|
وقتی می نشینی توی هواپیما، تازه تنها می شوی. دیگر پدر و مادر و دوست و همسر نیستند، نگرانی ها شان هم نیست. تو تازه فرصت می کنی نگران خودت بشوی. همه چیز هایی که تا حالا نگرانی های پیدا و پنهان آنها بوده و تو نفی شان می کردی و می خندیدی، حالا می شوند نگرانی خودت. واقعا در یک کشور غریب چه می خواهی کنی؟
پیاده شدم. یک راهروی پهن و طولانی در فرودگاه بیروت. یک برگ مقوایی بهم دادند. فرمی بود که باید مشخصاتم را رویش می نوشتم. با خودم گفتم کمی عربی بلدم و کمی انگلیسی. کارم را راه می اندازد، اما نیانداخت. عربی اش را اصلا نمی فهمیدم. هیچ چیزش مثل عربی ای که من بلد بودم نبود. انگلیسی هم نداشت. فرانسوی داشت که من هیچ بلد نبودم. شروع کردم کشف اش کنم. اولی که اسم است. دومی نام خانوادگی است. این هم احتمالا نام پدر است. این کشور است. این یک شماره باید باشد. شماره چی؟ شناسنامه؟ گذرنامه؟ پرواز؟ گیر کردم. دیگر نمی شد پیش بروم. دور و برم را نگاه کردم. یک نفر داشت می رفت. هم از چهره اش پیدا بود ایرانی است، هم با همان هواپیما آمده بود که من هم مسافرش بودم. صدایش زدم. آقا! ببخشید. ممکن است یک کمکی به من بکنید این فرم را پر کنم؟ سرش را طوری تکان داد که یعنی فارسی بلد نیستم. بدم آمد. ترسیدم. تنها بودم. جایی و کسی نبود که به دامن اش فرار کنم.
این داستان مال چند وقت پیش است؟ من هم شده ام مثل آن پیرمردی که در جوانی اش اصفهان را گشته بود و تا آخر عمر هر بار که صحبت می کرد نقلش نقل اصفهان بود. کی بود که رفتم لبنان؟ همه اش نقلم نقل لبنان است. گاه حس می کنم دیگران را آزار می دهم. باید ترکش کنم. خوب نیست. شاید بعد ها. حالا این ماجرا را باید بگویم.
امن العام. روی لباس اش این را نوشته بود. فکر کردم یعنی پلیس. چیزی بود شبیه نیروی انتظامی خودمان. بعدها فهمیدم که درست فکر کرده بودم. رفتم سراغش. با تردید و دودلی و ترس. مطمئن بودم مسخره ام می کند. کمکم نمی کند. مگر ایتالیا را یادم نبود؟ مگر دستم نیانداختند؟ تازه آن ایتالیا بود. گفتم به درک. اگر کمکم نکرد داد و فریاد می کنم. می گویم با سفارت تماس بگیرند. بالاخره یک نفر را خواهند فرستاد. چه فایده که بگویم دهانم تلخ بود و زانو هایم می لرزید؟ اگر همین بلا سرت نیامده باشد نمی فهمی چه می گویم.
عربی ام دست و پا شکسته بود و مثل زمزمه یا غرغر. خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم. دستش را آورد و گذرنامه و فرم را ازم گرفت. هنوز داشتم می گفتم. با دست اشاره کرد که نگو، نیاز نیست. نگاهش کردم. لبخند می زد و می نوشت. با نگاهش گفت آرام باش. آرام شدم. چه پلیس عجیبی.
پلیس لبنان واقعا همین قدر عجیب بود. اسمش و رسمش امن العام بود. برای همه امنیت می آورد. به همه آرامش می داد. در لبنان که بودم هیچ وقت از پلیس نترسیدم. هیچ وقت از دیدنشان احساس نکردم باید خودم را جمع و جور کنم. همیشه دیدن پلیس به من آرامش می داد. حتی جاهایی که ایست بازرسی سوریه بود و سرباز های شلخته و خشن سوریه می خواستند بگردنمان، احساس می کردم امن العام مراقب من است. حتی پای مرز در دو متری سرباز اسرائیلی می دانستم که ازش نمی ترسم. احساس می کردم که هنوز امن العام مراقب من است. حتی احساس می کردم که می توانم زبانم را در بیاورم و هیچ نترسم. حتی احساس کردم که آنقدر امنیت دارم که نیازی ندارم با زبان در آوردن ابراز کنم که از آن گشتی مسلح وحشی بیزارم.
به فرودگاه امام رسیدم. هنوز انگار در حمایت امن العام بودم. آرامش همه جا بود. گذرنامه ام را به مامور ایرانی دادم. با من دعوا کرد. دعوا کرد که چرا گذرنامه را از این طرف دادی. چرا نچرخاندی و بعد ندادی اش. امنیت ریخت. از میان رفت. تف به ناامنی.
چند سالی گذشته است. در خیابان ایستاده ام. ظهر است. هوا گرم است. بنا است زود خودم را برسانم به میدان شهدا. به ماشین ها می گویم شهدا. یک ماشین پلیس هم رد شد. سفید و آبی. یعنی راهنمایی و رانندگی. صد متر جلوتر می ایستد. بر می گردد. می گوید بیا بالا. می پرسم چرا؟ می گوید مگر نگفتی شهدا؟ می گویم با شما نبودم. لابد با تاکسی یا سواری ای بوده ام. می گوید دروغ می گویی. شخصیت نداری. بحران در هوا موج می زند. سعی می کنم آرامش کنم. عصبانی است. هر دو نفرشان عصبانی اند. هر چهار نفرمان عصبانی ایم. چه اوضاعی است. نه! دارد بیسیم می زند به گشت کلانتری. توهین به مامور در حین انجام وظیفه. به رفیقم می گویم تو برو. نایست. می گوید چرا؟ می گویم دست کم برو به بچه ها بگو که بدانند من کجا هستم. هر دو مامور گر می گیرند. حرف ها شان جوری است که انگار من رفیقم را می فرستم پی پارتی ای که بیاید و اعمال نفوذ کند و راه را بر آنها ببندد. سوتفاهم. ناامنی. عصبانیت. می دانم مقصر نیستم. می دانم مقصر نیستند. چشم هایم را می بندم. هوا گرم است. یک لحظه خیال می کنم در صور نشسته ام. آرام می شوم. |