سکوتِ بین ِ دو خداحافظی
 

گاهی باید خود را به جریان آب سپرد. بگذاری با خود هم مسیرت کند، پیچ و تابت دهد و اطمینان داشته باشی که این مسیر شاید کوتاهترین نباشد، شاید پیچیده و خم در خم باشد اما سهل ترین راه برای رسیدن به مقصد است.
من اما همیشه زندگی را مثل شطرنج بازی کرده ام. برای هر حرکتش کلی برنامه ریزی کرده ام و طرح چیده ام اما زندگی را باید مثل تخته نرد بازی کرد. تاسی ریخت و بازی را سپرد به سرنوشتی که خودش برایت رقم میزند و تو مهره ای جا به جا می کنی و کمی شرایط را می سنجی و باز تاسی دیگر و تاسی دیگر ...
باید گم شد در لحظه های زندگی ... گاهي وقتها فکر مي کنم بهترين فحشي که می توانی به کسي بدهي اين است که بگويي برو گم شو. آخ که چه لذتي دارد وقتي که با پاي خودت مي روي و گم می شوي! بي مکان و گاهي بي زمان. بدون هيچ سدّي. بارها خودم را ول کرده ام و شايد ساعتها در کوچه و خيابان ها پرسه زدم. يک بار خاطرم هست به خانه گفتم مي روم سفر. ساعتِ سه بعد از ظهر. نرفتم و ماندم در اين شهر شلوغ. از ساعت سه به بعد ديگر براي هيچ کس در اين جايي که بودم وجود نداشتم! حس عجيبي بود وصل نبودن به هيچ جا وجود نداشتن براي هيچکس. در يک شب زمستاني جايي که خيابانها به زندگي روزمره خود ادامه مي دادند. تصوير پرسه زنان من تکه اي وصله شده و نامرئي بود، براي اين همه تکاپو ...
این همه مقدمه چینی برای این بود که بگویم روزمرگی هایم مجال فکر کردن را ازم گرفته اند. احساس می کنم باید چیزی تغییر کند. چی و چگونه اش را نمی دانم اما تصمیم گرفته ام که مدتی خودم را خلاص کنم از گیر و بند های روزانه، از چهارچوب های خط کشی شده ی باید ها و نباید ها و گم شوم در جریان زندگی ...
این دکان زرد برایم کلی خاطره است. کرم دندون بودن و نوشتن و خط زدن در این فضای مجازی درسها داشت برایم که مطمئنم هیج جا و هیچ جوری نمی توانستم یاد بگیرمشان. در این چهار سال نوشتم و خط زدم و خواندم ... با هم به بعضی هاشان خندیدیم و با بعضی ها گریستیم و با بعضی زندگی کردیم ...
اینجا برایم هدیه ای داشت به قیمت تمام سالهای باقی زندگی ام و شریکی بهم داد تا سالهای ادامه عمرم ام را باهاش تقسیم کنم . دوستانی که حرفم را می فهمیدند و کمکم می کردند و حرفهاشان برایم نشان دهنده مسیر پختگی بود که الان که به پشت سر نکاه می کنم می فهمم از کجا آمدم و به کجا رسیدم.
بر می گردم.... نمی دانم کی اما مطمئنم روزی برمی گردم و ادامه می دهم چون که اینجا خانه من است و هیچ جا امن تر و راحت تر از خانه برای آدم نیست ...

اي حرمت سپيدي کاغذ
نبض حروف ما، در غيبت مرکب مشاق مي زند

پ.ن:
1- شاید این فرصت خوبی باشد برای خواندن و مرور گذشته ها. خودم آرشیو نوشته هام را پرینت گرفتم که بخوانم و پیشنهاد می کنم خواندنشان را به شما هم ...
2- باید عذرخواهی کنم از عزیزانی که نظری دادند و پاسخی از حقیر نشنیدند ... که می خواستم آن صندوق مال ایشان باشد و نه من!!! بخششی از دل کسانی که سالهای خاکستری 80 ام را دنبال می کردند که آنهم افزون شد به کارهای ناتمام من ...
3- زین پیش نبودیم نبد هیچ خلل ... زین پس چو نباشیم همان خواهد بود ...
4-تیتر مطلب از این نوشته گرفته شده است. بخوانیدش ... زیباست ...
5- خداحافظ .

 
توسط کرم دندون در 15 مرداد 1387 5:40 بֽظֽ | | نظرات (29)