|
کاش می دانستی که خاطره این مسافرت تهران هیچگاه از خاطرم پاک نمی شود بانو. جمشیدیه و تجریش و تندیس و اردک آبی و مثل همیشه کافی شاپ آقا فرهاد و پارک زمین تنیس ... چقدر خوب شروع شد همه چیز. همه و همه را در قسمت دیوانگی های مغزم ضبط کرده ام برای همیشه اما ...
در چشمت هایت و صدایت چیزی بود که آزارم می داد اوایل. چیزی از جنس تشویش و نگرانی یا شاید اضطراب و دلهره.
فهمیدم که نگران حال پدربزرگت بودی. می دانم چقدر دوستش داشتی و چقدر مهربان بود ... چقدر بهم ریختم وقتی از پشت تلفن صدایت را شنیدم که آنطور می لرزید ... که گفتی امین بابابزرگم امروز فوت کرد و من می دانستم که چه ضربه ای خوردی ...
آن بعد از ظهر تنها در قبرستان امام زاده محمد و پرسه بین قبرها را هیچ وقت فراموش نمی کنم ... چه دل پری داشتم و چقدر گریه کردم سر مزار پدر بزرگت. چقدر باهاش حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم ...
زندگی خیلی کوتاه تر از آن است که بهش دل ببندیم بانو. تمام مسیر برگشت را به قبر آن زوج جوان فکر می کردم. یا آن دو برادر 16 و 18 ساله ... به پریسا فکر کردم که چه زود فراموش شد... به مرگی که پشت سر ماست و کافیست فقط چند لحظه ازش غافل بشویم...
این خطوط پراکنده و پر از تشویش را نوشتم که بگویم نگران حالت هستم. که دوستت دارم و برایم مهم ترین چیز سلامت روح و جسم توست که می دانم این روزها به شدت بیمار شده است. |