کارولینای عزیز ... - 1
 

کارولینای عزیز ...
بعد از چندين ماه بی خبری، فرانچسکا برايم نامه ای فرستاد که در آن نوشته بود: "عاقبت در يک بعد از ظهر بهاری تصميم گرفتم ازدواج کنم."
حالا اوايل ماه می بود و تقريبا دوماهی از ازدواج فرانچسکا می گذشت. در نامه اش نوشته بود: "اگر دعوت به سينمای آن روز بعد از ظهر مرا قبول کرده بودی، همه چيز فرق می کرد و شايد من هرگز ازدواج نمی کردم. می بينی مارچلو ، زندگی به همين مضحکی ست. يک اتفاق ساده ی کوچک به سادگی می تواند سرنوشت تو را تغيير دهد."
و من به اتفاقات کوچکی فکر می کردم که تمام اين سال ها سرنوشت مرا تغيير داده بود.

می دانی کارولينا ، گاهی با خود فکر می کنم زمان می گذرد و آرام آرام مرا و آن ها که دوست مانده اند را به کام خود می کشد. گاهی از همه ی آن چه که ممکن است روزی ديگر نباشد آن قدر می ترسم که دلم می خواهد تمام لحظه های حاضر را به بند بکشم و برای هميشه جاودانه کنم. به هر قيمتی. اما زمان از دستانم سُر می خورد و مرا با پس مانده های ذهنم تنها می گذارد. اين روزها را بيشتر با نشخوار خاطراتم می گذرانم. به فرانچسکا فکر می کنم، به حرف هايش، به طنز تلخ هميشگی اش، و به اين که چه قدر دلم برايش تنگ خواهد شد.

می گويد: حالا می توانم انتقام تمام روزهای گذشته را از تو بگيرم.
به تلخی لبخند می زنم و هيچ نمی گويم. با خودم فکر می کنم: چه حماقت بزرگی. کاش فرانچسکا می دانست دکمه ی مورد علاقه اش اين جا درست کار نخواهد کرد، کاش می دانست.
غمگين شده ام. چيزی بر قفسه ی سينه ام سنگينی می کند. با هم حرف می زنيم، می خنديم، و من مانند قديم ها از حرف زدن با او لذت می برم.
...
می گويد: بدبختی بزرگی ست که آدم بابت عذاب وجدان نداشتن هم عذاب وجدان داشته باشد.
به قهقهه می خندم و او را سخت درک می کنم. سخت..

 
توسط کرم دندون در 21 بهمن 1386 5:03 بֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

تقدیم نامچه : تقدیم به یکی از بزرگترین تناقض های زندگی
 

تو خسته ای
خسته تر از آنکه از پس خنده های تلخ ات
ذرات سخیف نیکوتین، به رقص در آیند
و در گرماگرم شوخی های بچه گانه ات
اندوهی عظیم، در چهره ات، جا خوش کند.

تو خسته ای
خسته تر ازآنکه،
در اتفاق های خنده دار دفترچه ی کوچکت پنهان شوی
و با شادی کودکانه ات
بالاتر از بلاهتِ کودکانه،
اتهام دیوانگی را به سخره بگیری

تو خسته ای
خسته تر از آنکه
آیه های پوچ و ناامیدی را در چشمان کوچک ات جای دهی
و از قاب شیشه ای سرد
نگاه های خالی ازشهوت را
روی آسمان تنهایی هایت فرو بریزی

تو خسته ای
ومن هیچ گاه نتوانستم این خطوط را تمام کنم
همانطور که تو
هيچ گاه نتوانستی حرفهایت را تمام کنی.

پی نوشت: اصولا در ناکجاآبادی که ما درس می خوانیم،(به قول خودش کوتاهترین عبارتی که چهار دروغ را یکجا در خود جای می دهد!) و به قول خودم یک محیط کنسرواتیو و بسته که بزرگترین مشکل بشریت در آنجا سلام کردن است و تنها موضوع قابل فکر کردن،حول و حوش جفت و گیری و نیازهای اولیه انسانی خلاصه می شود!( احتمالا یک چیزهایی بعدها خواهم نوشت در این مورد) ولی در همین مکان عجیب و غریب، تناقض های زیادی وجود دارد که یکی وجود همین آدم است.

ساعت هایی که سر کلاسش می نشستیم دنیای خارج را از یاد می بردیم و جهان را در یک اتاق چند رسانه ای محدود می کردیم.زمان متوقف می شد و ما غرق می شدیم در طوفان کلامی که عشق و پوچ و سکون را یک جا در خودش جای می داد.
اگر روزی این تقدیم نامچه را بخواند حتما گستاخی من را در این پست خواهد بخشید

 
توسط کرم دندون در 14 بهمن 1386 7:53 بֽظֽ | | نظرات (12)
 

 

درس خواندن من!
 

خم،
قوز،
خمیازه،
چرت،
هماغوشی با پتوی یک لا.
تمرکز :
نوزاد جدیدِ بغل دستی
و تغییر ساعاتِ عشق بازی!
کاهش سرعت سوسک ها
روی دیوارهای خط خطی!
بیست و یکمین فحش زن همسایه،
آخرین ناله های شبانه
از سقفِ بدون فیلتر!
شروع: ................
لاشه ی چند شعر،
توی بغل حل المسائل.

 
توسط کرم دندون در 10 بهمن 1386 9:10 قֽظֽ | | نظرات (16)
 

 

دارد ته می کشد این زمستان لعنتی ...
 

صدا می آید،صدای باد وشب، صدای گاز موتوری در بیرون پنجره، صدا می آید، صدای شبی که قبل تر ها فقط شب بود و یک بالش و تخت و پتو و حالا فقط شب است و خیال های بیهوده.
صدا می آید، صدایی یکنواخت با فرکانسی معلوم وروی فرکانس های مغزی ام خش می اندازد.
شاید صدای مهتابی روشن همسایه باشد، ولی نه،صدای مهتابی اینقدر بلندنیست، تازه چرا فقط شب ها؟ شاید صدای زوزه ی هماغوشی زوج ناموفقی است که پشت این دیوار خوابیده اند،ولی چرا تا صبح می آید این صدا؟

شاید هم صدای گندکاری های آقای مهندس همه کاره است که خودش سقف خانه اش را آسفالت می کند، لوله های ترکیده را عوض می کند، کابینت می سازد و خانه اش را رنگ می کند. احتمالا بعد از اینکه از دستشویی بیرون آمده و پشت دستهایش را باشلوار خردلی اش پاک کرده و آب اضافه را به موهایش مالیده تا مرتب شان کند،به زنش یادآوری کرده که داروی بهبودی جوشهای فجیع اش رابمالد و بخوابد، بعد خودش در حالیکه دو دستش را جلوی زیپ شلوار خردلی اش گرفته و سرش پایین است، مهمان ها را بدرقه کرده و قبل از اینکه آنهابه طبقه دوم برسند، کفش های همه ی همسایه ها را جفت کرده و در را پشت مهمان ها بسته و رفته روی پشت بام و لوله ی آتش افروزش را آورده و دویده پایین. بعد شروع به کندن موزاییک های اتاق ها کرده و دارد زمین خانه را آسفالت می کند. ولی چرا این وقت شب؟ آن هم وقتی همسر جوش جوشی عزیزش خوابیده؟ شایدمی ترسد کنارش بخوابد و این سرگرمی شبانه اش است.

صدا هنوز هم می آید،برق پنجره روبرو روشن می شود.این آقای مودب است، دارد برای خاله عزیزش چای شبانه دم می کند، بله کار خودش بود، از اول هم معلوم بود، صدای کتری مزخرفش است، غول مجرد مودب، اینقدر گنده و مودب است که لج آدم را در می آورد، با آن لب های گوشتی قرمز کلفتش که موقع سلام دادن به همسایه ها و سطل آشغال ها و دیوارها و پله ها، برجسته تر می شوند و صدای نازک زنانه اش وقتی هربار، آدم را می بیند می خواهد شیرجه بزند و سلام بدهد و تعارف کند که آدم به خانه اش برود. احتمالا خاله بی خانمانش دوباره بهش پیوسته و دارند دوتایی به هم سلام می کنند و چای می خورند. چراغ خاموش می شود ولی صدا هنوز دارد می آید، یک لحظه ارتعاش پیدا می کند و دوباره ممتد و کشدار می شود. چرا تا به حال بهش فکر نکرده بودم؟
شاید صدای حرف است، صدای حرف زدن مثلا یک عده روشنفکردر یک محفل ادبی! که دارند از همدیگر تجلیل می کنند و همدیگر را طبقه بندی می کنند، درست است که فقط صدای ویزش به این دیوار می رسد ولی از همین جا هم معلوم است،یک نفر بقیه را معرفی می کند و بقیه برایش دست می زنند و هورا می کشند، یک نفر، یک شعر برزیلی با لهجه یک کودک فلسطینی می خواند و باز بقیه هورا می کشند، بعد یک نفر که شبیه راکون است، یک داستان می خواند و چون داستانش زیادی طولانی می شود، همه چرت می زنند و خر و پف می کنند ودوباره دست می زنند. سرآخر هم فیلمی در مورد اینکه چطور ویز ویز کنیم که یک نفر تاصبح خوابش نبرد، پخش می شود و به همه حاضرین یک آینه قدی اهدا می شود. تقریبا هیچ فرضیه دیگری به ذهنم نمی رسد.

پی نوشت: هنوز هم دارد صدا می آید و من نمی دانم چرا این زمستان لعنتی اینقدر تلخ بود و اینقدر طولانی و خیالاتی. کاش زودتر تمام شود امسال.

 
توسط کرم دندون در 3 بهمن 1386 1:56 بֽظֽ | | نظرات (12)