گاهی برای زندگی، کمی باید مُرد !
 

زوربا: چرا جوونا باید بمیرن؟چرا آدم باید بمیره؟ بگو دیگه.
نویسنده: نمی دونم.
زوربا: پس فایده اون همه کتاب که خوندی چیه؟ اگه کتاب به این سوالها جواب نمی ده پس از چی حرف می زنه؟
نویسنده: از رنج مردانی که قادر نیستن به این قبیل سوال ها جواب بدن !
زوربای یونانی

زندگی پر از این لحظه هاست. وقت هایی که کسی دلتنگ شده است و تو باید به او کمک کنی. باید امید بدهی، از زندگی بگویی، به خاطرات خوب و آینده های خوب که خواهند رسید بشارت بدهی و حتی گاهی باید لودگی کنی. باید تلاش کنی که دنیا کمی بهتر شود، که کمی قابل تحمل تر شود و بگذرد. لحظه های تلخ و قهوه ای اش بگذرد و دوباره به شادی برسد. دوباره همه چیز آبی شود.
اما این همیشه تو نیستی که امید می دهی. بعضی وقت ها هم هست که یاس و ناامیدی سر تو آوار شده و شاید همان که چند روز پیش دلداری اش داده ای، همان که برایش قسم خورده ای که دنیا این همه تاریک نیست و در میان هق هق گریه دشنام ات داده که این همه خوش خیالی و این همه نمی فهمی، همین او، حالا باید سراغت بیاید و به شکل دیگر و با کلماتی دیگر همان ها را به تو بگوید و تو را برهاند. آن وقت این تویی که باور نمی کنی. تویی که خون جلوی چشمانت را گرفته است و می خواهی او را به خاطر این همه خوش دلی خفه کنی. و آن وقت اوست که به تو یادآوری می کند که پیش از این چه می گفته ای، که پس از این می توانی چه روز های خوبی در پیش داشته باشی و این تویی که به او یادآوری می کنی که تا همین چند روز پیش این ها را چرا باور نمی کرده است و حالا چرا این همه ساده لوح و بی خیال شده است.
اما ته همه این ها شاید واقعیت همان باشد که می توان دید. شاید ماجرا این است که همه چیز می گذرد و تمام می شود. همه آن آخر شب های خفقان آور، همه آن خاطره ها و یاد ها یا نگرانی هایی که آمدند تا راه گلو را ببندند و زندگی را غیر ممکن جلوه دهند خواهند گذشت و دوباره همه چیز از نو آغاز خواهد شد.
اما در این یاری دادن ها، در این شانه گرفتن ها، رازی است که هیچ نباید دست کم اش گرفت. در این شعر هایی که باید بخوانی یا بشنوی تا شور زندگی را فراموش نکنی رازی است که نباید فراموش اش کرد.
در فیلم اتاق پسر نانی مورتی آهنگ زیبایی هست که هیچ وقت فراموش اش نمی کنم. آن فضای صمیمی و آکنده از زندگی داخل ماشین را، پدر و مادر با دو فرزند شادشان را که آهنگ پخش شده از رادیو را تکرار می کنند و تم ایتالیایی زیبای این قطعه را فراموش نمی کنم و فکر می کنم فقط برای این آفریده شده تا تو بدانی که مرگ در پایان، چطور به ساحل آبی دریا و موهایی که در باد پریشان می شوند، به حس پایان ناپذیر زندگی می رسد و نانی موراتی با زیبایی تمام این قطعه را پیش از همه حوادث تلخ، همچون پیش گویی برایمان می نوازد. با آهنگی که خواننده اش از رود و از دریا می گوید و در اوج لذت تکرار می کند که: گاهی برای زندگی کردن کمی هم باید مرد !
شاید گاهی هر یک از ما کمی آن دلداری ها را کم داشته باشیم. شاید گاهی نگرانی از آینده چنان فشار بیاورد که کم بیاوریم. اما دوستی ها هستند و آخر شب ها گویی برای این خلق شده اند که تو این همه اضطراب و یاس را به زمزمه آرامش بخش ات میهمان کنی. گویی برای این خلق شده اند که تو بتوانی به صدایی که تو را به صبوری و تحمل می خواند گوش بدهی و حتی اگر شده در بستری از اشک، لحظه های کشنده را که تهدیدت می کنند از سر بگذرانی.
همدیگر را فراموش نکنید. همدیگر را فراموش نکنیم. به آفتاب فکر کنیم که همیشه آن بالاست. به آسمان آبی که هیچگاه قهوه ای نخواهد شد.

گریه هایت را تمام کن دیگر
خوب خواهد شد
فقط دستم را بگیر
و محکم نگهش دار ...
در قلب من خواهی بود – فیل کالینز

 
توسط کرم دندون در 12 اردیبهشت 1387 9:37 بֽظֽ | | نظرات (7)