|
چند روز اول منگام. شب که بیهوا زود شروع میشود، تمام هوسهای تابستان میآيد سراغام، آرزوی سگلرزهای من که آغوش تو را گرمتر کند مثلن. دلام سوز و سرما میخواهد، اصلن برف میخواهد در اين روزهای اول پاييز...
هميشه اينطور بودهام، از همان روزهای شلنگتختههای شانزدهسالهگی يکباره پريدم به جنون عاشقانههای چهلسالهگی. ديدهای مردها که به چهل میرسند چهطور میشوند؟ شانزدهساله میشوند انگار. حالا هم دلام برف میخواهد. يعنی میدانی؟ اگر شانزدهساله بودم دلام برف میخواست. دور چرا؟ اگر همين يک سال پيش بود دلام برف میخواست که کلهی سحر شال و کلاه کنم تا اولين جاپاهای مقابل پنجرهات مال من باشد. که بيدار که شدی، پرده را کنار که زدی و سفيدیی برف که شد برق نگاهات، رد من را بزنی تا زير درخت نارنگیی لخت و پتی، دلات گرم شود به بوسهيی که تابستان وعده کردهبودی زير اولين برف... ولی نه. تمام خلاقيتام را هم به خرج بدهم، باز تو يکباره سرت را عقب میکشی، همانطور که يکباره ساعت را عقب میکشند شب آخر شهريور، به چشمهایم زل میزنی تا يادت بيايد من ام و هنوز اين جايی، همانطور که روز آخر شهريور به ساعت زل میزنی و میفهمی يک ساعت بيشتر میتوانی بخوابی.
ولی میدانی؟ پاييز چند روزیست که شروع شده به هر حال. وقتی هم که بخواهند اين ساعت اضافی را پس بگيرند، عيد است و خلايق ترجيح میدهند سال کهنه را زودتر دور بيندازند. حکايت من همين ساعت است انگار، که بهار جلو میافتد و پاييز برمیگردد همانجا که بود... واقعيت عريان است و من ديگر بنا ندارم بجنگم. پشتم خالیست و تو اين را خوب می دانی. جنگيدن پشتِ گرم می خواهد، پشتِ گرم هم نخواهد، دل قرص که می خواهد... اين سيب نصف بشو نيست. دست کم نصف کردن اش کار تو نيست. باشد هم که آخر شب يلدا ديگر نصف بشو نيست...
حالا که نشستهام اينجا منتظر که بيايی، شبهای زمستان را پيشپيش مرور میکنم؛ جای خالیات را که پرنمیشود حتا با سردرد ... |