اخبار گوی محترم ... ما بیشعور نیستیم
 

ناگهان چهره ی اخبارگوی محترم توجه ام را جلب می کند، خیره می شوم به چهره ی آرام و با شخصیت اش، لب بالایش را مدام جمع می کند تا دندان هایش معلوم نشوند و مثل یک بز با شخصیت سرش را تکان می دهد و لبخند می زند و هی می گوید: بینندگان عزیز!
یک جورهایی اذیت می شوم، آنقدر که فکر می کنم این جسمیت متمرکز و غیر قابل دسترس هیچ گونه نقصی ندارد و اصلا یک جورهایی آدم خوشش می آید خیال کند.اصلا بیشتر خیال ها همینطوری شکل می گیرند.
همیشه فکر می کنم آدم هایی را که زیاد ولی از تلویزیون می بینم، اگر در دنیای خارج(خارج از تصویر) آنها را ببینم ، نخواهم شناخت. یکی همین اخبارگوی محترم است که حسابی لجم را در می آورد . یک جورهایی انگار به موقعیتی که این آدم ها در آن قرار گرفته اند و به تصویر این موقعیت ها عادت کرده ام و نمی توانم آن ها را در موقعیت دیگری تفسیر کنم.(عجب مزخرفی!)
حالا اخبارگوی محترم کنار هم خوابه اش ولو شده و به هیچ یک ازبینندگان عزیزی که تکرار کرده، فکر نمی کند. سعی می کنم با ساختن خیال هایی از این قبیل، به ادامه ی برنامه توجه کنم! این روزها همش درگیری های ذهنی عجیب و غریب دارم، این،یکی از ملموس ترین هایش بود که قابل باز گفتن است!
پ.ن : تلویزیون را خاموش می کنم

 
توسط کرم دندون در 25 آبان 1386 10:20 بֽظֽ | | نظرات (9)