|
دوار گرفته ام
و اسمهاي خاص،
توي سرم، چرخ و فلك بازي مي كنند ..
از كابوس يك روز بدون مسكن،
تر مي شود پيراهنم
و سايش آهن قراضه هاي بي سرنشين،
بند بندِ استخوانهايم را تهديد مي كند
به جدايي ......
مي گذرانم و تا شب، تلخ مي شود
دهانم ،
و زبانم
و چشمهايم، كه ديگر سو ندارند
كه كتابها را نجويده هضم كنند ..
و تو بگويي
باز رودل كرده ام ... |