|
صدا می آید،صدای باد وشب، صدای گاز موتوری در بیرون پنجره، صدا می آید، صدای شبی که قبل تر ها فقط شب بود و یک بالش و تخت و پتو و حالا فقط شب است و خیال های بیهوده.
صدا می آید، صدایی یکنواخت با فرکانسی معلوم وروی فرکانس های مغزی ام خش می اندازد.
شاید صدای مهتابی روشن همسایه باشد، ولی نه،صدای مهتابی اینقدر بلندنیست، تازه چرا فقط شب ها؟ شاید صدای زوزه ی هماغوشی زوج ناموفقی است که پشت این دیوار خوابیده اند،ولی چرا تا صبح می آید این صدا؟
شاید هم صدای گندکاری های آقای مهندس همه کاره است که خودش سقف خانه اش را آسفالت می کند، لوله های ترکیده را عوض می کند، کابینت می سازد و خانه اش را رنگ می کند. احتمالا بعد از اینکه از دستشویی بیرون آمده و پشت دستهایش را باشلوار خردلی اش پاک کرده و آب اضافه را به موهایش مالیده تا مرتب شان کند،به زنش یادآوری کرده که داروی بهبودی جوشهای فجیع اش رابمالد و بخوابد، بعد خودش در حالیکه دو دستش را جلوی زیپ شلوار خردلی اش گرفته و سرش پایین است، مهمان ها را بدرقه کرده و قبل از اینکه آنهابه طبقه دوم برسند، کفش های همه ی همسایه ها را جفت کرده و در را پشت مهمان ها بسته و رفته روی پشت بام و لوله ی آتش افروزش را آورده و دویده پایین. بعد شروع به کندن موزاییک های اتاق ها کرده و دارد زمین خانه را آسفالت می کند. ولی چرا این وقت شب؟ آن هم وقتی همسر جوش جوشی عزیزش خوابیده؟ شایدمی ترسد کنارش بخوابد و این سرگرمی شبانه اش است.
صدا هنوز هم می آید،برق پنجره روبرو روشن می شود.این آقای مودب است، دارد برای خاله عزیزش چای شبانه دم می کند، بله کار خودش بود، از اول هم معلوم بود، صدای کتری مزخرفش است، غول مجرد مودب، اینقدر گنده و مودب است که لج آدم را در می آورد، با آن لب های گوشتی قرمز کلفتش که موقع سلام دادن به همسایه ها و سطل آشغال ها و دیوارها و پله ها، برجسته تر می شوند و صدای نازک زنانه اش وقتی هربار، آدم را می بیند می خواهد شیرجه بزند و سلام بدهد و تعارف کند که آدم به خانه اش برود. احتمالا خاله بی خانمانش دوباره بهش پیوسته و دارند دوتایی به هم سلام می کنند و چای می خورند. چراغ خاموش می شود ولی صدا هنوز دارد می آید، یک لحظه ارتعاش پیدا می کند و دوباره ممتد و کشدار می شود. چرا تا به حال بهش فکر نکرده بودم؟
شاید صدای حرف است، صدای حرف زدن مثلا یک عده روشنفکردر یک محفل ادبی! که دارند از همدیگر تجلیل می کنند و همدیگر را طبقه بندی می کنند، درست است که فقط صدای ویزش به این دیوار می رسد ولی از همین جا هم معلوم است،یک نفر بقیه را معرفی می کند و بقیه برایش دست می زنند و هورا می کشند، یک نفر، یک شعر برزیلی با لهجه یک کودک فلسطینی می خواند و باز بقیه هورا می کشند، بعد یک نفر که شبیه راکون است، یک داستان می خواند و چون داستانش زیادی طولانی می شود، همه چرت می زنند و خر و پف می کنند ودوباره دست می زنند. سرآخر هم فیلمی در مورد اینکه چطور ویز ویز کنیم که یک نفر تاصبح خوابش نبرد، پخش می شود و به همه حاضرین یک آینه قدی اهدا می شود. تقریبا هیچ فرضیه دیگری به ذهنم نمی رسد.
پی نوشت: هنوز هم دارد صدا می آید و من نمی دانم چرا این زمستان لعنتی اینقدر تلخ بود و اینقدر طولانی و خیالاتی. کاش زودتر تمام شود امسال. |