عنوان ندارد
 

خسته ام.
و این را می شود از تمام فلش هایی که بین کتاب های نیمه کاره ام گذاشته ام، فهمید. این را برای خودم می گویم. شاید باورم شود که چقدر این روزها دور شده ام، دور ِ دور از شوقی که دیگر ندارم.
این، با مرض های عجیب وغریب همیشگی ام فرق دارد و درست یک ماه و خرده ای است که یقه ام را جر داده ، یک جرخوردگی عمیق که هر چقدر با سوزن سفتش می کنم، باز در می رود.
وقتی به ورقهای کلاسور آبی رنگم نگاه می کنم و شماره 60 را بالای آخرین سری تمرینات هیدرولوژی می بینم، یا وقتی مکانیسم کیلیانی و راف می خورد توی ذوقم، خسته تر می شوم. آن وقت یاد برگه ی انتخاب واحدم می افتم که هشت ترم با تعدادی واحد پاس شده و نشده و معدلی درخشان و دو واحد افتاده ی انقلاب اسلامی و ... تویش ثبت شده و حالم بدجوری گرفته می شود.
احساس چلمنی عجیبی همراه با افسردگی بهم دست می دهد، بعد یاد یک نفر می افتم که ترم هفت درسش تمام می شود و راحت می شود و همه اش تابستان می شود و من می خوابم و می خوانم و می نویسم و به زندگی فوق کشکی ام ادامه می دهم. بعد یک حس غریبی می آید سراغم که اینها همه اش بهانه است، بهانه ای برای اینکه صد صفحه آخر چهره مرد هنرمند در جوانی و بیست صفحه ی آخر مرگ در ونیز را تمام نکنم یا بهانه ای برای اینکه هزار شخصیت سرگردان را که مخم را جر می دهند و دیوانه بازی در می آورند ، نیاورم روی کاغذ و صفحات خط خطی سالنامه ی داستانی ام را هزار بار ورق بزنم.
شاید دوستم شهامت بیشتری دارد که اعتراف می کند دیوانه شده است ولی مشکل من دیوانگی پنهانی ام است که از درون دارد خردم می کند و نمی دانم تا کجا می توانم به روی خودم نیاورم. اگر اینجا یک جورهای دیگری بود شاید از بلاهایی که این مدت سرخودم آوردم چیزی می گفتم ولی می ترسم و این ترس هم یک جورهایی خستگی ام را بیشتر می کند.
یاد آن همه شوق می افتم که مدتی پیشم آمده بود و یاد خیال های باطلی که فکر می کردم مسیر زندگی ام دارد عوض می شود و اینکه خودم را متقاعد کرده بودم که درس بخوانم و ...
خسته ام.
و مطمئن باشید این آخرین غری است که توی این صفحه، بالا می آورم، خودم هم از دست خودم خسته شدم. آن قدر که هر شب توی رختخواب آبی غلت بزنم و حتی بی آنکه ذره ای خیال کنم و بخوانم، فقط یک ساعت زودتر خوابم ببرد و خواب نبینم و یاد آن روزها نیافتم و حرفهایش از یادم برود...

 
توسط کرم دندون در 23 اردیبهشت 1387 11:42 قֽظֽ | | نظرات (20)
 

 

آرامش
 

وقتی می نشینی توی هواپیما، تازه تنها می شوی. دیگر پدر و مادر و دوست و همسر نیستند، نگرانی ها شان هم نیست. تو تازه فرصت می کنی نگران خودت بشوی. همه چیز هایی که تا حالا نگرانی های پیدا و پنهان آنها بوده و تو نفی شان می کردی و می خندیدی، حالا می شوند نگرانی خودت. واقعا در یک کشور غریب چه می خواهی کنی؟

پیاده شدم. یک راهروی پهن و طولانی در فرودگاه بیروت. یک برگ مقوایی بهم دادند. فرمی بود که باید مشخصاتم را رویش می نوشتم. با خودم گفتم کمی عربی بلدم و کمی انگلیسی. کارم را راه می اندازد، اما نیانداخت. عربی اش را اصلا نمی فهمیدم. هیچ چیزش مثل عربی ای که من بلد بودم نبود. انگلیسی هم نداشت. فرانسوی داشت که من هیچ بلد نبودم. شروع کردم کشف اش کنم. اولی که اسم است. دومی نام خانوادگی است. این هم احتمالا نام پدر است. این کشور است. این یک شماره باید باشد. شماره چی؟ شناسنامه؟ گذرنامه؟ پرواز؟ گیر کردم. دیگر نمی شد پیش بروم. دور و برم را نگاه کردم. یک نفر داشت می رفت. هم از چهره اش پیدا بود ایرانی است، هم با همان هواپیما آمده بود که من هم مسافرش بودم. صدایش زدم. آقا! ببخشید. ممکن است یک کمکی به من بکنید این فرم را پر کنم؟ سرش را طوری تکان داد که یعنی فارسی بلد نیستم. بدم آمد. ترسیدم. تنها بودم. جایی و کسی نبود که به دامن اش فرار کنم.

این داستان مال چند وقت پیش است؟ من هم شده ام مثل آن پیرمردی که در جوانی اش اصفهان را گشته بود و تا آخر عمر هر بار که صحبت می کرد نقلش نقل اصفهان بود. کی بود که رفتم لبنان؟ همه اش نقلم نقل لبنان است. گاه حس می کنم دیگران را آزار می دهم. باید ترکش کنم. خوب نیست. شاید بعد ها. حالا این ماجرا را باید بگویم.

امن العام. روی لباس اش این را نوشته بود. فکر کردم یعنی پلیس. چیزی بود شبیه نیروی انتظامی خودمان. بعدها فهمیدم که درست فکر کرده بودم. رفتم سراغش. با تردید و دودلی و ترس. مطمئن بودم مسخره ام می کند. کمکم نمی کند. مگر ایتالیا را یادم نبود؟ مگر دستم نیانداختند؟ تازه آن ایتالیا بود. گفتم به درک. اگر کمکم نکرد داد و فریاد می کنم. می گویم با سفارت تماس بگیرند. بالاخره یک نفر را خواهند فرستاد. چه فایده که بگویم دهانم تلخ بود و زانو هایم می لرزید؟ اگر همین بلا سرت نیامده باشد نمی فهمی چه می گویم.

عربی ام دست و پا شکسته بود و مثل زمزمه یا غرغر. خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم. دستش را آورد و گذرنامه و فرم را ازم گرفت. هنوز داشتم می گفتم. با دست اشاره کرد که نگو، نیاز نیست. نگاهش کردم. لبخند می زد و می نوشت. با نگاهش گفت آرام باش. آرام شدم. چه پلیس عجیبی.

پلیس لبنان واقعا همین قدر عجیب بود. اسمش و رسمش امن العام بود. برای همه امنیت می آورد. به همه آرامش می داد. در لبنان که بودم هیچ وقت از پلیس نترسیدم. هیچ وقت از دیدنشان احساس نکردم باید خودم را جمع و جور کنم. همیشه دیدن پلیس به من آرامش می داد. حتی جاهایی که ایست بازرسی سوریه بود و سرباز های شلخته و خشن سوریه می خواستند بگردنمان، احساس می کردم امن العام مراقب من است. حتی پای مرز در دو متری سرباز اسرائیلی می دانستم که ازش نمی ترسم. احساس می کردم که هنوز امن العام مراقب من است. حتی احساس می کردم که می توانم زبانم را در بیاورم و هیچ نترسم. حتی احساس کردم که آنقدر امنیت دارم که نیازی ندارم با زبان در آوردن ابراز کنم که از آن گشتی مسلح وحشی بیزارم.

به فرودگاه امام رسیدم. هنوز انگار در حمایت امن العام بودم. آرامش همه جا بود. گذرنامه ام را به مامور ایرانی دادم. با من دعوا کرد. دعوا کرد که چرا گذرنامه را از این طرف دادی. چرا نچرخاندی و بعد ندادی اش. امنیت ریخت. از میان رفت. تف به ناامنی.

چند سالی گذشته است. در خیابان ایستاده ام. ظهر است. هوا گرم است. بنا است زود خودم را برسانم به میدان شهدا. به ماشین ها می گویم شهدا. یک ماشین پلیس هم رد شد. سفید و آبی. یعنی راهنمایی و رانندگی. صد متر جلوتر می ایستد. بر می گردد. می گوید بیا بالا. می پرسم چرا؟ می گوید مگر نگفتی شهدا؟ می گویم با شما نبودم. لابد با تاکسی یا سواری ای بوده ام. می گوید دروغ می گویی. شخصیت نداری. بحران در هوا موج می زند. سعی می کنم آرامش کنم. عصبانی است. هر دو نفرشان عصبانی اند. هر چهار نفرمان عصبانی ایم. چه اوضاعی است. نه! دارد بیسیم می زند به گشت کلانتری. توهین به مامور در حین انجام وظیفه. به رفیقم می گویم تو برو. نایست. می گوید چرا؟ می گویم دست کم برو به بچه ها بگو که بدانند من کجا هستم. هر دو مامور گر می گیرند. حرف ها شان جوری است که انگار من رفیقم را می فرستم پی پارتی ای که بیاید و اعمال نفوذ کند و راه را بر آنها ببندد. سوتفاهم. ناامنی. عصبانیت. می دانم مقصر نیستم. می دانم مقصر نیستند. چشم هایم را می بندم. هوا گرم است. یک لحظه خیال می کنم در صور نشسته ام. آرام می شوم.

 
توسط کرم دندون در 18 اردیبهشت 1387 2:06 بֽظֽ | | نظرات (7)
 

 

گاهی برای زندگی، کمی باید مُرد !
 

زوربا: چرا جوونا باید بمیرن؟چرا آدم باید بمیره؟ بگو دیگه.
نویسنده: نمی دونم.
زوربا: پس فایده اون همه کتاب که خوندی چیه؟ اگه کتاب به این سوالها جواب نمی ده پس از چی حرف می زنه؟
نویسنده: از رنج مردانی که قادر نیستن به این قبیل سوال ها جواب بدن !
زوربای یونانی

زندگی پر از این لحظه هاست. وقت هایی که کسی دلتنگ شده است و تو باید به او کمک کنی. باید امید بدهی، از زندگی بگویی، به خاطرات خوب و آینده های خوب که خواهند رسید بشارت بدهی و حتی گاهی باید لودگی کنی. باید تلاش کنی که دنیا کمی بهتر شود، که کمی قابل تحمل تر شود و بگذرد. لحظه های تلخ و قهوه ای اش بگذرد و دوباره به شادی برسد. دوباره همه چیز آبی شود.
اما این همیشه تو نیستی که امید می دهی. بعضی وقت ها هم هست که یاس و ناامیدی سر تو آوار شده و شاید همان که چند روز پیش دلداری اش داده ای، همان که برایش قسم خورده ای که دنیا این همه تاریک نیست و در میان هق هق گریه دشنام ات داده که این همه خوش خیالی و این همه نمی فهمی، همین او، حالا باید سراغت بیاید و به شکل دیگر و با کلماتی دیگر همان ها را به تو بگوید و تو را برهاند. آن وقت این تویی که باور نمی کنی. تویی که خون جلوی چشمانت را گرفته است و می خواهی او را به خاطر این همه خوش دلی خفه کنی. و آن وقت اوست که به تو یادآوری می کند که پیش از این چه می گفته ای، که پس از این می توانی چه روز های خوبی در پیش داشته باشی و این تویی که به او یادآوری می کنی که تا همین چند روز پیش این ها را چرا باور نمی کرده است و حالا چرا این همه ساده لوح و بی خیال شده است.
اما ته همه این ها شاید واقعیت همان باشد که می توان دید. شاید ماجرا این است که همه چیز می گذرد و تمام می شود. همه آن آخر شب های خفقان آور، همه آن خاطره ها و یاد ها یا نگرانی هایی که آمدند تا راه گلو را ببندند و زندگی را غیر ممکن جلوه دهند خواهند گذشت و دوباره همه چیز از نو آغاز خواهد شد.
اما در این یاری دادن ها، در این شانه گرفتن ها، رازی است که هیچ نباید دست کم اش گرفت. در این شعر هایی که باید بخوانی یا بشنوی تا شور زندگی را فراموش نکنی رازی است که نباید فراموش اش کرد.
در فیلم اتاق پسر نانی مورتی آهنگ زیبایی هست که هیچ وقت فراموش اش نمی کنم. آن فضای صمیمی و آکنده از زندگی داخل ماشین را، پدر و مادر با دو فرزند شادشان را که آهنگ پخش شده از رادیو را تکرار می کنند و تم ایتالیایی زیبای این قطعه را فراموش نمی کنم و فکر می کنم فقط برای این آفریده شده تا تو بدانی که مرگ در پایان، چطور به ساحل آبی دریا و موهایی که در باد پریشان می شوند، به حس پایان ناپذیر زندگی می رسد و نانی موراتی با زیبایی تمام این قطعه را پیش از همه حوادث تلخ، همچون پیش گویی برایمان می نوازد. با آهنگی که خواننده اش از رود و از دریا می گوید و در اوج لذت تکرار می کند که: گاهی برای زندگی کردن کمی هم باید مرد !
شاید گاهی هر یک از ما کمی آن دلداری ها را کم داشته باشیم. شاید گاهی نگرانی از آینده چنان فشار بیاورد که کم بیاوریم. اما دوستی ها هستند و آخر شب ها گویی برای این خلق شده اند که تو این همه اضطراب و یاس را به زمزمه آرامش بخش ات میهمان کنی. گویی برای این خلق شده اند که تو بتوانی به صدایی که تو را به صبوری و تحمل می خواند گوش بدهی و حتی اگر شده در بستری از اشک، لحظه های کشنده را که تهدیدت می کنند از سر بگذرانی.
همدیگر را فراموش نکنید. همدیگر را فراموش نکنیم. به آفتاب فکر کنیم که همیشه آن بالاست. به آسمان آبی که هیچگاه قهوه ای نخواهد شد.

گریه هایت را تمام کن دیگر
خوب خواهد شد
فقط دستم را بگیر
و محکم نگهش دار ...
در قلب من خواهی بود – فیل کالینز

 
توسط کرم دندون در 12 اردیبهشت 1387 9:37 بֽظֽ | | نظرات (7)
 

 

آرامم کن در آغوش گرمت
 

کاش می دانستی که خاطره این مسافرت تهران هیچگاه از خاطرم پاک نمی شود بانو. جمشیدیه و تجریش و تندیس و اردک آبی و مثل همیشه کافی شاپ آقا فرهاد و پارک زمین تنیس ... چقدر خوب شروع شد همه چیز. همه و همه را در قسمت دیوانگی های مغزم ضبط کرده ام برای همیشه اما ...
در چشمت هایت و صدایت چیزی بود که آزارم می داد اوایل. چیزی از جنس تشویش و نگرانی یا شاید اضطراب و دلهره.

فهمیدم که نگران حال پدربزرگت بودی. می دانم چقدر دوستش داشتی و چقدر مهربان بود ... چقدر بهم ریختم وقتی از پشت تلفن صدایت را شنیدم که آنطور می لرزید ... که گفتی امین بابابزرگم امروز فوت کرد و من می دانستم که چه ضربه ای خوردی ...
آن بعد از ظهر تنها در قبرستان امام زاده محمد و پرسه بین قبرها را هیچ وقت فراموش نمی کنم ... چه دل پری داشتم و چقدر گریه کردم سر مزار پدر بزرگت. چقدر باهاش حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم ...
زندگی خیلی کوتاه تر از آن است که بهش دل ببندیم بانو. تمام مسیر برگشت را به قبر آن زوج جوان فکر می کردم. یا آن دو برادر 16 و 18 ساله ... به پریسا فکر کردم که چه زود فراموش شد... به مرگی که پشت سر ماست و کافیست فقط چند لحظه ازش غافل بشویم...

این خطوط پراکنده و پر از تشویش را نوشتم که بگویم نگران حالت هستم. که دوستت دارم و برایم مهم ترین چیز سلامت روح و جسم توست که می دانم این روزها به شدت بیمار شده است.

 
توسط کرم دندون در 8 اردیبهشت 1387 9:10 بֽظֽ | | نظرات (5)