کارولینای عزیز ... - 2
 

کارولینای عزیز ...
عاقبت آنتوانت را ملاقات کردم.

نرديکی ميلان ناحيه ی سرسبزی هست که در بهار، طبيعت چشم نواز و دل پذيری دارد. سال ها پيش با آنتوانت روی آن تپه ها قدم زده بوديم و سپس در قهوه خانه ای همان نزديکی چای نوشيده بوديم. صاحب قهوه خانه پيرمردی لهستانی ست که ايتاليائی را به سختی صحبت می کند. محوطه ی بيرون قهوه خانه اش فضای دنج و آرامی دارد با درخت های بلند و بنفشه های کوهی. حالا ديگر انگار قهوه خانه محل ملاقات خصوصی من و آنتوانت شده است با خاطره های دور و نزديک.

آنتوانت از سه سال پيش تا کنون تغيير زيادی نکرده بود. همان آنتوانت مهربان و ساکت هميشگی با رفتار ملاحظه کار. تمام تپه ها را قدم زديم تا به قهوه خانه ی پيرمرد لهستانی رسيديم و زير سايه ی درختانش ساعت ها نشستيم و از هر دری صحبت کرديم. در تمام آن ساعات به آنتوانت فکر می کردم، به دوست داشتنش، و به تمام آن چه برايم می گفت. فکر می کردم کاش آنتوانت هرگز با من آشنا نشده بود، کاش هرگز اين همه به يکديگر نزديک نمی شديم، يا لااقل کاش همه چيز به شکلی ديگر می بود. در اين که من نيز آنتوانت را دوست دارم، شک ندارم. او را بسيار دوست می دارم و در تمام اين سال ها دل تنگ و نگرانش بوده ام. بارها سعی کردم فراموشش کنم، اما نتوانسته ام. و حالا به وضوح اثراتی را که حضور من در زندگی او به جای گذاشته می بينم. حالا بيش از هر زمان ديگری بابت آنتوانت و دوست داشتنش احساس عذاب وجدان می کنم.

می دانی کارولینا، شايد نوشتن تمام اين جملات پراکنده به نظر تو عمل بيهوده ای باشد، اما خودم را مجبور به نوشتن کرده ام تا بتوانم احساساتم را از لا به لای کلمات و سطرها تفکيک کنم و به يک جمع بندی برسم.

واقعيت اين است که من آنتوانت را به شکلی ديگر دوست دارم. دوست داشتنی متفاوت با ديگران. رابطه ی حسی من با آنتوانت هرگز مانند فیلیسیتی، پائولینا، ماریان، فیدلیا، سسیلیا، يا... نبوده است. او را کاملا جداگانه از خودش دوست می دارم. مانند پدری که فرزندش را. می دانم آنتوانت از اين تعبير من برخواهد آشفت، اما اين دوست داشتن آن قدر ساده و بی پيرايه و عميق هست که توصيف مناسب ديگری برای آن ندارم. اما از آن طرف می دانم آنتوانت مرا مانند هر زن ديگری، از مرد بودنم جدا نمی بيند. مرا عميقا دوست دارد، اما نه دوستی مادر و فرزند. اين جا دقيقا همان جايی ست که احساسات من دچار چالش و تناقض می شوند. من رابطه ام را با آنتوانت چيزی فراتر از دوستی مان نمی خواهم، اما وابستگی او به من عميق تر از اين هاست، او دوست دارد مرا جايی در نزديکی خود داشته باشد، به هر صورت ممکن، و اين چيزی ست که برای من ناممکن است و برای خود او هم بی فايده و مضر. ارتباط بيشتر من با او، همه چيز را بدتر خواهد کرد. و او قادر نيست تمام اين ها را بفهمد، زيرا چيز زيادی از من نمی داند.

عاقبت تصميم گرفتم نامه ای بنويسم و چيزهايی را که بايد بداند، برايش شرح دهم. راستش تمايلی به انجام اين کار ندارم، زيرا می دانم بعد از آن ديگر آنتوانت را نخواهم ديد و يکی از عزيزترين آدم های زندگی ام را از دست خواهم داد، يکی از عزيز ترين ها. و اين از تحمل من خارج خواهد بود. اما به خاطر تمام دوست داشتنی که به آنتوانت بدهکارم، اين کار را برايش انجام خواهد داد.

غمگينم کارولینا ...

 
توسط کرم دندون در 3 اسفند 1386 10:14 قֽظֽ | | نظرات (9)