جمعه:
ساعت 7 صبح - متروی امام خمینی :
یه پارک عجیب غریب با یه زمین فوتبال چمن وسطش و چنتا آدم که وسط سرمای اول صبح دارن آماده یه فوتبال میشن. طبق معمول نیم ساعتی خودمو مشغول می کنم تا بیای ... وقتی میای و قیافه منو می بینی زودی میگی دقیقا به موقع اومدم ! یادم میره اصلا که ازت دلخور بودم و دلخوری یعنی چی ... دستاتو که می گیرم همه چی یادم میره ...
ساعت 10 صبح - درکه:
چقدر آدم ! جلو جلو میری و حرف می زنی ، مثل همیشه سر حال و پر انرژی ... داد میزی بدو تنبل ! من اما نفس نفس می زنم و قدم روی قدم بر می دارم ! از پشت سر راه رفتنت رو نگاه می کنم که مثل یه دختر 7 ساله که با باباش اومده کوه بازیگوشی می کنی. منم که همش غر کفشای 200 تومنیم رو می زنم و تو که می خندی و بالاتر میری و وقتی قیافه آویزون و آش و لاش منو می بینی رضایت میدی به اتراق کردن و میگی اینم بخش مورد علاقه تو ! یه صبحونه دبش و آش و تخم مرغ محلی و کلی چای گرم و لباس من که پر لکه های آش شد !! تا می خوریم و می خندیم و پایین میایم ظهر شده و کلی خسته ایم ...
ساعت 2 بعد از ظهر - سینما آستارا - تجریش:
پیشنهاد کی بود یادم نیست اما توفیق اجباری دیدن اونم صلات ظهر خیلی چسبید ! چقدر خندیدیم و یاد کیوان و اون نوشته اش در مورد سینما و تاریکی و اینا کردیم ! چقدر دوست دارم خنده هاتو ....
ساعت 6 عصر - کافی شاپ آقا فرهاد!! - کرج:
وقت خداحافظی نمی تونم تو چشمات نگاه کنم ... حسرت می خورم و میگم دیدی امروزم یه روز بی بوسه شد؟ می خندی و میگی این امینی که من می بینم کار خودتو آخر می کنی ! کار خودمو نمی کنم و بجاش غصه می خورم و به یه روز بی بوسه فکر می کنم ....
شنبه:
ساعت 3 بعد از ظهر - سینما آزادی - انقلاب:
خسته و کوفته از 5 ساعت پاساژ گردی و تندیس و گلدیس و گلستان و آستینش کوتاهه و تنگه و دو ایکس لارج و ... به سینما پناه می بریم و دنبال یه فیلمی که ساعت 3 شروع بشه ! بین اون همه فیلم فقط در شهر خبری نیست هست دارای شرایط لازم شناخته میشه و همره 5 نفر بیکار و خسته از خیابون دیگه و یه مامور که عین چماق بالا سرمون ایستاده ، گند زدن به سینمای کوئنی و لبوفسکی بزرگ رو نگاه می کنیم و فیلم به نیمه نرسیده میزنیم بیرون.تو میری کرج و من رهسپار میلاد نور !
سه شنبه:
ساعت 12 ظهر - نمایشکاه دو سالانه کاریکاتور - کانون فرهنگی هنری صبا - ولیعصر:
یه بحث ساده و یه دلخوری کوچولو و تویی که تنهایی جلو جلو میری و تابلو ها رو چنتا یکی رد می کنی و منی که کلی تو دلم غصه می خورم و ناراحتم و عین بچه ها لج می کنم و باهات حرف نمی زنم ... چقدر ساده بود شروع اولین قهر دونفره مون و چه تجربه عجیبی بود اینکه با من باشی و قهر باشیم و حرف نزنیم با هم ... تا خود کرج و پارک جهانشهر ...
ساعت 5 بعد از ظهر - پارک جهانشهر - پشت زمین تنیس - کرج:
نمیشه ... خودتم میدونی که انقدر خاطره خوب از اینجا داریم که نمیشه توش قهر باشیم ... از قهر بازی خسته میشم و میام منت کشی و تو بازی رو جدی گرفتی و حرف نمی زنی و اخم کردی بهم ... دلم می گیره و وقتی حال و روز آویزونم رو می بینی رضایت میدی و آروم آروم میای تو بغلم و می خندیم و یادمون میره هرچی دلخوری بوده ... سرت رو که بر می گردنی لبات که میاد جلوی صورتم چشمامو می بندم و گرمات پخش میشه توی ذره ذره سلول های تنم ...
جمعه:
ساعت 10 صبح - توچال :
خیلی شلوغه ... شاید همه مردم تهران صف کشیدن واسه بلیت تله کابین و تو غر می زنی و میگی بیخیال صف و کوه و اینا بشیم و همون جا بشینیم و ظهر برگردیم پایین. از بی برنامگیت اعصابم خورد میشه و تو خودت خوب میدنی ... منم قهر می کنم و میگم همین حالا برگردیم پایین و از خود میدون تجریش تا نزدیکی های ونک رو پیاده میریم و حرف نمی زنیم و این میشه تجربه اولین دعوای جدی دو نفره مون ! من لج می کنم و تیکه می ندازم که چقدر راه رفتنمون اینجا وقت تلف کردن نیست و تو بی برنامه ای و اصلا حرفای من واست مهم نیست و کار خودتو می کنی و رابطه فقط به دوست داشتن نیست و فکر کنم این آخرین باری باشه که با هم میریم بیرون و تو فقط غصه می خوری و بغض می کنی و میگی برو خونه و اصلا نمی خوام که باهام باشی و می خوام تنها باشم...
ساعت 2 ظهر - یه پارک بین تجریش و ونک:
روی یه نیمکت بغل چادر بسیج می شینیم که از بلند گوش مداحه داره آهنگ های شادمهر رو واسه امام حسین می خونه. تو نشستی رو نیمکت و من می ایستم جلوت و کمی بلند بلند حرف می زنم و خالی میشم و نگاهم می افته به اون یکدونه قطره اشک لرزون روی گونه هات ... می میرم ... خودت می دونی که چقدر دوستت دارم ... هرچی سعی می کنم درستش کنم نمی دونم چطوری و تویی که حالا کلی زیاد از من ناراحتی و واقعا داری به ادامه دادن رابطه با من و اینکه دوست داشتن فقط واسش کافیه یا نه فکر می کنی ! هیچی باهام حرف نمی زنی و دستاتو بهم نمیدی و به مسخره بازیام نمی خندی و تحویلم نمی گیری ... عین یه بچه که مامانش بهش بی توجهی میکنه کلافه شدم و دست و پام رو گم کردم و نمی دونم که باید چیکار کنم ... سوار ماشین میشم به سمت ولیعصر ....
ساعت 4 بعد از ظهر - ساندویچ فروشی با لژ خانوادگی!! - بلوار کشاورز:
میریم بالا و سقفی که کوتاهه و سر من که محکم می خوره تو سقف ! نمی بینی و من کلی دردم میاد و نازش می کنم و می شینم کنارتو و دستاتو به زور می گیرم و باهات حرف می زنم ... آروم میشی و غرق فکری که به هم به حرف پسر میز بغلی که به دخترا می گفت بیاین به یه خودکشی دسته جمعی فکر کنیم می خندیم و پیتزا می خوریم و باز باهام آشتی می کنی. انقدر خوشحالم که حد نداره ... کلی می خندیم و به هم پیتزا با سیب زمینی پر سس میدیم و شکممون که پر شد و حرفهامو که توجیح کردم واست از اونجا می زنیم بیرون ... از خدا برای آمرزش اموات صاحب اون رستوران کلی دعا می کنم تو دلم و تو نمی فهمی !
شنبه:
ساعت 10 صبح - اتوبوس کرج قزوین:
دارم می رسونمت تا دانشگاه. کلی حرف می زنیم و گردو می خوریم و من به این فکر می کنم که کاش همه وقتمون رو تو این اتوبوس بودیم و فقط تو می دونی که چرا ...
ساعت 11 ظهر - اتوبوی نمی دونم کجا به تهران:
اشکام همینجوری دارن می ریزن ... باور کن من خواستم جلوشونو بگیرم اما دو ساعت بی صدا یه بند می ریزن و تمام صورت و گردنم رو خیس میکنن. به قطار ساعت 5 تهران-اهواز فکر می کنم و به یک هفته عجیب و دوست داشتنی و به تو ای که بینهایت دوستت دارم ...
پ.ن: تهران بودم ...