|
از طول و تفصيل و پراکندگي اين خطوط، عذر مي خواهم. مي دانيد؟ آدم که دلش مي گيرد، هي حرف مي زند حرف مي زند ...
از کم خوابي و کابوس هاي ديشب، توقع صبح آن چناني را نداري، ولي وقتي با شوق، از در مي زني بيرون، فکر مي کني خيلي خبرهاست. مثلا فکر مي کني باد پاييز مي زند زير دماغت و سرخوش مي شوي و با صداي صبح، مي رقصي توي کوچه ي خاک گرفته ... همين که مي افتي توي هياهوي خيابان ، پشيمان مي شوي از خيال ات.
تابستان را هنوز توي جرز مانتوي هاي نازک و کفشهاي جلو باز مي بيني که کنده نمي شود از خيابان. و آدمها را که توي خواب راه مي روند و چشمان پف کرده ي بيخواب شان را فشار مي دهند به آرزوي ديدن يک روياي متحرک.
حالا همه ي خواب آلودها جايي پيدا مي کنند تا خميازه بکشند و اشک توي چشمانشان حلقه بزند و چرت بزنند. انگارجايي بهتر از پيادهرو پيدا نمي کنند، براي پرت کردن هزار خميازه ي نصفه و نيمه، که پدر فک ات را در مي آورد و آخر هيچ.
به زور خودت را پرت مي کني توي تاکسي. توي گذرگاه تنگِ آفتابه و لواشک و سماور و ترياک که مي افتي، تازه يادت مي آيد، روزهاي خوش، ته کشيده.
هنوز نفس نگرفته اي از پله هاي سياه که بوي رطوبت کثيفي دماغت را پر مي کند، حتي يک نور خشک و خالي هم قرار نيست ازت استقبال کند.چشمت به سيم هاي آويزان توي راهروست، که مدير گروه فرياد مي زند:اينا چيه؟ مستخدم جوابش را با بي خيالي مي دهد: يا فضله ي موشه يا گربه!
يک آن دل پيچه مي گيري از سياهي راهرو و چشمت مي افتد به نوشته ي روي در دستشويي: آب دستشويي قطع است! سعي مي کني نيمچه لبخندي تحويل آدم هاي اطرافت بدهي ، آدم هاي يک بعدي مزخرفي که درس و ث.ک.ث بزرگترين اتفاقاتِ زندگي شان است.
وارد کلاس که مي شوي، هنوز سلام نکردي و جاگير نشدي روي صندلي تا پرزهاي چوبي گند بزنند به شلوار مشکي ات که دختر بغل دستي ات لبش را گاز مي گيرد و به دوست کناری اش مي گويد: روي ديوار ! آرام سرت را می چرخانی سمت نگاهشان . باورت نمي شود، يک آن احساس مي کني داري بالا مي آوري روي کلاس، تو هم لبت را گاز مي گيري و سرت را تکان مي دهي! بعد تا آخر کلاس با بغل دستي ات و دوستش دعا مي کنيد استاد کور شود و ديوار دست راستش را نبيند.
بچه تر که بودي، فکر مي کردي اين حرف ها را آدمهايي که چاک يقه و نافشان يکي شده و پيراهن قرمز مي پوشند و دنبال مسافر مي گردند، استفاده مي کنند. بزرگتر که شدي، فهميدي اين حرف ها خوراک پسر دبيرستاني هاي پررو که تازه متلک زدن ياد گرفته اند هم هست. بعضا آدم هاي ابلهي را هم ديده بودي که حرف هايشان را روي ديوار توالت و آجرهاي کنار خانه ها فرياد مي زدند.
و حالا توي فرهنگي ترين مکاني که ممکن است به ذهن يک نفر خطور کند يا ... اصلا نکند! به جهنم!
امروز مي فهمي اين فرهنگ لغتِ جمع کثيري از هم وطنان با فرهنگ ات هم هست!
ورودي هاي جديد را که مي بيني، ياد روزهاي اول خودت مي افتي و خنده ات مي گيرد. روزهايي که فکر مي کردي از کابوس ِ شب هاي بيخوابي و ساعتهاي بيشماري که غش مي کردي روي کتابهاي تست و نکته و هزار کوفت و زهرمار ديگر ، خلاص شدي. فکر مي کردي از جهنم کنکور جسته اي و حالا رسما توي بهشت قدم مي زني! و نمي داني اگر دوستاني که به عشق آن ها اين فضاي تلخ را تحمل مي کني، لحظه اي نباشند، چه مي کني. اشک ات در مي آيد ... ميان لبخند و اشک گير مي افتي ... نمي داني آخر ...
حالا که تاريکي سوسو مي زند توي پنجره ها و عصر ِ بي حوصله دلخوري اش را ريخته توي اتاق ، دلت بدجوري مي گيرد ، با گل صدبرگ، اشک مي ريزي تا دلت بخواهد.
عزم آن دارم که امشب نيم مست
پاي کوبان کوزه ي دُردي به دست
.
.
.
|