زمانی برای تشکری ناچیز
 

ديروز به تصادف نوشته هاي اولين وبلاگم را خواندم ، تاريخ اولين نوشته مصادف با سه روز پيش بود . يعني که امروز مي شود چهارسال و سه روز اراجيف نويسي. اسم اولين وبلاگ آدم اول بود و اولين پستم اين بود که :

"خيال نكني حضرت آدم را مي گويم، نه. اسم را از كاموي عزيز به عاريه گرفته ام و مفهوم را نيز تا حدي.
مراد از آدم اول آدمي ست كه در سرزميني بدون نياكان و يادگار پرورش يافته است. آدمي كه در تاريكي شب، ساليان دراز در سرزمين فراموشيها راه مي رود.
به قول كامو:
"آدمي كه ناگزير شده خود را دست تنها پرورش دهد و هرگز آن لحظه ها را به خود نديده تا پدري او را صدا زند، تا راز خانواده را يا دردي كهنه را يا تجربه عمر خود را براي او بگويد. آدمي كه ناگزير بوده دست تنها ياد بگيرد ، دست تنها بزرگ شود ، بازور و با قدرت ، دست تنها اخلاقيات و حقيقت خود را بيابد ، تا اينكه سرانجام به صورت آدم به دنيا آيد و سپس با تولدي سخت تر ديگربار به دنيا آيد يعني اينبار براي ديگران"
ومن فكر مي كنم كه تازه دارم به صورت آدم به دنيا مي آيم و هنوز زايشي سخت تر در پيش است

تو این مدتی که وبلاگ کرم دندون رو به طور جدی و رسمی ادامه دادم خیلی کم پیش اومده که باهم حرف بزنیم،یعنی بدون واسطه و رودر رو من وبلاگ نویس و توی خواننده با هم ... خیلی کم شده از خودم بنویسم،البته نوشته های روزمره همیشه بود و یک بار هم جریان همه گیر پنج اعتراف یلدایی که البته بعد چند روزی به علت یه سری مسائل شخصی حذف شد ...
توی این مدت اتفاق های زیادی رو تجربه کردم و کردیم... از فوت شدن تراژیک پریسا،تغییر آدرس وبلاگ و دات کام شدنم به لطف بچه های جابلاگی،داوریم توی جشنواره وبلاگ نویسی ادبی مشهد،آشنا شدنم با بهترین دوست و همراه تمام عمرم توی همین محیط،فیلتر شدنم،چاپ شدن بعضی نوشته هام توی ویژه نامه های روزنامه شرق و همشهری و نشریه دانشجویی پارازیت و چندین اتفاق خوب و بد دیگه ای که الان متاسفانه حضور ذهن ندارم ... اما بزرگترین لطفی که وبلاگ در حق من کرد پیدا کردن دهها دوست خوب و دوست داشتنی بود که هیچ طور نمی تونستم مثلشون رو پیدا کنم ...
مهسا(عمرم)، شیدا(همشهری خوبم و بهتریم منتقد و مشوقم!)، آیدا، صادق(مخفی!)، احمد( این پسر حرف نداره از بس گله ! من عاشقتم حاجی !)، شمالگان (طراح قالب و دوست عزیزم)، فرهاد (ماهی دودی)، بهاره(از اولین و بهترین خواننده های وبلاگ)، خاله شیرین(سلام !)، گربه(که معلوم نیست کجاست!!)، مریم، آیلار(چقدر من این دختر رو اذیت میکنم و چه ظرفیت بالایی و چه هوش موسیقیایی داره !)، ریزگول و سان ( هر دو با هم !)، روزبه(کامی دی وی دی رو با کمک اون پیدا کردم!)، آیدیوت، الهام، شهرزاد(کم پیدا!)، پاساژ عزیزم، احسان، سورئالیست(خیلی گله !)، گلبانو، ورونیک، علی یوسفی(که کلی شرمندش شدم)، محمد رضا زمانی، مهرگان، فروغ، تی تی(گله، گل !!) و خیلی های دیگه که الان حضور ذهن ندارم ...
خواستم ازتون تشکر کنم،توی یه مطلب کوچیک .... از همه شمایی که سر می زنید اینجا و می خونید و به بزرگی خودتون می بخشید که کامنت هاتون رو جواب نمیدم،لینک هاتون رو دیر می زارم یا دیر به دیر بهتون سر می زنم ... از کامنت هاتون،لینک هاتون،اینکه وفت می زارید و اینکه شاید یه کوچولو این کرمه رو دوست دارید ... مطمئن باشید که نوشته های همه رو می خونم و به همه سر می زنم و اگه کامنت نمی زارم فقط به دلیل وقت کمه ...
کرم دندون خیلی کوچیک تر از ایناست که بخواد از شما تشکر بکنه اما از ته دل خوشحاله که اینقدر دوستای خوبی داره ... می خواستم این پست رو در روز سالگرد افتتاح وبلاگ بنویسم اما فکر کردم که واسه تشکر کردن هیچ وقت دیر نیست ...

و حرفي هم براي تو
مي دانم که روزي برمي گرديم با لبخند تا گل نسرين بچينيم. اگر مومن شوم و طالب ايمان ، دوستتر دارم به آغاز بهار مومن شوم تا آغاز فصل سرد. مي داني که
بهار حضور توست ، بودن توست
در تماشاخانهء چشم ، نگاه روشن توست .
هاي مهر تابان
بهار بی دريغ رخشيدن توست .
در کوير فراموشي به سراشيب ياد
در نغلتيدن توست.
غنچهء مهر شکفتن
در دل بي همدم توست.
بهار خنديدن توست.

 
توسط کرم دندون در 26 آذر 1386 9:28 قֽظֽ | | نظرات (16)
 

 

پر از حرف مچاله شده
 

زن با دلتنگي گفت «خيلي وقته ديگه با هم حرف نمي زنيم» مرد به تأكيد سر تكان داد «حرف نمي زنيم» بعد ساكت شدند و ابري را كه لذت سرخ غروب را مي كشيد به تن اش و مي رفت تا در نئشگي لذت وا بدهد و متلاشي شود با نگاه بدرقه كردند. بعد مثل زن و مردي كه دوباره با هم تنها بمانند، دوباره بر مي گردند به خودشان . زن با همان لحن گفت «قبلاً زياد حرف مي زديم» مرد با همان بي لحني سر تكان داد «زياد حرف مي زديم» زن پرسيد «فكر مي كني از حرف زدن فراتر رفتيم يا از حرف زدن هم عاجز مونديم؟» مرد هميشه بايد جملات پيچيده ي زن را ساده مي كرد «منظورت اينه كه اين خوبه يا بد؟» زن هميشه بايد دوباره روي حرف اش تأكيد مي كرد «منظورم اينه كه رابطه ي ما كامل تر شده يا عقيم مونده» مرد دست هايش را انداخت پشت نيمكت و صورت اش را رو به آسمان گسترده و دلتنگ گرفت و در حالي كه از طبيعت لذت مي برد گفت «كامل... عقيم... فراتر... فروتر... چرا مثل دستگاه هاي باركد فروشگاه ها به يه برچسب نياز داري تا چيز ها رو حس كني؟» زن بغض گرفته از بي خيالي مرد ، لابد به بيد مجنوني نگاه كرد كه مثل يك فواره ي از كار افتاده ي گياهي، پر از بيهودگي بود و در دور دست ها براي خودش وجود داشت و گفت «اين طوري مي تونم چيز ها رو بفهمم، اين طوري با چيز ها رابطه برقرار مي كنم» مرد با لذت دستِ هزاران سال اثيرِِ بغضي زيبا را در گلوگاه زن تصور مي كرد كه به آرامي يك چنگنواز، تار هاي صوتي را مي نواخت … و با سر تأكيد كرد «مثل دستگاه هاي باركد توي فروشگاه ها» باد با بي قيدي تكاني به بيدمجنون پير مي داد و بعد مي آمد بين موهاي زن سنگين و مغموم مي شد، خسته مي خزيد در شكاف گرم سينه اش و مي خواست همان جا خواب اش ببرد و زن مثل يك لالايي، غمگين و يكنواخت مي گفت «اين نيست كه تو به برچسب نياز نداشته باشي، تو اصلاً به رابطه نياز نداري» دست مرد از پشت نيمكت نشست رو شانه ي زن و چشم هايش در شكاف علف گرفته ي سنگ فرش ها دنبال جمله اي براي تبرئه ي خود گشت «من به تو نياز دارم، مي دوني …» باد بايد باز هم به شكاف سينه ي زن بخزد و بين راه موهاي لطيفِ كاهي را مثل نوازش گندمزار روي دست مرد بريزد و مرد از اين نوازش لبخند بزند و از اين لبخند، ته رنگي از عصبانيت به صداي زن بريزد و بگويد «به من نياز داري همون طور كه به غذا، فندك، به كفش نياز داري...» بعد با خوابيدن باد، صداي زن بايد مثل صداي مادري با خوابيدن بچه، پائين بيايد «به من نياز داري كه اينجا كنارت بشينم... تو خيابون ها هم قدم باهات راه برم.... تو رختخواب كنارت بخوابم...» مرد اين لحن يكنواحت مغموم را دوست داشت. مثل عطر چاي كوهي، چيزي از هزاران سال ني چوپان هاي غمگين و بي كس در خودش داشت و مثل عطر چاي كوهي چيزهاي خيلي دور و خيلي عزيزي را در مرد بيدار مي كرد. مرد ساده بود . زن را با برچسب هاش، با اين تلخي ها و بهانه گيري هاي قبل پريودش، با صدايش كه آدم را ياد عطر چاي كوهي مي اندازد دوست دارد و لبخند مي زند و با موهاي زن بازي مي كند . زن برگشت رو به نگاه مرد گفت «زهر اين لبخندِ بي تفاوت... فكر مي كني از دلم بره؟» مرد نمي فهميد نبايد لبخند بزند و هيچ وقت هم نخواهد فهميد «من انقدر فكر نمي كنم. دوستت دارم» زن با چشم هاي شيشه اي پوزخند زد «دوست داشتن عجيبي داري» مرد باز هم لبخند زد «موجود عجيبي رو هم دوست دارم» «داري به چي مي خندي؟ من هر حرفي بزنم، هر دردي داشته باشم به نظر تو نق نق هاي يه زنِ...» خداي من، هنوز هم مرد دارد لبخند مي زند «من فقط دارم سعي مي كنم دعوا نكنيم» «تو بي تفاوتي. برات هيچ چيز اهميتي نداره. هيچ وقت درد من كه هميشه درد اين رابطه بوده براي تو هيچ اهميتي نداشته» بالاخره زن توانست با همه، هيچ ها و اشك هايش لبخند را از صورت مردش پاك كند و كمابيش چيز هايي را كه مي خواست بشنود «من تو رو حس مي كنم كه اينجا كنار من نشستي. مي تونستي هر جاي ديگه اي باشي. پيش يكي از اون هم دانشكده اي هاي روشنفكر حراف ات كه بلدن روي هر چيزي برچسب هاي قلمبه سلمبه بذارن. اما اينجايي، پيش من! برا همين بذار تو غر بزني، منم بخندم ، باشه؟» حالا مرد مي تواند چشم هاي خيس زنش را ببوسد و بگويد «نگاه كن! اون تيكه ابر شبيه يه كاغذ مچاله شده است» زن هم مي تواند لبخند محوي به مردش بزند و با خودش بگويد « مثل دل من ، پر از حرف هاي مچاله شده » و بعد همه چيز به خوبي و خوشي تمام شود ...

 
توسط کرم دندون در 20 آذر 1386 6:42 بֽظֽ | | نظرات (10)
 

 

الف حرف آخر اسم توست ... آنجا که نام کوچک من آغاز می شود
 

جمعه:

ساعت 7 صبح - متروی امام خمینی :
یه پارک عجیب غریب با یه زمین فوتبال چمن وسطش و چنتا آدم که وسط سرمای اول صبح دارن آماده یه فوتبال میشن. طبق معمول نیم ساعتی خودمو مشغول می کنم تا بیای ... وقتی میای و قیافه منو می بینی زودی میگی دقیقا به موقع اومدم ! یادم میره اصلا که ازت دلخور بودم و دلخوری یعنی چی ... دستاتو که می گیرم همه چی یادم میره ...

ساعت 10 صبح - درکه:
چقدر آدم ! جلو جلو میری و حرف می زنی ، مثل همیشه سر حال و پر انرژی ... داد میزی بدو تنبل ! من اما نفس نفس می زنم و قدم روی قدم بر می دارم ! از پشت سر راه رفتنت رو نگاه می کنم که مثل یه دختر 7 ساله که با باباش اومده کوه بازیگوشی می کنی. منم که همش غر کفشای 200 تومنیم رو می زنم و تو که می خندی و بالاتر میری و وقتی قیافه آویزون و آش و لاش منو می بینی رضایت میدی به اتراق کردن و میگی اینم بخش مورد علاقه تو ! یه صبحونه دبش و آش و تخم مرغ محلی و کلی چای گرم و لباس من که پر لکه های آش شد !! تا می خوریم و می خندیم و پایین میایم ظهر شده و کلی خسته ایم ...

ساعت 2 بعد از ظهر - سینما آستارا - تجریش:
پیشنهاد کی بود یادم نیست اما توفیق اجباری دیدن اونم صلات ظهر خیلی چسبید ! چقدر خندیدیم و یاد کیوان و اون نوشته اش در مورد سینما و تاریکی و اینا کردیم ! چقدر دوست دارم خنده هاتو ....

ساعت 6 عصر - کافی شاپ آقا فرهاد!! - کرج:
وقت خداحافظی نمی تونم تو چشمات نگاه کنم ... حسرت می خورم و میگم دیدی امروزم یه روز بی بوسه شد؟ می خندی و میگی این امینی که من می بینم کار خودتو آخر می کنی ! کار خودمو نمی کنم و بجاش غصه می خورم و به یه روز بی بوسه فکر می کنم ....

شنبه:

ساعت 3 بعد از ظهر - سینما آزادی - انقلاب:
خسته و کوفته از 5 ساعت پاساژ گردی و تندیس و گلدیس و گلستان و آستینش کوتاهه و تنگه و دو ایکس لارج و ... به سینما پناه می بریم و دنبال یه فیلمی که ساعت 3 شروع بشه ! بین اون همه فیلم فقط در شهر خبری نیست هست دارای شرایط لازم شناخته میشه و همره 5 نفر بیکار و خسته از خیابون دیگه و یه مامور که عین چماق بالا سرمون ایستاده ، گند زدن به سینمای کوئنی و لبوفسکی بزرگ رو نگاه می کنیم و فیلم به نیمه نرسیده میزنیم بیرون.تو میری کرج و من رهسپار میلاد نور !

سه شنبه:

ساعت 12 ظهر - نمایشکاه دو سالانه کاریکاتور - کانون فرهنگی هنری صبا - ولیعصر:
یه بحث ساده و یه دلخوری کوچولو و تویی که تنهایی جلو جلو میری و تابلو ها رو چنتا یکی رد می کنی و منی که کلی تو دلم غصه می خورم و ناراحتم و عین بچه ها لج می کنم و باهات حرف نمی زنم ... چقدر ساده بود شروع اولین قهر دونفره مون و چه تجربه عجیبی بود اینکه با من باشی و قهر باشیم و حرف نزنیم با هم ... تا خود کرج و پارک جهانشهر ...

ساعت 5 بعد از ظهر - پارک جهانشهر - پشت زمین تنیس - کرج:
نمیشه ... خودتم میدونی که انقدر خاطره خوب از اینجا داریم که نمیشه توش قهر باشیم ... از قهر بازی خسته میشم و میام منت کشی و تو بازی رو جدی گرفتی و حرف نمی زنی و اخم کردی بهم ... دلم می گیره و وقتی حال و روز آویزونم رو می بینی رضایت میدی و آروم آروم میای تو بغلم و می خندیم و یادمون میره هرچی دلخوری بوده ... سرت رو که بر می گردنی لبات که میاد جلوی صورتم چشمامو می بندم و گرمات پخش میشه توی ذره ذره سلول های تنم ...

جمعه:

ساعت 10 صبح - توچال :
خیلی شلوغه ... شاید همه مردم تهران صف کشیدن واسه بلیت تله کابین و تو غر می زنی و میگی بیخیال صف و کوه و اینا بشیم و همون جا بشینیم و ظهر برگردیم پایین. از بی برنامگیت اعصابم خورد میشه و تو خودت خوب میدنی ... منم قهر می کنم و میگم همین حالا برگردیم پایین و از خود میدون تجریش تا نزدیکی های ونک رو پیاده میریم و حرف نمی زنیم و این میشه تجربه اولین دعوای جدی دو نفره مون ! من لج می کنم و تیکه می ندازم که چقدر راه رفتنمون اینجا وقت تلف کردن نیست و تو بی برنامه ای و اصلا حرفای من واست مهم نیست و کار خودتو می کنی و رابطه فقط به دوست داشتن نیست و فکر کنم این آخرین باری باشه که با هم میریم بیرون و تو فقط غصه می خوری و بغض می کنی و میگی برو خونه و اصلا نمی خوام که باهام باشی و می خوام تنها باشم...

ساعت 2 ظهر - یه پارک بین تجریش و ونک:
روی یه نیمکت بغل چادر بسیج می شینیم که از بلند گوش مداحه داره آهنگ های شادمهر رو واسه امام حسین می خونه. تو نشستی رو نیمکت و من می ایستم جلوت و کمی بلند بلند حرف می زنم و خالی میشم و نگاهم می افته به اون یکدونه قطره اشک لرزون روی گونه هات ... می میرم ... خودت می دونی که چقدر دوستت دارم ... هرچی سعی می کنم درستش کنم نمی دونم چطوری و تویی که حالا کلی زیاد از من ناراحتی و واقعا داری به ادامه دادن رابطه با من و اینکه دوست داشتن فقط واسش کافیه یا نه فکر می کنی ! هیچی باهام حرف نمی زنی و دستاتو بهم نمیدی و به مسخره بازیام نمی خندی و تحویلم نمی گیری ... عین یه بچه که مامانش بهش بی توجهی میکنه کلافه شدم و دست و پام رو گم کردم و نمی دونم که باید چیکار کنم ... سوار ماشین میشم به سمت ولیعصر ....

ساعت 4 بعد از ظهر - ساندویچ فروشی با لژ خانوادگی!! - بلوار کشاورز:
میریم بالا و سقفی که کوتاهه و سر من که محکم می خوره تو سقف ! نمی بینی و من کلی دردم میاد و نازش می کنم و می شینم کنارتو و دستاتو به زور می گیرم و باهات حرف می زنم ... آروم میشی و غرق فکری که به هم به حرف پسر میز بغلی که به دخترا می گفت بیاین به یه خودکشی دسته جمعی فکر کنیم می خندیم و پیتزا می خوریم و باز باهام آشتی می کنی. انقدر خوشحالم که حد نداره ... کلی می خندیم و به هم پیتزا با سیب زمینی پر سس میدیم و شکممون که پر شد و حرفهامو که توجیح کردم واست از اونجا می زنیم بیرون ... از خدا برای آمرزش اموات صاحب اون رستوران کلی دعا می کنم تو دلم و تو نمی فهمی !

شنبه:

ساعت 10 صبح - اتوبوس کرج قزوین:
دارم می رسونمت تا دانشگاه. کلی حرف می زنیم و گردو می خوریم و من به این فکر می کنم که کاش همه وقتمون رو تو این اتوبوس بودیم و فقط تو می دونی که چرا ...

ساعت 11 ظهر - اتوبوی نمی دونم کجا به تهران:
اشکام همینجوری دارن می ریزن ... باور کن من خواستم جلوشونو بگیرم اما دو ساعت بی صدا یه بند می ریزن و تمام صورت و گردنم رو خیس میکنن. به قطار ساعت 5 تهران-اهواز فکر می کنم و به یک هفته عجیب و دوست داشتنی و به تو ای که بینهایت دوستت دارم ...

پ.ن: تهران بودم ...

 
توسط کرم دندون در 14 آذر 1386 11:34 قֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

پيش درآمد
 

بنده نه افلاطونم نه ويل دورانت. گيرم هم که بودم، سقراط ماجرا که مسعود باشد و يا آناتول فرانسش مجید لاجرم افلاطون و ويل دورانت قضيه هم بنده مي شوم، يکجا! و خوب بالطبع حاصل هم گل واژه.
ماجرا اين نيست که من از سياست و اين داستانها خوشم آمده باشد. ادعايي هم ندارم که اين حرفها درستند يا غلط. کما اينکه اين جمع مکالمه کننده آدمهاي با اختلاف عميقي نيستند و خوب منصف باشم، بحث اينگونه نمي تواند جامعيت داشته باشد. اما خوب، فکر کنم دستکم به دو يا سه آلترناتيو ممکن نگاهي انداخته ايم...

حاضرين:
مسعود: راستش از مسعود چيز خاصي نميشه گفت. مهمترين حرکت زندگيش بعد از اينکه باباش يه کارخونه و يه خونه با محتوياتش خرید و يک ماشين به اسمش کرد و يه زن هم واسش گرفت ، خريدن يه کمد زير تلويزيوني بوده! آها و نوشتن يه کتاب که تقديم شده به همسر عزيزش. از نظر مسعود، مجید و سینا جفتشون به درد لاي جرز مي خورن و چون فکر مي کرد که مشارکت با خودش، از رفتن لاي جرز بدتره ، شريکشون شد! مسعود الان در تئوري يک طرفدار تغييرات راديکاله و در عمل يک همسر و پدر ناز و صدالبته محافظه کار .

مجید: مجید دلبندم ، آخر تئوريه. البته فقط تئوري. مهمترين آرزوي زندگيش اينه که اينقدر جوراب داشته باشه که مجبور به شستن هر روزه اونا نباشه ديگه و هر روز يه جفت بندازه دور. البته چون هنوز اين آرزوش بر آورده نشده، وقتي ميرين خونه ش بايد از ماسک استفاده کنين! آها مهمترين خصلت مجید خوشبيني بيش از حدشه. اون الان شيش ساله که قراره ماه بعد همه قرضاشو بده! و سه ماه بعدترشم بشه بيل گيتس ثاني... آها مجید هنوز به اصلاحات و خاتمي هم خوشبينه.

سینا: راجع به اين يکي هيچي نگم بهتره. خودش معتقده که خيلي آدم مثبتيه، يه جور آنتوني رابينز ثاني! ولي به نظر بقيه عين کوچا تو کارتون بنل ميمونه. آدم با مطالعه اييه ، مثلا آخرين مطالعاتش کتاب بامداد خمار و مردان مريخي-زنان ونوسي بوده. اون الان نه به اصلاحات خوشبينه نه به آمريکا. حسينقلي خاني حال ميکنه. دو سه قرن دير به دنيا اومده وگرنه آنارشيست ميشد. حالا چون آنارشيست بودن دمده س فقط سعي ميکنه باهمه مخالف باشه. ولي فعلا تو اين بحث طرفدار اصلاحات حداکثريه، البته اگه بقيه بذارن حرف بزنه.

عماد: آخر فعاليت سياسي، ختم رفيقاي کله گنده، انتهاي يه چيزاي مهمي که خودشم دقيقا نمي دونه چيان. الان تک مضراب مياد فقط... انگار هدف زندگيش اينه که گند بزنه به صحبتاي اين سه نفر ديگه. از نظر اون، مشکلات دنيا با نابودي اين سه نفر حل ميشه... عماد مهندس ساختمونه و فکر ميکنه مهندساي کامپيوتر (اون سه نفر ديگه)يه مشتي سوسول علاف سربار بي خاصيتن. دائم پروژه هايي رو که تابحال انجام داده به رخ اونا ميکشه که الحق پروژه هاي مهمي هستن: ساختن توالت عمومي پارک لاله، ساختن توالت عمومي ايستگاه هفتم، ساختن توالت عمومي مجتمع تفريحي فجر... عماد منتظر روزيه که بزرگترين و مهمترين توالت عمومي زندگيش رو بسازه. مهمترين شعار سياسي عماد اينه: هر ايراني يک توالت! البته هرچي بقيه بهش ميگن "خوب اينطوري که همش توالت ميشه" به خرجش نميره هي...

غايبين:

داوود: الان چهار پنج ساله که گير داده مشکلات خاورميانه رو حل کنه. شانس نياورد وگرنه جاي ديزرايلي، اين بايد نقشه خاور ميانه رو ميچيد. شعارش اينه: زنده باد کردستان بزرگ از نيل تا مي سي سي پي! هر چي چهار نفر ديگه زور زدن به اين حالي کنن که اين وسط يکي دو تا اقيانوس رو نديده گرفته، به خرجش نرفت: ميگه با فرات حال نمي کنم. الان يکي دو ماهيه که به اين نتيجه رسيده که جرج بوش نواده صلاح الدين ايوبيه. اين چند وقته ميگه شعاراي قبليش خيلي بي کلاس بودن. اروپايي حال ميکنه. شعار جديد داوود اينه: زنده باد سوئد آزاد و دموکراتيک... ميخواد يه سوئد مدرن ، آزاد و پيشرفته عينا به سبک کردستان عراق بسازه!!

(آها تا يادم نرفته اينم بگم، سینا و مجید فعاليتاي سياسي مشترک زيادي داشتن: مثلا هيجده تير رفتن کیانپارس باهم ساندويچ کوکتل خوردن و بحث سياسي کردن، قبلشم تو دوم خرداد بحث سياسي کردن، قبل ترش تو شرکت فلان بحث سياسي کردن.... اونا الانم فعاليتاي سياسي زيادي مي کنن: ميرن بلوار ساحلی، بلال ميخورن و بحث سياسي ميکنن... مجید معتقده که فعاليتاي سياسي اونا چند وقته ديگه به بار ميشينه . ميگه: چند وقت ديگه ميتونيم پيتزا بخوريم و بحث سياسي بکنيم، باور کنين که رسيدن از کوکتل به پيتزا دستاورد کمي نيس بچه ها...)

ادامه دارد !

پ.ن: گفتگوی من با رادیو زمانه رو اینجا بشنوید.

 
توسط کرم دندون در 1 آذر 1386 10:06 قֽظֽ | | نظرات (18)