|
مثل هرشب،ربدوشامبر زرشکی اش را پوشید و بالشش را کوبید تا زیر سرش سفت نشود. ملافه ی سفید را دور خودش پیچید و کتاب را از روی پاتختی برداشت. لای کتاب را با انگشتش گرفت،طوریکه از وسط تا نخورد، اول صفحه ی بیست و هشت را خواند تا خوب آماده شود وقتی کاملا تحریک شد و لرزشی خفیف توی اندامش احساس کرد، چشمانش را بست و منظره ای سرسبز را تصور کرد، چون از انزال زودرس خوشش نمی آمد. بعد از چند دقیقه چشمهایش را باز کرد و رفت سراغ صفحه ی بیست و نه.همینطور که از ابتدا می خواند، چشمانش را به کاغذ زرد شده ی کتاب دوخته بود و تمام اتفاقات را موبه مو تصویر می کرد. درست مثل همیشه، رزیتا را دختری موقرمز با چشمان آبی مات و پوستی روشن و هم خوابه اش آقای استیل را مردی میانسال با هیکلی درشت و موهای جوگندمی. با اینکه هیچ تناسبی بین شان وجود نداشت ولی مجبور بود این طوری باشند، چون آن وقت تصویرشان با تصویر زن آپارتمان روبرویی که از پشت پرده، شوهر مو فرفری اش را می بوسید قاطی می شد یا با تصویر پیشخدمت ساختمان که او هیچ گاه چهره اش را ندیده بود و فقط شنیده بود که رانهای خوش تراشی دارد و باسنش وقتی راه می رود دیدنی است. البته ناله های شبانه اش را از اتاقی که بالای سرش بود، می شنید و احتمال می داد که پسر رستوران دار خیابان روبرویی تورش کرده باشد. حالا تصویر رزیتا خوب جا افتاده بود، چون یک سال بود که هر شب با هم به خواب می رفتن. شبها موهای رزیتا خیلی زیبا می شد مخصوصا توی تاریکی که زنهای مو مشکی به نظرش کچل می آمدند، رزیتا با موهای براق و چشمان آبی درشتش، سرحال و دوست داشتنی بود. آرام نوازشش می کرد و بعد یک ساعتی با هم حرف می زدند و توی بغل هم خوابشان می برد.
رزیتا برایش از آقای استیل می گفت که هیچ احساسی نسبت بهش ندارد و آنقدر بی احساس و بی تفاوت است که وقتی از پیشش بلند می شود، حتی نمی پرسد کجا می روی؟ فقط می گوید: عزیزم زود برگرد. و او هم نوازشش می کرد و دلداریش می داد که یک روز با دست های خودش آقای استیل را خفه می کند و برای همیشه پیش هم می مانند، تا مجبور نشوند هرشب دزدکی پیش هم بیایند. بعد رزیتا محکم می بوسیدش و چشمانش برق می زد.
ولی آن شب رزیتا اخم کرده بود و تصویرش خیلی کمرنگ شده بود. چشمانش مثل همیشه نبود و موهای اش بی حالت روی گونه هایش افتاده بود . هر چقدر سعی کرد نتوانست خوب مجسم اش کند، چشمانش را فشار داد و سعی کرد از اول شروع کند. ولی نمی توانست.یک غلت محکم توی رختخواب زد و سرش را برگرداند. دهانش باز مانده بود، چشمانش را چند بار باز و بسته کرد و دستانش را سفت دور متکا حلقه کرد. باورش نمی شد. به جای صفحه ی بیست و نه ، یک زن موقرمز و چشم آبی کنارش خوابیده بود و داشت نگاهش می کرد. هر چقدر فکر کرد، دید تا لحظه ای پیش کسی اینجا نبوده ، بعد فکر کرد که هنوز خیال می کند. داشت دیوانه می شد. سرش را تکان داد و بدن زن موقرمز را لمس کرد. هیچ اشتباهی نبود. همانطور که هر شب تصور کرده بود. ولی زن حرف نمی زد. هر چقدر ازش سوال کرد که از کجا آمده و چرا آمده اینجا و اصلا دلش می خواهد پیش او بماند یا نه ، زن هیچ حرفی نمی زد و فقط نگاهش می کرد .بعد شروع کرد به نوازش کردنش. باز هم زن حرفی نزد. آرام لبهایش را بوسید و لباسهایش را درآورد . همانطور که توی صفحه ی بیست و نه نوشته بود. با خودش فکر کرد اول باید اجازه بگیرد ولی زن نه حرف می زد و نه حتی حرکتی می کرد . فقط پلکهایش تکان می خورد. اگر این حرکت را هم نداشت ، باورش می شد که این زن ، یک جسد یا یک عروسک آدم نما ست. هیچ کاری به ذهنش نمی رسید. زن را همانطور لخت و بی حالت رها کرد، دوباره غلتی زد و صفحه ی بیست و هشت را باز کرد. این بار سعی کرد با دقت بیشتری بخواند. چشمانش را بست و رزیتای خودش را تصور کرد. اینطوری خیلی بهتر بود. |