یک اتفاق نیافتاده
 

گاهی دست‌های من بوی تو را می‌دهند؛ بوی تو را وقتی با تمام سلیقه ات ظرف بستی رنگارنگ را تزئین می کردی و داد می زدی : بستنی ؟!
آن‌وقت‌ها تو بوی پرتقال می دادی . همان هایی که من سر راهم می خریدم و با هم می خوردیم و تو پوست هاشان را خرد می کردی و دستت پر می شد از عطر پرتقال. و بدنم پر می شد از بوی پرتقال ...
یاحتی بوی تو را، وقتی که خیس بودی از آب و می‌کشیدی مرا توی بغل خودت؛ بوی آب داغ و لرزش دست‌های من.
گاهی بوی آن خانه باغی را می‌دهم، همه‌ش 4 پله بود و بعد تو که پشت در منتظر من بودی. بوی کاغذهای بهانه، بوی کتاب‌های بی‌هوده.
حتمن یادت هست، دست‌هام را می‌گذاشتم روی لب‌هات و تو نگران امتداد انگشت ا‌شاره‌ی من بودی و چشمهات را می بستی و لبهات کشیده میشد روی پوست دستم و من پرت می شدم به دنیایی دیگر..

بعدها، که تو نبودی، دست‌های من بوی سیب می‌داد. بوی تن آدمی که شبیه تکه‌ی ناتمام یک موسیقی محلی است و سیگارهاش را با پک‌های عمیقی می‌بلعد. می‌دانم که خوب می‌دانی بلعیدن چه معنایی دارد...

پ.ن: هر تکه از تن من اتفاقی ست که نیفتاده...


ایده ار الهام

 
توسط کرم دندون در 6 خرداد 1387 0:14 بֽظֽ | | نظرات (15)