دل تنگ ی
 

زياد پيش می‌آيد که دل‌تنگ می‌شوم. در خيابان که می‌گذرم، طبق معمول اين سال‌ها بر کنار، چشم به چشم عابرین می‌دوزم گاهی و سعی می‌کنم از رد نگاهی که می‌زنند، دل‌تنگی‌هاشان را فهم کنم از جنس کدام روزگار می‌تواند باشد. از شمايل قدم برداشتن‌شان و موضعی که در کنار هم‌راه‌شان گرفته‌اند، از اين‌که چند قدم جلوتر می‌روند يا عقب‌تر، بازو به بازو شده‌اند يا نه، دست در دست داده‌اند يا بر شانه‌ی ديگری آويزان کرده‌اند، بيرون بکشم که پيوند‌شان آن‌قدرها که غرور چهره‌شان ادعا می‌کند پابرجا است، يا آن‌چنان که سربه‌زیر حاشا می‌کنند بی‌اساس است. پيچ و تابی که ره‌گذران عجول به بدن می‌دهند، حين گذشتن از ميان عابرين معطل، به قصد ديداری است، وصول طلبی يا ريختن خونی...؟
دل‌تنگ شده‌ام بارها و اين دل‌تنگی هر چه در خاطرات‌ام جست‌وجو می‌کنم نه هوس تکرار گذشته‌ای است که از سر گذرانده‌ام، نه آرزوی تحقق محالی که روزگاری در خيال پرورده‌ام. گويی به چشم بر چشم دوختنی، خاطره و محال و خيال ره‌گذر رو‌به‌رو را ارث می‌برم هر بار و نانوشته تعهد می‌کنم که از آن لحظه به بعد، دم‌به‌دمِ رنج‌ها و هراس‌های او بگذارم، شادی عشق او ببرم و تاوان معصيت او بدهم.
دل‌تنگِ ناشناخته‌ای شدن که رخ‌دادِ آنی بيش نيست و تفريح ذهنی که خسته‌ی زخم‌های ناچشيده، آن‌قدر فرسوده‌ام کرده که رمق جنبش و شور تحول را در درون‌ام خشکانده باشد. بيماری من است شايد که دل‌تنگ آينده‌ام. آینده‌ای که از آنِ من نمی‌تواند باشد. هست‌ام را نيستم انگار و شدن نمی‌توانم.
اين روزها که می‌گذرد، دل‌تنگ‌ام. می‌گذرانم به ترديد، می‌نويسم به اميد...

 
توسط کرم دندون در 9 آبان 1387 11:17 قֽظֽ | | نظرات (5)