روح نزد وحشيان به خواب رفته است
 

خواب ديدم بازيگر تئاتري هستم که بارها و بارها تمرينش کردم. همه با چشم بسته.
من و يک زن هستيم در گوشه سمت راست صحنه. او نشسته روي دو زانو. نور متمرکز روي ما افتاده و من با چشم بسته، بي‎صدا و موزون لمسش مي‎کنم.
روز اجرا به اين صحنه که مي‎رسم، دستهايم که در پي خطوط بدن آرام مي‎گردد، همه چيز فرق کرده. ديگر بازي نيست. لمسهايم از سر کنجکاوي است. قانون بازي را مي‎شکنم و چشمهايم را باز مي‎کنم. با اينکه هرگز نديدمش، انگار مي‎دانم. زني که نشسته آنجا، با چشمهاي بسته، شخص ديگري است.
زن هنوز توي حس و بازي است که سرآسيمه بلند مي‎شوم به دنبال بازيگر اصلي. ناگهان يادم مي‎افتد که هيچ از او نمي‎دانم نه اسمي نه نشانه‎اي. گم شده است و من بي‎نشان مانده‎ام.
نشاني لمسهايم را چگونه بدهم...

 
توسط کرم دندون در 28 تیر 1387 2:28 بֽظֽ | | نظرات (8)
 

 

از یادداشت های یک کارگردان ناراضی !
 

خدا !... باور کن يه تعداد از صحنه هاي زندگيم کلي مي تونست دراماتيک باشه و بلکه حتي رمانتيک ... خوب همه چيز رو که نميشه جلو ملت گفت ، ولي خوب بذار بهت کد بدم. مثلا اون صحنه خداحافظيه يا اون دودر شدنه يا اون يکي دودر کردنه! يادته که... مگه فلاني که يه عمره داره تايتانيک بازي ميکنه بي اونکه غرق شه! دي کاپريو بوده که حالا ما واسه يه تيريپ صحنه رمانتيک، بايد امين تارخ باشيم؟ تازه هربارم که اومد کارما به تايتانيک بکشه نقش اول زن رو دادي به نادره! کاري کردي که ديگه به غرق شدن کشتي نرسيد ، همون اول فيلم داوطلبانه پريديم تو آب!
بابا تو مارو نمودي با اين کارگردانيت، همه صحنه ها همين طور بوده. اون وقتي يادته چقده خسته بودم و سرخورده؟ که مي خواستم زندگيم ساده بشه ، بي معما ، بي پيچيدگي... که يه کمي استراحت کنم، ازت خواستم يه خورده "زير درختان زيتوني" حال کنيم باهم ... بابا جان فيلمنامه زير درختان زيتون رو کيارستمي نوشته نه هيچکاک! دهن منو سرويس کردي تو ! يه سال تمام داشتم دست و پا مي زدم، انگاري سر هر پيچ زندگيم يه ابوالهول نشسته بود با هزار تا معما. اي ریدم تو اين تعليق هيچکاکيت !
اون سکانس دزدی کیفم یادته؟ يه جور اداي دين بود به ويتوريو دسيکا به خاطر دزد دوچرخه ش؟
من اگه بگم اي فلان تو اون پاسداشتت که واسه من پونصد تومن آب خورد، اشکالي داره به نظرت؟
پس چرا صحنه محنه نداره اين بدمصب؟ ببينم نکنه اين فيلم من رو به سفارش سيما فيلم، واسه اکران تو دهه محرم ساختي؟؟؟ ... خوب حالا! يکي دوتا صحنه، قابل اين حرفا نيس که، هيچم به اصل داستان مربوط نبودن!
ببین خدا ... من تمام زندگيم کولاژ بوده: تکه تکه ... اما از حرکت خسته م ، از سکون هم ، چيزي می خوام مابين اين دوتا ، آرامش... و... وسعت... بيا از این به بعد فقط عکس بگيريم... اوکي ؟

 
توسط کرم دندون در 16 تیر 1387 1:48 بֽظֽ | | نظرات (11)
 

 

من، بته و داستان های دیگر !
 

بعضی وقت ها بدجوری دلم می خواهد فکر کنم که از زیر بته به عمل آمده ام، بی هیچ نوع وابستگی عاطفی و بعضا اخلاقی. وقت هایی که تصورات و خیالات گذشته مغزم را جر می دهند و با خودم فکر می کنم، اصلا به جهنم! ولی باز هم نمی شود، انگار نمی شود بی بته بود، يا اصلا بته بود! چون بته هم هر چه باشد به یک جایی وصل است دیگر، یک ریشه ای، چیزی. تازه، آن زیر زیر ها بته های کناری هم، تا آنجا که از دستشان بر بیاید، انگولک می کنند !

پ.ن :
1)به ته قضیه هم که برمی گردم، می بینم یک جورهایی با این اصطلاح، خاستگاه مشترکی دارم، یا حداقل دارم اینجوری می شوم.
2) آنچه در اطرافت می بینی اعم از دوستی ها و دشمنی ها و رابطه ها، توهمی بیش نیست، انسان های اطرافت،وقتی پای منافع خودشان وسط باشد، همگی پاهایشان را بر سرت فشار می دهند و رد می شوند و تو را به هيچ جايشان حساب نمی کنند. داروین یک نابغه بود، و نظریه ی انتخاب طبیعی یک اصل بزرگ اجتماعی است که من قبل تر ها فهمیده بودم و امروز برایم مسجل شد و مادرم تنها کسی بود که بهم تبریک گفت، چون به قول خودش سی سال طول کشیده بود تا بفهمد.
۳) به قول آيدا، در کل هیچی مهم نیست ولی در جزئیات همه چی مهمه!

 
توسط کرم دندون در 8 تیر 1387 8:34 قֽظֽ | | نظرات (10)
 

 

روزهای 7500 کیلومتری
 

باور کن گریه نمی کنم. عادت کرده بودیم به این فاصله کوفتی. به یک خط صاف چند سانتی روی نقشه که شاید کشیده می شد به اندازه فاصله اهواز تا کرج. خیلی سخت بود. چقدر شبها با هم حرف زدیم تا خوابمان ببرد. چه شبهایی که متکای آبی من و زرد تو خیس شد از اشکهایی که می آمد و سخت تر میکرد تحمل دوری رو.
ما به هم محتاج بودیم بانو. به صدای هم. به خنده های هم. من به صدای نفس هات پشت گوشی و تو به صدای سرفه های گاه و بیگاه.
این حق ما نبود بانو اما باور کن باز هم عادت می کنیم به فاصله ها حتی اگر به اندازه ی اهواز تا مانیل باشد.
هیچ وقت آن 4:30 صبح را که زنگ زدی از فرودگاه امام یادم نمی رود. که با هر کلمه تو من اشک می ریختم و هق هق می کردم. که گفتی دوستم داری که گفتی فراموشم نمی کنی و گفتی ما مال همیم ... تا همیشه. و من فقط اشک ریختم. فقط گریه کردم. فقط فکر کردم به این همه عشقی که داشتیم و آینده ای که نه دست من است و نه دست تو ...

روزهای بدون تو سخت می گذرد بانو. شبها که صدایت را نمی شنوم خوابم نمی برد. این شبها بوسه هایت را کم دارم. دوست داشتنت را، بغل کردنت را، حتی اگر تلفنی باشد ...
روزهای بدون تو پر شده از حسرت و یاد روزهای با هم بودن ...
دستم به نوشتن نمی رود بانو. نمی دانم از چه بنویسم. از کجای این روزهای لعنتی و چه بگوییم که مرهمی باشد بر این زخم تازه ...
باور کن گریه نمی کنم اما این بغض توی گلوی من منتظر بهانه ایست که آوار شود و بر سرم و شاید این بهانه دست های بهم پیچیده دو نفر در خیابان باشد، شاید عکس های جمشیدیه مان و شاید صدای ابی :
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری / دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره / از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره ...

 
توسط کرم دندون در 1 تیر 1387 10:49 قֽظֽ | | نظرات (17)