|
خواب ديدم بازيگر تئاتري هستم که بارها و بارها تمرينش کردم. همه با چشم بسته.
من و يک زن هستيم در گوشه سمت راست صحنه. او نشسته روي دو زانو. نور متمرکز روي ما افتاده و من با چشم بسته، بيصدا و موزون لمسش ميکنم.
روز اجرا به اين صحنه که ميرسم، دستهايم که در پي خطوط بدن آرام ميگردد، همه چيز فرق کرده. ديگر بازي نيست. لمسهايم از سر کنجکاوي است. قانون بازي را ميشکنم و چشمهايم را باز ميکنم. با اينکه هرگز نديدمش، انگار ميدانم. زني که نشسته آنجا، با چشمهاي بسته، شخص ديگري است.
زن هنوز توي حس و بازي است که سرآسيمه بلند ميشوم به دنبال بازيگر اصلي. ناگهان يادم ميافتد که هيچ از او نميدانم نه اسمي نه نشانهاي. گم شده است و من بينشان ماندهام.
نشاني لمسهايم را چگونه بدهم... |