روح نزد وحشيان به خواب رفته است
 

خواب ديدم بازيگر تئاتري هستم که بارها و بارها تمرينش کردم. همه با چشم بسته.
من و يک زن هستيم در گوشه سمت راست صحنه. او نشسته روي دو زانو. نور متمرکز روي ما افتاده و من با چشم بسته، بي‎صدا و موزون لمسش مي‎کنم.
روز اجرا به اين صحنه که مي‎رسم، دستهايم که در پي خطوط بدن آرام مي‎گردد، همه چيز فرق کرده. ديگر بازي نيست. لمسهايم از سر کنجکاوي است. قانون بازي را مي‎شکنم و چشمهايم را باز مي‎کنم. با اينکه هرگز نديدمش، انگار مي‎دانم. زني که نشسته آنجا، با چشمهاي بسته، شخص ديگري است.
زن هنوز توي حس و بازي است که سرآسيمه بلند مي‎شوم به دنبال بازيگر اصلي. ناگهان يادم مي‎افتد که هيچ از او نمي‎دانم نه اسمي نه نشانه‎اي. گم شده است و من بي‎نشان مانده‎ام.
نشاني لمسهايم را چگونه بدهم...

 
توسط کرم دندون در 28 تیر 1387 2:28 بֽظֽ | | نظرات (8)