودش جمع می کند. می پرسم:
" بالاخره تکلیف x^2-2=0 چی شد؟"
می بینم که چند عدد را امتحان می کند: 1و1.5و2. با تردید می گوید:
"جواب نداره."
با خنده می گویم:
" پس تو هم مثل فیثاغورسیان معتقدی که عدد های گنگ وجود ندارد. هان؟"
نمی داند از چه چیز حرف می زنم. فقط مودبانه می خندد و سرش را پایین می اندازد.

ذهنم می رود سمت کلمه" وجود" و به چیزهایی که وجود دارند اما باید نادیده بگیریمشان. مثلا ریشه دوم 2 که فیثاغورسیان انکارش می کردند. اما اگر مصریم که ببینیم شان باید افشایشان کنیم یا به حرف شان بیاوریم.

تن تو چگونه به حرف می آید. این تنی که نشسته اینجا کنار من. که وجود دارد اما نباید حرفی از آن به میان بیاید. انگار که ما باید تن هایمان را پشت در جا می گذاشتیم. اشتباهی پیش آمد که آب پرتقال روی دستم ریخت و دستم دیده شد. اشتباه شده که تن تو در این اتاق در بسته عرق می کند.

خودش را با مقنعه باد می زند.
"گرمه. نه؟"
نگاه ام می کند و با سر تکان می دهد و می خندد. دوست داشتم بگویم:
" خیلی گرم. گرم مثل تن تو و سر من."
و بعد نگاه کنم به چهره اش و به چشمهاش. شاید سرش را پایین بگیرد و نگاهش را بدزد و شاید زل بزند توی چشم هام و بگوید:
" خیلی گرم. گرم مثل تن تو و سر من."

بلند می شوم و کولر را روشن می کنم. می توانم پیشنهاد کنم روپوشش را در بیاورد. اما منصرف می شوم. لابد زیر این روپوش همین تی شرت سفیدی را پوشیده که نقش یک جزیره را دارد با یک درخت نارگیل و یک خورشید و دو نارگیل. همین تی شرتی که توی عکس پوشیده. عکسی که لای کتابش است و من به یک نظر دیده ام. روی تخت نشسته است و دست ها را در عقب ستون کرده و با لبخندی به دوربین نگاه می کند. دوربینی که یک لحظه جایش را من اشغال کرده ام. خنده او نگاه مرا نشانه گرفته است. به سرنوشت این عکس فکر می کنم، به اینکه چه کسانی آنرا دیده اند و خواهند دید. چه کسانی عاشق اش می شوند و برای چه کسی یادگاری می شود و شاید هم کسی روزی آنرا از خشم پاره کند، این نگاه را و این خنده را. سرنوشت اشیا هم گاه مثل سرنوشت آدمها تا حد سرگیجه نامعلوم است.

به صورت برنزه شده ات نگاه می کنم و دوباره به یاد جزیره روی سینه ات می افتم که می تواند خانه ما باشد. خانه من و تو. می توانیم روزها نارگیل بخوریم و با هم شنا کنیم و بعد بیاییم و در ساحل زیر آفتاب دراز بکشیم و تو اینطور مثل حالا برنزه شوی. صورت ات و تن ات بدون تن پوش. و موهات که خیس است و به هم چسبیده. بی هیچ حجابی. و من هم دیگر غصه حرف زدن نداشته باشم. شاید هم توانستیم زبانی مخصوص به خودمان اختراع کنیم، تا دیگر به این زبانی که پر از سو تفاهم است نیازی نداشته باشیم.

می گویم:" باید خیلی سخت باشد، با این روپوش و مقنعه تو این هوای به این گرمی!"
" خب. آره، ولی چه می شه کرد. آدم عادت می کنه."
"عادت؟"
"آره. مث اون فیلی که به پاش طناب بسته بودن. شنیدی داستانشو؟"
شنیده بودم اما می گویم: "نه." دوست داشتم می گفتم:
" شنیدم. اما دوست دارم از زبان تو هم بشنوم. دوست دارم که برایم حرف بزنی."
اما می گویم : "نه." و او با چه اشتیاقی داستان را برایم تعریف می کند. داستان بچه فیلی که پایش را با طناب به درخت بسته بودند، طوری که تلاش برای پاره کردن طناب بی فایده بود. بزرگ هم که شد از روی عادت دیگر هیچ وقت تلاش نکرد.

این را به حساب دو رویی نگذار. به من حق بده که محتاط باشم، در برابر این زبانی که معنای کلماتش برای تو چیز دیگری است و برای من چیز دیگر. از این ها گذشته من نیاز دارم به این اشتیاق تو. دوست دارم این لذتی را که تو از آگاه کردن من می بری، مثل لذتی که من از فکر کردن به تو می برم.
مفهوم حد را برایش توضیح می دهم اما گوش نمی کند. مدام به ساعتش نگاه می کند. ( آیا قراری دارد با کسی پشت این در؟) حرف هایم را بی حوصله تایید می کند و سر آخر توی کیفش را می گردد.

" متغیر x به سمت a میل می کند هر گاه فاصله x و a هر لحظه از هم کمتر شوند، اما هیچ گاه به هم نرسند."
ذهنم می رود سمت کلمه "میل" و اینکه این مفهوم انتزاعی چقدر واقعی و انسانی است. میل انسان فاصله را از میان بر نمی دارد، آشیل از لاک پشت عقب می افتد و تیری که می خواهد به هدف بخورد ، اصلا از جایش تکان نمی خورد.
" خسته شدی؟"
" آره."
" باشه پس تمامش می کنیم."

ذوق زده وسایلش را جمع می کند و بلند می شود که برود. اما قبل از اینکه به در برسد باید نصف این فاصله را طی کند و قبل از آن نصف نصف این فاصله را و قبل آن.....

و دست های من نیز هیچ گاه به او نمی رسد، پیش از آن باید نصف این فاصله را بردارد و قبل آن نصف نصف این فاصله را و قبل آن....

پیش از بستن در با لبخند برایم دست تکان می دهد، من هم سری تکان می دهم. نشسته ام، بی حرکت، مثل تیری که از جایش تکان نخورده.

 
توسط کرم دندون در 16 آبان 1386 5:55 بֽظֽ | | نظرات (27)
 

 

بی‌بال پریدن
 

فیصر رفت .... حالا چه فرقی میکند که بدانیم متولد 1338 در گتوند بوده یا دامپزشکی را نیمه رها کرده نا به کسب و کار عاشقانه خود یعنی ادبیات و شاعری بپردازد ... مهم نیست ... اصلا مهم نیست ... مهم این است که شاعر مثل چشمه، مثل رود و آینه‌های ناگهان و ... دیگر پیش ما نیست ... خدایش بیامرزاد .

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم !
اگر خنجر دوستان، گرده ایم !

گواهی بخواهید، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !

دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

در همین باره:

درگذشت شاعر عشق و تنهايي‌هاي من - گوراب
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند... - بخواب فروردین
به یاد و خاطره قیصر امین پور - خواب زمستانی
هنوز فرصت نيست - سال های تاکنون
قطار رفت ،تو رفتي ، تمام ايستگاه رفت - از هیچ کجا تا خداحافظ
قیصر هم رفت - از جنوب غربی
مرگ‌اندیشی و طرب‌ناکی لحظه‌ها - کتیبه
قيصر امين پور خاموش شد - شملک

 
توسط کرم دندون در 8 آبان 1386 10:14 بֽظֽ | | نظرات (17)
 

 

چگونه سالینجر می تواند زندگی شما را دگرگون کند
 

... من ریموند فورد را دوست دارم، از پدرم هم بیشتر دوستش دارم. هر کسی که این دفتر یادداشت های روزانه را باز کند و این صفحه را بخواند ظرف 24 ساعت می میرد. فردا شب!!! خدای مهربان خواهش می کنم نگذار لورنس فلپس در مهمانی من بدجنسی کند و نگذار پدر و آقای میلر سر میز یا هر جای دیگری آلمانی حرف بزنند چون خوب می دانم همه وقتی بروند خانه هایشان به پدر و مادر هایشان می گویند. به جز ریموند و دوروتی. ریموند دوستت دارم چون تو خوب ترین پسر دنیایی و من میخواهم با تو ازدواج کنم. هرکسی این را بدون اجازه من بخواند ظرف 24 ساعت می میرد یا مریض می شود.

... دارم سعی می کنم بهت بگم فورد هیچ وقت متوجه این نشده که تو بهترین کلاه صاف کن عالمی. منظورم اینه که آدم نمی تونه به اون نوع شعری برسه که فورد بهش رسیده، مگر اینکه توانایی عادی مردا برای تشخیص دادن یه کلاه صاف کن عالی رو از دس بده ...

... داشت معذرت خواهی می کرد، می شد گفت خیلی هم عالی. اصلا از آن دست معذرت خواهی هایی نبود که می شود از زن سی و سه ساله ای تا گردن فرورفته در لجن غلیظ زناشویی انتظار داشت، معذرت خواهی دختر فروشنده ی بسیار جوانی بود که از روی حماقت عوض پرده های قرمز، پرده های آبی فرستاده است.

پي نوشت:
این تکه ها و چند تکه ی دیگر آنقدر مرا به ذوق آورد که اینجا آوردمشان. سالینجر این بار با یک شیوه روایی جدید و متغیر و با تکنیک های بعضا پست مدرن، کمابیش با همان ویژگی های کتاب های قبلی و با آن استعاره ها و توصیفات عجیب و غریب خاص خودش با رد پای کودکی و نهایتا سرخوردگی بدون بازگشت، در کتابی به اسم جنگل واژگون خواننده را سحر می کند.

جنگل واژگون، جی دی سالینجر، ترجمه بابک تبرایی و سحرساعی، انتشارات نیلا.

 
توسط کرم دندون در 5 آبان 1386 9:07 قֽظֽ | | نظرات (13)