یک ملودرام نسبتا عاشقانه با خانواده کونزلمان
 

هانوفر شهر نسبتا کوچیکیه. ولی مجتمع نمایشگاهی اش یکی از بهترین ها تو اروپاست. واسه همینم وقتی یه نمایشگاه بزرگ برگزار میشه همه هتل ها از مدت ها قبل رزرو میشه. لذا یه سیستمی هست اونجا مثل شمال خودمون. یعنی یه سری از مردم خونه هاشونو یا مثلا دوتا اتاقشونو اجاره میدن به مسافرا. این کارم مثل فرنچ کیس وسط خیابون و کار کردن تو رستوران و وایساده شاشیدن آقایون که ما عیب می دونیم و خارجیا خیالی واسه اشون نیست عیب نمی دونن. بلکه مثلا یه استاد دانشگاه هم ممکنه اینکارو بکنه و دو تا اتاقشو برای یک هفته اجاره بده. بهش هم میگن Bed & Breakfast.
مام که ایرانی! تا سه روز قبلش معلوم نبود میریم یا نه. خلاصه این شد که مایی که شام تو ایران چهار زانو قورمه سبزی رو با پیاز فراوون زده بودیم تو رگ صبحانه فردا رو با یه خانواده آلمانی رو میز ژامبون و قهوه تلخ خوردیم.
خانواده کونزلمان متشکل از طبیعتا یک شوهر و زن به همراه یک پسر ۱۵ ساله به نام الکس و یک دختر ۱۳ ساله به نام ربکا بود.
رییس سوت ثانیه و قبل از این که من فرصت هیچ گونه تحلیلی از وضعیت موجود داشته باشم اتاق الکس رو که بزرگتر، نورگیر، دارای یک تلویزیون ۲۱ اینچ با ۲۵ شبکه ورزشی و غیر ورزشی کابلی، آتاری، مبل راحتی، سیستم تهویه، میز تحریر و کمد دیواری بود برداشت و اتاق ربکا که بیشتر به اتاق سارا کرو شبیه بود افتاد به من.
شب اول رو من بدون هیچ وسیله تفریحی و به زور تفکرات عمیق و روشنفکرانه، صدای تلویزیون اتاق رییس و سیگار طی کردم.
همون شب تصمیم گرفتم خودمو از این وضع نجات بدم و در نتیجه می بایست این مسئله رو با یکی که بتونه کمکم کنه مطرح میکردم. به رییس که نمی تونستم بگم. یعنی روم نمی شد. می موند خانواده صابخونه. پدر خانواده رو که ما فقط عکسشو دیدیم. مادر خانواده هم كه انگلیسی خوب بلد نبود. تنها پل ارتباطی من الکس و ربکا بودن که اونام به عنوان مشق زبان انگلیسی مدرسه اشون اجازه داشتن چند تا کلمه با غریبه ها حرف بزنن. البته معمولا وقتی ما می رسیدیم خونه وقت خوابشون می شد.
شب بعد که رسیدیم خونه دعا دعا میکردم بچه ها نخوابیده باشن. خوشبختانه خداوند در دیار غربت منو تنها نذاشت و جفتشون بیدار بودن. صداشون کردم و دوتاشون جلوی در اتاق ظاهر شدن. مشکلمو شمرده شمرده و با لبخند براشون مطرح کردم. یه نگاهی به هم کردن و رفتن بیرون. چند دقیقه بعد ربکا در زد و وارد اتاق خودش شد با یه ضبط کوچیک و ده بیست تا سی دی برگشت. بعد یه دونه از سی دی ها رو گذاشت و گفت: سی دی هام خوب نیست. اما این یکی رو خوشت میاد. سی دی تو پک 2PAC بود. نمیدونم رو چه حسابی فکر کرده بود من ممکنه از تو پک خوشم بیاد. اما به هرحال ازش تشکر کردم و خودم یه سی دی دیگه که به نظر خودم تنها سی دی به درد بخور تو اونا بود برداشتم و تمام طول اقامتم هی از سر تا ته گوش دادم. خلاصه شب دوم رو هم به زور موزیک و همون تفکرات عمیق و سیگار و صدای تلویزیون اتاق رییس طی کردم. طی همین تفکرات عمیق تصمیم گرفتم از این فرشته کوچولو که ضبط و همه سی دی هاشو به یه غریبه مو مشکی قرض داده بود یه جوری تشکر کنم.
تو چند شب بعدی بیشتر از همه با ربکا حرف می زدم. بهم گفت که دوست داره رقاص بشه!. الان هم میره کلاس رقص تو مدرسه اشون. و اینکه اسم بهترین دوستش که دوست پسرش هم نیست فرانتز ميتر مولره و عکسشو بهم نشون داد. و همینطور چند تا عکس دیگه از مدرسه و دوستاش. با الکس هم چند بار راجع به فوتبال حرف زدیم و اون گفت اسم ایران رو وقتی شنیده كه وحید هاشمیان اومده تو تیم هانوفر.
با خودم از ایران یه سری کادو که عبارت بود از چند تا دستبند و گردن بند صنایع دستی و چند کیلو پسته برای طرفهای کاری و خواهرم اینا برده بودم. اونا رو زیر و رو کردم و شب قبل از رفتن نیم کیلو پسته دادم به مادر خانواده و ارزون ترین دستبندی رو که با خودم داشتم که به مبلغ ۲۵۰۰ تومان یعنی چیزی در حدود ۲ یورو خریده بودم دادم به ربکا. مادر خیلی ازم تشکر کرد و همون موقع من رو که بعد از برگشتن رییس تنها شده بودم به یه فنجون قهوه خارج از برنامه دعوت کرد. ربکا سعی میکرد خوشحالیشو قایم کنه. برای همین خیلی خونسرد انداخت دور دستش و شب به خیر گفت و رفت بخوابه. فقط وقتی داشت از در میرفت بیرون دیدم که مامانشو نگاه کرد و دستبندشو بوس کرد. مادر گفت این دستبند حتما خیلی گرونه. نباید همچی چیز گرونی رو می دادی به این بچه. منم نمی دونم به خاطر ایرانی بازی یا هر دلیل دیگه ای نگفتم که این دستبند فقط ۲ یورو می ارزه. اون قهوه خارج از برنامه با دو سه گیلاس شراب پیگیری شد و باعث شد من و مادر اونشب تا ساعت ۱ صبح با هم حرف بزنیم. اون به آلمانی می گفت و من به انگلیسی جواب می دادم. یه دیکشنری آلمانی- انگلیسی هم به جمع دو نفره امون اضافه کردیم و این دیالوگ ۳ ساعته به اندازه همه ۷ روز نمایشگاه راجع به یه ملیت دیگه و فرهنگشون به من چیز یاد داد.
قبل از خواب وسایلمو جمع کردم و یادم افتاد چون یه روز زود تر از برنامه دارم میرم باید بهشون اطلاع بدم. اما چراغها خاموش بود و منم به همون دلیلی که نذاشت قیمت واقعی دستبند رو بگم نرفتم در اتاق خواب مادره رو بزنم.
صبح من طبق معمول ساعتمو یه ساعت قبل از وقتی که واقعا باید بیدار شم تنظیم کردم. وقتی زنگ زد حس کردم یه نفر گوشه در رو باز کرد و بست. این کار یکی دوباردیگه هم تکرار شد طوریکه من حس کردم یه نفر منتظره که من بیدار شم. اما من نه تنها تا اون لحظه آخری که می تونستم تو رختخواب باشم کش اومدم بلکه چون رییس نبود یه نیم ساعتم بیشتر خوابیدم. وقتی بیدار شدم هیچ کس خونه نبود.
رفتم نمایشگاه و زودتر از همیشه یعنی حدود ساعت ۴ برگشتم خونه که وسایلم رو بردارم و برم.
با این که هم کلید در پایین رو داشتم و هم کلید در ورودی آپارتمان رو، همیشه یه زنگ کوچولو می زدم و معمولا به غیر از اون دو سه شبی که خیلی دیر اومدیم خونه قبل از اینکه من کلیدمو در بیارم در رو باز می کردن. ایندفعه هم زنگ زدم. اما در دیر تر از حد معمول باز شد. این شد که دم در ورودی زنگ زدم و بدون اینکه کلیدم رو در بیارم منتظر شدم تا در رو باز کنن. چند دقیقه طول کشید و مادر در رو باز کرد. سلام کردم و رفتم تو اتاقم. هنوز کیفم رو زمین نذاشته بودم که یادم افتاد بهتره زودتر بهشون بگم که من دارم میرم و بخوام که تاکسی خبر کنن که تا من آماده میشم برسه. اینه که سریع در باز کردم و برگشتم که ناگهان با یه مرد هیکل گنده آلمانی تو راهرو روبرو شدم که از اتاق مادر بیرون اومد. مرد سری تکون داد رفت بیرون. مادر خانواده هم پشت سر مرد از اتاقش خارج شد و من رو که دید جا خورد. اما لبخندی زد و گفت نمایشگاه خوب بود؟
منم گفتم دیشب یادم رفت بگم. من دارم الان میرم و اگه ممکنه یه تاکسی خبر کنید.
گفت: چرا اینقدر زود؟
گفتم: برنامه اینجوری شد دیگه.
معلوم بود پکر شده. گفت حیف شد. کاش لااقل امشب می موندی. بعد رفت از تو یخچال یه شیشه پر شراب‌ در آورد و گفت اینو واسه امشب خریده بودم. ربکا هم کارت داشت. پس لااقل بذار زنگ بزنم اون بیاد. الان سر کلاس زبانه.
از مادری که تو این مدت نذاشت ساعت خواب بچه هاش یه دقیقه عقب بیافته و تصویری که من از زندگی منظم آلمانی داشتم و تو این مدت تایید هم شده بود بعید بود بچه رو به این سادگیا از کلاس بکشه بیرون. اما اینکارو کرد.
تا من لباسمو عوض کنم و چمدونمو بذارم دم در ربکا رسید. سلام کرد و سریع رفت تو اتاقش که دیگه بهش پس داده بودم.
چند لحظه بعد برگشت. همون سی دی که من دائم گوش می کردم گذاشت تو جلدش و یه جوری با شرمندگی که مثلا ببخشید کمه داد به من. بعد هم منو سفت بغل کرد و بوسید. گفت بازم بیا پیشمون. به نظرم اومد همه اشون بیشتر از اون حدی که من انتظار داشتم از رفتن من ناراحت شدن.
از مادر پرسیدم تاکسی نیومد؟
گفت نه لازم نیست. من خودم می برمت. و این هم باز برای من عجیب بود.
سوار ماشین شدیم و ربکا تا جایی که دیده میشد از پنجره دست تکون داد و بوس فرستاد.
به مادر قول دادم که هر وقت اومدم هانوفر بهشون سر بزنم.
کارت پرواز رو که گرفتم چند دقیقه ای هنوز وقت داشتم تا سوار هواپیما شم. یه قهوه گرفتم و دفترچه امو که هدیه یه دوست بود باز کردم تا جریان این خداحافظی رو بنویسم. اما خیره شدم به همه آلمانی های مو بوری که اطرافم راه میرفتن و پیش خودم فکر کردم چرا ما فکر می کنیم اینا نژاد پرستن و به خودم جواب دادم شاید به همون دلیلی که اینا فکر می کنن ما تروریستیم. تو همین فکرا بودم که یاد سی دی ربکا افتادم. از تو کیفم درش آوردم. آخرین آلبوم سارا کانر بود. قاب قشنگی داشت که تو این مدت ندیده بودمش. برش گردوندم. پشتش یه چیزایی به آلمانی نوشته بود و یه برچسب که نصفش کنده شده بود. تنها چیزی که میشد از پشت سی دی خوند همون چیزی بود که رو برچسب نیمه پاره نوشته بود: نوزده و نود و نه یورو.
نمی دونم چرا ولی فکر کنم بازم به همون دلیلی که قیمت دستبند رو نگفتم و نصفه شب در اتاق زنی رو که با من تا حد مستی نوشیده بود باز نکردم یهو دلم واسه خانواده کونزلمان تنگ شد و یه بوس دسته جمعی واسه همه اشون فوت کردم تو هوا.

بابک نادعلی

 
توسط کرم دندون در 19 خرداد 1387 0:57 بֽظֽ | | نظرات (10)
 

 

گوتلوب فرگه
 

به نقل از ضيا موحد
فصلنامه ارغنون- پاييز 74

در 1902 راسل نامه اي به فرگه نوشت و او را از تناقضي که در اصل پنجم کتاب قوانين حساب او کشف کرده بود آگاه کرد. جواب فرگه لحني آرام و بزرگ منشانه دارد ، از راسل تشکر مي کند و مراتب شگفت زدگي خود را از اين کشف ابراز مي کند.
(دقت کنيد که در 1902 فرگه منطق داني معتبر و مشهور و راسل جوانکي گمنام بود)

شصت سال بعد راسل در نامه اي به دوست خود چنين مي نويسد:

پروفسور ون هي جنورت عزيز
بسيار خرسند خواهم شد اگر نامه فرگه و مرا منتشر کنيد. هنگامي که به کمال و ايثار مي انديشم مي بينم هيچ چيز با تعهد فرگه به حقيقت قابل مقايسه نيست. حاصل يک عمر کار او رو به اتمام بود، بسياري از آثارش با بي اعتنايي روبرو شده بود ، آنهم به سود کساني که توانايي شان بي نهايت ازو کمتر بود ، جلد دوم کتابش در آستانه انتشار بود، با اين همه هنگامي که دريافت بنيادي ترين اصل او خلل دارد، واکنش او رضايتي عقلاني بود که به وضوح هيچگونه نا اميدي شخصي درآن ديده نمي شد. اين تقريبا کاري فوق انساني بود و اشارتي گويا به کار مرداني که به جاي تلاشهاي خام در کسب سلطه و شهرت ، تعهد آنها به خلاقيت و معرفت است.

ارادتمند
برتراند راسل
22 نوامبر 1962

 
توسط کرم دندون در 10 خرداد 1387 10:53 بֽظֽ | | نظرات (3)
 

 

یک اتفاق نیافتاده
 

گاهی دست‌های من بوی تو را می‌دهند؛ بوی تو را وقتی با تمام سلیقه ات ظرف بستی رنگارنگ را تزئین می کردی و داد می زدی : بستنی ؟!
آن‌وقت‌ها تو بوی پرتقال می دادی . همان هایی که من سر راهم می خریدم و با هم می خوردیم و تو پوست هاشان را خرد می کردی و دستت پر می شد از عطر پرتقال. و بدنم پر می شد از بوی پرتقال ...
یاحتی بوی تو را، وقتی که خیس بودی از آب و می‌کشیدی مرا توی بغل خودت؛ بوی آب داغ و لرزش دست‌های من.
گاهی بوی آن خانه باغی را می‌دهم، همه‌ش 4 پله بود و بعد تو که پشت در منتظر من بودی. بوی کاغذهای بهانه، بوی کتاب‌های بی‌هوده.
حتمن یادت هست، دست‌هام را می‌گذاشتم روی لب‌هات و تو نگران امتداد انگشت ا‌شاره‌ی من بودی و چشمهات را می بستی و لبهات کشیده میشد روی پوست دستم و من پرت می شدم به دنیایی دیگر..

بعدها، که تو نبودی، دست‌های من بوی سیب می‌داد. بوی تن آدمی که شبیه تکه‌ی ناتمام یک موسیقی محلی است و سیگارهاش را با پک‌های عمیقی می‌بلعد. می‌دانم که خوب می‌دانی بلعیدن چه معنایی دارد...

پ.ن: هر تکه از تن من اتفاقی ست که نیفتاده...


ایده ار الهام

 
توسط کرم دندون در 6 خرداد 1387 0:14 بֽظֽ | | نظرات (15)
 

 

و جمعه بود كه جنّي سرك كشيد
 

«انسان‌ها به انسان خوب كه بدبين نمي‌شوند. انسان خوب ! انسان خوب؟»
از نسخه‌ي ناياب خطي خواسته‌هاي يك جن

جمعه 28/11

آقا بنفش؛ سلام. خب آره، تو منُ مي‌بيني و همه كارامُ زير نظر داري. لابد فكرمُ هم مي‌توني بخوني. هر چي باشه تو يه جني. اما حالا كه گربه زبونتُ خورده به جاي حرف زدن واسه‌ات يادداشت مي‌نويسم. شوخي كردم جينگيلي بلاي من. ناراحت نشو. خب آخه هيچي مث نوشتن آدمُ خالي نمي‌كنه. از تو هم انتظار حرف زدن ندارم. فقط اگر دوست داشتي برام يادداشت بذار. اما آقا بنفش، يه وخ فكر نكني «آرام» از اون دختراي خنگوله. من از طرز نگات مي‌فهمم چي مي‌خواي بهم بگي اما نمي‌گي. فقط دوس دارم اگه دلت خواس جوابمو برام بنويسي. آقا بنفش؛ خيالات برت نداره ها. من هنوز جواب مثبت ندادم. يه وخ فكر نكني من مث دختراي ديگه‌ام؛ من از تو نمي‌ترسم. آخه من كه پاهاتُ ديده‌ام. سُم كه نداري هيچ، از محمدرضا گلزار هم خوشگل‌تري. خيالات برت نداره،گفتم؛ فقط دارم دليل نترسيدنمُ ميگم. تازه، من اصلاً دختر ترسويي نيستم. خودت كه ديدي امروز. از مادرجون هم كه عين گچ شده بود نترسيدم. حتي رفتم و دستشُ گرفتم. آقا بنفش؛ امروز از نگات فهميدم چه مي‌خواي.

خب اين چشا واسه من آشناي آشناس. بار اول كه نيس اون نگاه آتيشي تُ تو اون لباس كلاه‌دار بنفش مي‌بينم. همون دفعه اول هم فهميدم تازه. خب مي‌بيني كه با اين كه اون وقتا فقط هفت‌سالم بود بازم خنگول نبودم. نگاه آتيشي‌ات اون موقع ازم خواست گريه نكنم. منم وسط صداها گفتم: باشه آقا بنفش، بي‌ خي خي. اما اين بار يه كم بهم فرصت بده. به نظر من آدم واسه كسي كه دوسش داره حاضره از همه چيش بگذره. خب پس اگر تو رو دوست داشته باشم اين كارُ مي‌كنم. اما قبلش بايد ببينم دوست دارم يا نه. واسه فهميدن اين موضوع بايد اول با چند نفر تكليفمُ روشن كنم. يه وخ فكر نكني بهانه ميارم ها. خب آخه الانه با اين چند نفر نمي‌تونم حرف بزنم يعني شرايطش آماده نيس. واسه همينه بايد برا اونا هم يادداشت بنويسم. نترس. بالاخره كه به دستشون مي‌رسه. مي‌خوام ديوونه شون كنم. بايد ياد بگيرن از اين به بعد با يه دختر خانم ماماني چطوري رفتار كنن. هر روز كه از مدرسه اومدم واسه يكيشون يادداشت مي‌نويسم. ميدوني كه؛ چند نفر بيشتر نيستن. زوركي يه هفته طول مي‌كشه. مي‌دونم خيلي دوسم داري. اينم مي‌دونم خب كه انتظار حتي واسه يه هفته خيلي دردناكه. اما باور كن فرصت ندارم. روزي بيشتر از يه يادداشت بنويسم. نمي‌تونم كه مدرسه نرم. تازه تو اين يه هفته بايد كادوتُ هم بخونم.آخه درسته كه نگاتُ مي‌تونم بخونم اما مي‌خوام بيشتر بشناسمت. خب ديگه، آقا بنفش الانه بايد برم كتاب «خواسته‌هاي يك جن» رو شروع كنم. فعلاً!

ادامه ي "و جمعه بود كه جنّي سرك كشيد" »
 
توسط کرم دندون در 1 خرداد 1387 1:22 بֽظֽ | | نظرات (5)