من، بته و داستان های دیگر !
 

بعضی وقت ها بدجوری دلم می خواهد فکر کنم که از زیر بته به عمل آمده ام، بی هیچ نوع وابستگی عاطفی و بعضا اخلاقی. وقت هایی که تصورات و خیالات گذشته مغزم را جر می دهند و با خودم فکر می کنم، اصلا به جهنم! ولی باز هم نمی شود، انگار نمی شود بی بته بود، يا اصلا بته بود! چون بته هم هر چه باشد به یک جایی وصل است دیگر، یک ریشه ای، چیزی. تازه، آن زیر زیر ها بته های کناری هم، تا آنجا که از دستشان بر بیاید، انگولک می کنند !

پ.ن :
1)به ته قضیه هم که برمی گردم، می بینم یک جورهایی با این اصطلاح، خاستگاه مشترکی دارم، یا حداقل دارم اینجوری می شوم.
2) آنچه در اطرافت می بینی اعم از دوستی ها و دشمنی ها و رابطه ها، توهمی بیش نیست، انسان های اطرافت،وقتی پای منافع خودشان وسط باشد، همگی پاهایشان را بر سرت فشار می دهند و رد می شوند و تو را به هيچ جايشان حساب نمی کنند. داروین یک نابغه بود، و نظریه ی انتخاب طبیعی یک اصل بزرگ اجتماعی است که من قبل تر ها فهمیده بودم و امروز برایم مسجل شد و مادرم تنها کسی بود که بهم تبریک گفت، چون به قول خودش سی سال طول کشیده بود تا بفهمد.
۳) به قول آيدا، در کل هیچی مهم نیست ولی در جزئیات همه چی مهمه!

 
توسط کرم دندون در 8 تیر 1387 8:34 قֽظֽ | | نظرات (6)
 

 

روزهای 7500 کیلومتری
 

باور کن گریه نمی کنم. عادت کرده بودیم به این فاصله کوفتی. به یک خط صاف چند سانتی روی نقشه که شاید کشیده می شد به اندازه فاصله اهواز تا کرج. خیلی سخت بود. چقدر شبها با هم حرف زدیم تا خوابمان ببرد. چه شبهایی که متکای آبی من و زرد تو خیس شد از اشکهایی که می آمد و سخت تر میکرد تحمل دوری رو.
ما به هم محتاج بودیم بانو. به صدای هم. به خنده های هم. من به صدای نفس هات پشت گوشی و تو به صدای سرفه های گاه و بیگاه.
این حق ما نبود بانو اما باور کن باز هم عادت می کنیم به فاصله ها حتی اگر به اندازه ی اهواز تا مانیل باشد.
هیچ وقت آن 4:30 صبح را که زنگ زدی از فرودگاه امام یادم نمی رود. که با هر کلمه تو من اشک می ریختم و هق هق می کردم. که گفتی دوستم داری که گفتی فراموشم نمی کنی و گفتی ما مال همیم ... تا همیشه. و من فقط اشک ریختم. فقط گریه کردم. فقط فکر کردم به این همه عشقی که داشتیم و آینده ای که نه دست من است و نه دست تو ...

روزهای بدون تو سخت می گذرد بانو. شبها که صدایت را نمی شنوم خوابم نمی برد. این شبها بوسه هایت را کم دارم. دوست داشتنت را، بغل کردنت را، حتی اگر تلفنی باشد ...
روزهای بدون تو پر شده از حسرت و یاد روزهای با هم بودن ...
دستم به نوشتن نمی رود بانو. نمی دانم از چه بنویسم. از کجای این روزهای لعنتی و چه بگوییم که مرهمی باشد بر این زخم تازه ...
باور کن گریه نمی کنم اما این بغض توی گلوی من منتظر بهانه ایست که آوار شود و بر سرم و شاید این بهانه دست های بهم پیچیده دو نفر در خیابان باشد، شاید عکس های جمشیدیه مان و شاید صدای ابی :
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری / دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره / از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره ...

 
توسط کرم دندون در 1 تیر 1387 10:49 قֽظֽ | | نظرات (14)
 

 

گوتلوب فرگه
 

به نقل از ضيا موحد
فصلنامه ارغنون- پاييز 74

در 1902 راسل نامه اي به فرگه نوشت و او را از تناقضي که در اصل پنجم کتاب قوانين حساب او کشف کرده بود آگاه کرد. جواب فرگه لحني آرام و بزرگ منشانه دارد ، از راسل تشکر مي کند و مراتب شگفت زدگي خود را از اين کشف ابراز مي کند.
(دقت کنيد که در 1902 فرگه منطق داني معتبر و مشهور و راسل جوانکي گمنام بود)

شصت سال بعد راسل در نامه اي به دوست خود چنين مي نويسد:

پروفسور ون هي جنورت عزيز
بسيار خرسند خواهم شد اگر نامه فرگه و مرا منتشر کنيد. هنگامي که به کمال و ايثار مي انديشم مي بينم هيچ چيز با تعهد فرگه به حقيقت قابل مقايسه نيست. حاصل يک عمر کار او رو به اتمام بود، بسياري از آثارش با بي اعتنايي روبرو شده بود ، آنهم به سود کساني که توانايي شان بي نهايت ازو کمتر بود ، جلد دوم کتابش در آستانه انتشار بود، با اين همه هنگامي که دريافت بنيادي ترين اصل او خلل دارد، واکنش او رضايتي عقلاني بود که به وضوح هيچگونه نا اميدي شخصي درآن ديده نمي شد. اين تقريبا کاري فوق انساني بود و اشارتي گويا به کار مرداني که به جاي تلاشهاي خام در کسب سلطه و شهرت ، تعهد آنها به خلاقيت و معرفت است.

ارادتمند
برتراند راسل
22 نوامبر 1962

 
توسط کرم دندون در 10 خرداد 1387 10:53 بֽظֽ | | نظرات (3)
 

 

یک اتفاق نیافتاده
 

گاهی دست‌های من بوی تو را می‌دهند؛ بوی تو را وقتی با تمام سلیقه ات ظرف بستی رنگارنگ را تزئین می کردی و داد می زدی : بستنی ؟!
آن‌وقت‌ها تو بوی پرتقال می دادی . همان هایی که من سر راهم می خریدم و با هم می خوردیم و تو پوست هاشان را خرد می کردی و دستت پر می شد از عطر پرتقال. و بدنم پر می شد از بوی پرتقال ...
یاحتی بوی تو را، وقتی که خیس بودی از آب و می‌کشیدی مرا توی بغل خودت؛ بوی آب داغ و لرزش دست‌های من.
گاهی بوی آن خانه باغی را می‌دهم، همه‌ش 4 پله بود و بعد تو که پشت در منتظر من بودی. بوی کاغذهای بهانه، بوی کتاب‌های بی‌هوده.
حتمن یادت هست، دست‌هام را می‌گذاشتم روی لب‌هات و تو نگران امتداد انگشت ا‌شاره‌ی من بودی و چشمهات را می بستی و لبهات کشیده میشد روی پوست دستم و من پرت می شدم به دنیایی دیگر..

بعدها، که تو نبودی، دست‌های من بوی سیب می‌داد. بوی تن آدمی که شبیه تکه‌ی ناتمام یک موسیقی محلی است و سیگارهاش را با پک‌های عمیقی می‌بلعد. می‌دانم که خوب می‌دانی بلعیدن چه معنایی دارد...

پ.ن: هر تکه از تن من اتفاقی ست که نیفتاده...


ایده ار الهام

 
توسط کرم دندون در 6 خرداد 1387 0:14 بֽظֽ | | نظرات (15)
 

 

عنوان ندارد
 

خسته ام.
و این را می شود از تمام فلش هایی که بین کتاب های نیمه کاره ام گذاشته ام، فهمید. این را برای خودم می گویم. شاید باورم شود که چقدر این روزها دور شده ام، دور ِ دور از شوقی که دیگر ندارم.
این، با مرض های عجیب وغریب همیشگی ام فرق دارد و درست یک ماه و خرده ای است که یقه ام را جر داده ، یک جرخوردگی عمیق که هر چقدر با سوزن سفتش می کنم، باز در می رود.
وقتی به ورقهای کلاسور آبی رنگم نگاه می کنم و شماره 60 را بالای آخرین سری تمرینات هیدرولوژی می بینم، یا وقتی مکانیسم کیلیانی و راف می خورد توی ذوقم، خسته تر می شوم. آن وقت یاد برگه ی انتخاب واحدم می افتم که هشت ترم با تعدادی واحد پاس شده و نشده و معدلی درخشان و دو واحد افتاده ی انقلاب اسلامی و ... تویش ثبت شده و حالم بدجوری گرفته می شود.
احساس چلمنی عجیبی همراه با افسردگی بهم دست می دهد، بعد یاد یک نفر می افتم که ترم هفت درسش تمام می شود و راحت می شود و همه اش تابستان می شود و من می خوابم و می خوانم و می نویسم و به زندگی فوق کشکی ام ادامه می دهم. بعد یک حس غریبی می آید سراغم که اینها همه اش بهانه است، بهانه ای برای اینکه صد صفحه آخر چهره مرد هنرمند در جوانی و بیست صفحه ی آخر مرگ در ونیز را تمام نکنم یا بهانه ای برای اینکه هزار شخصیت سرگردان را که مخم را جر می دهند و دیوانه بازی در می آورند ، نیاورم روی کاغذ و صفحات خط خطی سالنامه ی داستانی ام را هزار بار ورق بزنم.
شاید دوستم شهامت بیشتری دارد که اعتراف می کند دیوانه شده است ولی مشکل من دیوانگی پنهانی ام است که از درون دارد خردم می کند و نمی دانم تا کجا می توانم به روی خودم نیاورم. اگر اینجا یک جورهای دیگری بود شاید از بلاهایی که این مدت سرخودم آوردم چیزی می گفتم ولی می ترسم و این ترس هم یک جورهایی خستگی ام را بیشتر می کند.
یاد آن همه شوق می افتم که مدتی پیشم آمده بود و یاد خیال های باطلی که فکر می کردم مسیر زندگی ام دارد عوض می شود و اینکه خودم را متقاعد کرده بودم که درس بخوانم و ...
خسته ام.
و مطمئن باشید این آخرین غری است که توی این صفحه، بالا می آورم، خودم هم از دست خودم خسته شدم. آن قدر که هر شب توی رختخواب آبی غلت بزنم و حتی بی آنکه ذره ای خیال کنم و بخوانم، فقط یک ساعت زودتر خوابم ببرد و خواب نبینم و یاد آن روزها نیافتم و حرفهایش از یادم برود...

 
توسط کرم دندون در 23 اردیبهشت 1387 11:42 قֽظֽ | | نظرات (20)
 

 

آرامش
 

وقتی می نشینی توی هواپیما، تازه تنها می شوی. دیگر پدر و مادر و دوست و همسر نیستند، نگرانی ها شان هم نیست. تو تازه فرصت می کنی نگران خودت بشوی. همه چیز هایی که تا حالا نگرانی های پیدا و پنهان آنها بوده و تو نفی شان می کردی و می خندیدی، حالا می شوند نگرانی خودت. واقعا در یک کشور غریب چه می خواهی کنی؟

پیاده شدم. یک راهروی پهن و طولانی در فرودگاه بیروت. یک برگ مقوایی بهم دادند. فرمی بود که باید مشخصاتم را رویش می نوشتم. با خودم گفتم کمی عربی بلدم و کمی انگلیسی. کارم را راه می اندازد، اما نیانداخت. عربی اش را اصلا نمی فهمیدم. هیچ چیزش مثل عربی ای که من بلد بودم نبود. انگلیسی هم نداشت. فرانسوی داشت که من هیچ بلد نبودم. شروع کردم کشف اش کنم. اولی که اسم است. دومی نام خانوادگی است. این هم احتمالا نام پدر است. این کشور است. این یک شماره باید باشد. شماره چی؟ شناسنامه؟ گذرنامه؟ پرواز؟ گیر کردم. دیگر نمی شد پیش بروم. دور و برم را نگاه کردم. یک نفر داشت می رفت. هم از چهره اش پیدا بود ایرانی است، هم با همان هواپیما آمده بود که من هم مسافرش بودم. صدایش زدم. آقا! ببخشید. ممکن است یک کمکی به من بکنید این فرم را پر کنم؟ سرش را طوری تکان داد که یعنی فارسی بلد نیستم. بدم آمد. ترسیدم. تنها بودم. جایی و کسی نبود که به دامن اش فرار کنم.

این داستان مال چند وقت پیش است؟ من هم شده ام مثل آن پیرمردی که در جوانی اش اصفهان را گشته بود و تا آخر عمر هر بار که صحبت می کرد نقلش نقل اصفهان بود. کی بود که رفتم لبنان؟ همه اش نقلم نقل لبنان است. گاه حس می کنم دیگران را آزار می دهم. باید ترکش کنم. خوب نیست. شاید بعد ها. حالا این ماجرا را باید بگویم.

امن العام. روی لباس اش این را نوشته بود. فکر کردم یعنی پلیس. چیزی بود شبیه نیروی انتظامی خودمان. بعدها فهمیدم که درست فکر کرده بودم. رفتم سراغش. با تردید و دودلی و ترس. مطمئن بودم مسخره ام می کند. کمکم نمی کند. مگر ایتالیا را یادم نبود؟ مگر دستم نیانداختند؟ تازه آن ایتالیا بود. گفتم به درک. اگر کمکم نکرد داد و فریاد می کنم. می گویم با سفارت تماس بگیرند. بالاخره یک نفر را خواهند فرستاد. چه فایده که بگویم دهانم تلخ بود و زانو هایم می لرزید؟ اگر همین بلا سرت نیامده باشد نمی فهمی چه می گویم.

عربی ام دست و پا شکسته بود و مثل زمزمه یا غرغر. خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم. دستش را آورد و گذرنامه و فرم را ازم گرفت. هنوز داشتم می گفتم. با دست اشاره کرد که نگو، نیاز نیست. نگاهش کردم. لبخند می زد و می نوشت. با نگاهش گفت آرام باش. آرام شدم. چه پلیس عجیبی.

پلیس لبنان واقعا همین قدر عجیب بود. اسمش و رسمش امن العام بود. برای همه امنیت می آورد. به همه آرامش می داد. در لبنان که بودم هیچ وقت از پلیس نترسیدم. هیچ وقت از دیدنشان احساس نکردم باید خودم را جمع و جور کنم. همیشه دیدن پلیس به من آرامش می داد. حتی جاهایی که ایست بازرسی سوریه بود و سرباز های شلخته و خشن سوریه می خواستند بگردنمان، احساس می کردم امن العام مراقب من است. حتی پای مرز در دو متری سرباز اسرائیلی می دانستم که ازش نمی ترسم. احساس می کردم که هنوز امن العام مراقب من است. حتی احساس می کردم که می توانم زبانم را در بیاورم و هیچ نترسم. حتی احساس کردم که آنقدر امنیت دارم که نیازی ندارم با زبان در آوردن ابراز کنم که از آن گشتی مسلح وحشی بیزارم.

به فرودگاه امام رسیدم. هنوز انگار در حمایت امن العام بودم. آرامش همه جا بود. گذرنامه ام را به مامور ایرانی دادم. با من دعوا کرد. دعوا کرد که چرا گذرنامه را از این طرف دادی. چرا نچرخاندی و بعد ندادی اش. امنیت ریخت. از میان رفت. تف به ناامنی.

چند سالی گذشته است. در خیابان ایستاده ام. ظهر است. هوا گرم است. بنا است زود خودم را برسانم به میدان شهدا. به ماشین ها می گویم شهدا. یک ماشین پلیس هم رد شد. سفید و آبی. یعنی راهنمایی و رانندگی. صد متر جلوتر می ایستد. بر می گردد. می گوید بیا بالا. می پرسم چرا؟ می گوید مگر نگفتی شهدا؟ می گویم با شما نبودم. لابد با تاکسی یا سواری ای بوده ام. می گوید دروغ می گویی. شخصیت نداری. بحران در هوا موج می زند. سعی می کنم آرامش کنم. عصبانی است. هر دو نفرشان عصبانی اند. هر چهار نفرمان عصبانی ایم. چه اوضاعی است. نه! دارد بیسیم می زند به گشت کلانتری. توهین به مامور در حین انجام وظیفه. به رفیقم می گویم تو برو. نایست. می گوید چرا؟ می گویم دست کم برو به بچه ها بگو که بدانند من کجا هستم. هر دو مامور گر می گیرند. حرف ها شان جوری است که انگار من رفیقم را می فرستم پی پارتی ای که بیاید و اعمال نفوذ کند و راه را بر آنها ببندد. سوتفاهم. ناامنی. عصبانیت. می دانم مقصر نیستم. می دانم مقصر نیستند. چشم هایم را می بندم. هوا گرم است. یک لحظه خیال می کنم در صور نشسته ام. آرام می شوم.

 
توسط کرم دندون در 18 اردیبهشت 1387 2:06 بֽظֽ | | نظرات (7)
 

 

گاهی برای زندگی، کمی باید مُرد !
 

زوربا: چرا جوونا باید بمیرن؟چرا آدم باید بمیره؟ بگو دیگه.
نویسنده: نمی دونم.
زوربا: پس فایده اون همه کتاب که خوندی چیه؟ اگه کتاب به این سوالها جواب نمی ده پس از چی حرف می زنه؟
نویسنده: از رنج مردانی که قادر نیستن به این قبیل سوال ها جواب بدن !
زوربای یونانی

زندگی پر از این لحظه هاست. وقت هایی که کسی دلتنگ شده است و تو باید به او کمک کنی. باید امید بدهی، از زندگی بگویی، به خاطرات خوب و آینده های خوب که خواهند رسید بشارت بدهی و حتی گاهی باید لودگی کنی. باید تلاش کنی که دنیا کمی بهتر شود، که کمی قابل تحمل تر شود و بگذرد. لحظه های تلخ و قهوه ای اش بگذرد و دوباره به شادی برسد. دوباره همه چیز آبی شود.
اما این همیشه تو نیستی که امید می دهی. بعضی وقت ها هم هست که یاس و ناامیدی سر تو آوار شده و شاید همان که چند روز پیش دلداری اش داده ای، همان که برایش قسم خورده ای که دنیا این همه تاریک نیست و در میان هق هق گریه دشنام ات داده که این همه خوش خیالی و این همه نمی فهمی، همین او، حالا باید سراغت بیاید و به شکل دیگر و با کلماتی دیگر همان ها را به تو بگوید و تو را برهاند. آن وقت این تویی که باور نمی کنی. تویی که خون جلوی چشمانت را گرفته است و می خواهی او را به خاطر این همه خوش دلی خفه کنی. و آن وقت اوست که به تو یادآوری می کند که پیش از این چه می گفته ای، که پس از این می توانی چه روز های خوبی در پیش داشته باشی و این تویی که به او یادآوری می کنی که تا همین چند روز پیش این ها را چرا باور نمی کرده است و حالا چرا این همه ساده لوح و بی خیال شده است.
اما ته همه این ها شاید واقعیت همان باشد که می توان دید. شاید ماجرا این است که همه چیز می گذرد و تمام می شود. همه آن آخر شب های خفقان آور، همه آن خاطره ها و یاد ها یا نگرانی هایی که آمدند تا راه گلو را ببندند و زندگی را غیر ممکن جلوه دهند خواهند گذشت و دوباره همه چیز از نو آغاز خواهد شد.
اما در این یاری دادن ها، در این شانه گرفتن ها، رازی است که هیچ نباید دست کم اش گرفت. در این شعر هایی که باید بخوانی یا بشنوی تا شور زندگی را فراموش نکنی رازی است که نباید فراموش اش کرد.
در فیلم اتاق پسر نانی مورتی آهنگ زیبایی هست که هیچ وقت فراموش اش نمی کنم. آن فضای صمیمی و آکنده از زندگی داخل ماشین را، پدر و مادر با دو فرزند شادشان را که آهنگ پخش شده از رادیو را تکرار می کنند و تم ایتالیایی زیبای این قطعه را فراموش نمی کنم و فکر می کنم فقط برای این آفریده شده تا تو بدانی که مرگ در پایان، چطور به ساحل آبی دریا و موهایی که در باد پریشان می شوند، به حس پایان ناپذیر زندگی می رسد و نانی موراتی با زیبایی تمام این قطعه را پیش از همه حوادث تلخ، همچون پیش گویی برایمان می نوازد. با آهنگی که خواننده اش از رود و از دریا می گوید و در اوج لذت تکرار می کند که: گاهی برای زندگی کردن کمی هم باید مرد !
شاید گاهی هر یک از ما کمی آن دلداری ها را کم داشته باشیم. شاید گاهی نگرانی از آینده چنان فشار بیاورد که کم بیاوریم. اما دوستی ها هستند و آخر شب ها گویی برای این خلق شده اند که تو این همه اضطراب و یاس را به زمزمه آرامش بخش ات میهمان کنی. گویی برای این خلق شده اند که تو بتوانی به صدایی که تو را به صبوری و تحمل می خواند گوش بدهی و حتی اگر شده در بستری از اشک، لحظه های کشنده را که تهدیدت می کنند از سر بگذرانی.
همدیگر را فراموش نکنید. همدیگر را فراموش نکنیم. به آفتاب فکر کنیم که همیشه آن بالاست. به آسمان آبی که هیچگاه قهوه ای نخواهد شد.

گریه هایت را تمام کن دیگر
خوب خواهد شد
فقط دستم را بگیر
و محکم نگهش دار ...
در قلب من خواهی بود – فیل کالینز

 
توسط کرم دندون در 12 اردیبهشت 1387 9:37 بֽظֽ | | نظرات (7)
 

 

آرامم کن در آغوش گرمت
 

کاش می دانستی که خاطره این مسافرت تهران هیچگاه از خاطرم پاک نمی شود بانو. جمشیدیه و تجریش و تندیس و اردک آبی و مثل همیشه کافی شاپ آقا فرهاد و پارک زمین تنیس ... چقدر خوب شروع شد همه چیز. همه و همه را در قسمت دیوانگی های مغزم ضبط کرده ام برای همیشه اما ...
در چشمت هایت و صدایت چیزی بود که آزارم می داد اوایل. چیزی از جنس تشویش و نگرانی یا شاید اضطراب و دلهره.

فهمیدم که نگران حال پدربزرگت بودی. می دانم چقدر دوستش داشتی و چقدر مهربان بود ... چقدر بهم ریختم وقتی از پشت تلفن صدایت را شنیدم که آنطور می لرزید ... که گفتی امین بابابزرگم امروز فوت کرد و من می دانستم که چه ضربه ای خوردی ...
آن بعد از ظهر تنها در قبرستان امام زاده محمد و پرسه بین قبرها را هیچ وقت فراموش نمی کنم ... چه دل پری داشتم و چقدر گریه کردم سر مزار پدر بزرگت. چقدر باهاش حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم ...
زندگی خیلی کوتاه تر از آن است که بهش دل ببندیم بانو. تمام مسیر برگشت را به قبر آن زوج جوان فکر می کردم. یا آن دو برادر 16 و 18 ساله ... به پریسا فکر کردم که چه زود فراموش شد... به مرگی که پشت سر ماست و کافیست فقط چند لحظه ازش غافل بشویم...

این خطوط پراکنده و پر از تشویش را نوشتم که بگویم نگران حالت هستم. که دوستت دارم و برایم مهم ترین چیز سلامت روح و جسم توست که می دانم این روزها به شدت بیمار شده است.

 
توسط کرم دندون در 8 اردیبهشت 1387 9:10 بֽظֽ | | نظرات (5)
 

 

عاشقانه هایم برای تو
 

1.
بعضی آدما هستن که داشتنشون به تنهايی بسه. يه آدمی که بودنش باعث میشه تو دلت هيچ کس ديگه رو نخواد. که يعنی مثلن اگه تبعيدت کنن بورکينافاسو يا چه می دونم گينه ی بيسائو يا اصن همين ترينيداد-توباگوی جديدالکشف، اون آدمه اگه باهات باشه حاضر باشی تا ته دنيا هم باهاش بری و فکر هيچيم نکنی و بدونی اون که باشه، همه چيو می تونی از سر بگذرونی. می تونی باهاش همه جوره خوب باشی ..

2.
خواب و بیدار چشمام رو باز که می کنم اولین جایی که دستم میره کنار تختم دنبال گوشیمه. چشمم که به اس ام اس ات میوفته کلی خنده ام میشه ... " از اینکه منو دوست نداری چه احساسی داری؟" جواب میدم به خدا خوابم خودش برد! من هی خواستم نرم ها ! هی دستمو دراز کردم اما تو که نبودی که دستمو بگیری نزاری ببرتم ! اصلا تو که منو تنها گذاشتی نگفتی گم میشم؟ یکی میاد می دزدتم؟ کجا رفتی یهوای؟ ...

3.
مي‌دانم كه گوشه‌اي از غم‌هاي تو شده‌ام. مي‌دانم كه گاه‌گاهي نگرانم مي‌شوي، كه منتظرم مي‌ماني، كه دوستم داري.
براي اين همه خوبي، نمي‌دانم چه بايد بگويم. شايد هيچ‌گاه نداني كه چه‌قدر بودنت، در اين زمان ِ بي‌هوده‌ي طولاني، آرامم مي‌كند. شايد هيچ‌گاه نداني كه تو را بيش‌ از تمام عصرهاي خسته ‌ي زيبا دوست دارم كه با من مي‌آيي، كه كنارم هستي و سكوت مي‌‌كني تا سكوت كنم. من خوبي را مي‌فهمم، مهرباني را مي‌فهمم و محبت را كه قشنگ‌تر از همه‌ي عشق‌هاست و تو را بيش از همه... مي‌دانم كه دل تنگم مي‌شوي. اين را هم مي‌دانم كه به‌تر از هر كسي مي‌داني چه‌قدر پريشان و آواره‌ام، مي‌دانم كه همه‌ي تلخي‌هايم را مي‌بيني، بدقلقي‌هايم را، ديوانه‌گي‌هايم را و تنهاييم را... و هم‌چنان مهربان مي‌ماني.
اين روزها خوب نيستم، مهربان نيستم، لحظه‌هاي خوب كم دارم. اين روزها هيچ چيز خوبي ندارم كه به درد كسي بخورد و شادش كند. با اين‌حال، همه‌ي آن‌چه را كه هست، كه از دلم باقي مانده، يك‌جا مي‌دهم به تو.
كاش بتوانم كمي به‌تر باشم برايت، پيش از آن‌كه بي من ِ تو بروي...
اما اگر خوب نشدم، به دل نگير و بگذار به حساب همان جنون ِ ذاتي‌ام... ولي خيلي دوستت دارم... نه چون دوستم داري و نگرانم مي‌شوي، فقط به اين خاطر كه دل‌ هرزه‌ام مي‌خواهد دوستت داشته باشد.

4.
در آغوش‌ات كه مي‌گيرم، فاصله تمام مي‌شود
و عطر ات با تن ِ من مي‌آميزد.
در باران مي‌آيي،
با باد مي‌روي.
دوست دارم براي هميشه بماني؛
مي‌داني،
و نمي‌ماني،
و من دوستت دارم‌هايت را، دوست دارم

5.
این روزها که می دونم تا رسیدنم بهت چیزی نمونده بیشتر دلتنگت میشم. بیشتر بهونه می گیرم و بیشتر هواتو می کنم. دلم واسه تمام اون پیاده روی های دو نفره و حرف زدن ها و غر زدن ها و خندیدن ها تنگ شده. دلم برای بوسه های دزدکی و رستوران های بین راهی و لغزش دستم روی پوست ظریف تنت هم...

6.
این چند خط پراکنده رو نوشتم که بگم دوستت دارم. که برام عزیزترینی و تنها بهانه واسه تحمل کردن این روزهای موزی بی همه چیز ...

 
توسط کرم دندون در 16 فروردین 1387 5:50 بֽظֽ | | نظرات (18)
 

 

خونه ی بهار کدوم وره ؟
 

به رسم نوروز، هرکس، چیزهایی از تلخ و شیرین های سال پیش می گوید و بغض یک سال پر از اتفاق را، خالی می کند. تا شاید حفره ای باشد برای تنفس در سالی نو.
سالی که گذشت برایم سالی عجیب بود، سالی پر از نشانه، پر از خیال و پر از تصویر،که نه این نوشتار مجال بازگو کردنش را دارد و نه در حوصله این جا می گنجد.
سال 86 شاید، در شماره سال های زندگی ام، یک سال معمولی باشد، ولی هیچ گاه، شب های بی خواب این سال، بغض های این سال، و نامهربانی هایش را فراموش نخواهم کرد.

چیزی که بیش از همه در این سال آزارم داد، خیال هایی بود که دست از سرم بر نمی داشت، خیالاتی که ذهن روسپی ام را، در خواب و هشیاری، بارها تا سرحد مرگ پیش برد و بازگرداند، عجیب آنکه در این سال، هیچ گاه شادی را که گاه گاهی بروز می دادم، لمس نکردم و در اعماق پرتنش روحم، تفکری موذی و دنباله دار، شادی ام را می خشکاند.
از نشانه ها چیزی نمی توان گفت، که آنقدر عجیب و بی واسطه اند که گاهی راحت از کنارشان می گذریم و همین گذشتن ها، یکباره کار دستمان می دهد.

در سالی که گذشت، سعی کردم بیشتر بشنوم و بخوانم و تا آنجا که در توانم بود، خواندم. که اندک آسایش ام در لحظات بی اضطرابی بود که از شوق خواندن به وجد می آمدم. ولی چه بسیار ناخوانده ماند و ناشنیده.
داستان های ناقص ام در این سال، توی ذهنم، آنقدر لولیدند و نوشته نشدند تا پخته شوند و امیدوارم روزی بتوانم همه شان را بی آنکه خطی بر دفترم بزنم، روی کاغذ بیاورم.

امیدوارم همه دوستانی که در این سال از من رنجیده اند، ببخشند مرا که سخت به این معتقدم که رنجاندن قلب یک انسان، بزرگترین گناه است. و به شیرینی بخشش آن ها، تمام تلخی های انسانی این سال را از دلم بیرون می کنم وسعی می کنم به شادی بیاندیشم که بزرگترین نعمت است.
داریوش هخامنشی در سنگ نبشته معروف خود در کوه بغستان گفته است: " خدایی را می ستایم که شادی را برای مردم آفرید"

و به آیین و اعتقاد گذشتگان مان، امشب، چراغی بیافروزیم، تا ارواح مردگانی که از دست دادیم، راه خود را، از میان انبوه مردگان باز کنند و روح آنان نیز، در شادی سفره هفت سین مان سهیم باشد...


با قطار آمد
از دهکده ای دور...
بهار
خسته و کوفته و خاک آلود
نه کسی آمده از شهر به استقبالش
نه کسی دنبالش
گیج و تنها و غریب
دود، از آهن ها بر می خواست
آه از آدم ها
با قطار آمد، از دور بهار
چمدانش را از روی سکو دزدیدند !

عمران صالحی

پ.ن: سلامتی و شادی ، بزرگترین آرزویی است که در لحظه تحویل سال نو دارم، برای همه آنهایی که دوست شان می دارم و در خاطرم حضور دارند.

پ.ن.2: مصاحبه من با جابلاگی

 
توسط کرم دندون در 27 اسفند 1386 5:11 بֽظֽ | | نظرات (15)
 

 

از رنجی که می بریم
 

قسمتي از كتاب فراتر از بودن* نوشته كريستين بوبن

زندگي رنج به همراه دارد.زندگي به اندازه رنج، كودكي به همراه دارد.
رنج و كودكي در حقيقت يكي هستند.روح كودكي براي دنيا تحمل ناپذير است.
دنيا كودكي را رها مي كند تا دنيا بماند.
در عمق هر زندگي چيزي دهشتبار،سنگين،سخت و گس وجود دارد.
چيزي مانند يك رسوب،سرب،لكه،رسوبِ غم،سربِ غم،لكه اي ازغم.
جز قديس ها و بعضي سگها، همه ما كمابيش به بيماري غم مبتلا هستيم،
كمابيش. اين بيماري حتي در جشن هايمان هم وجوددارد.
شادي كمياب ترين ماده در اين دنياست.

* فراتر از بودن و موتسارت و باران (نشر ماهريز)

 
توسط کرم دندون در 20 اسفند 1386 10:23 قֽظֽ | | نظرات (10)
 

 

کارولینای عزیز ... - 2
 

کارولینای عزیز ...
عاقبت آنتوانت را ملاقات کردم.

نرديکی ميلان ناحيه ی سرسبزی هست که در بهار، طبيعت چشم نواز و دل پذيری دارد. سال ها پيش با آنتوانت روی آن تپه ها قدم زده بوديم و سپس در قهوه خانه ای همان نزديکی چای نوشيده بوديم. صاحب قهوه خانه پيرمردی لهستانی ست که ايتاليائی را به سختی صحبت می کند. محوطه ی بيرون قهوه خانه اش فضای دنج و آرامی دارد با درخت های بلند و بنفشه های کوهی. حالا ديگر انگار قهوه خانه محل ملاقات خصوصی من و آنتوانت شده است با خاطره های دور و نزديک.

آنتوانت از سه سال پيش تا کنون تغيير زيادی نکرده بود. همان آنتوانت مهربان و ساکت هميشگی با رفتار ملاحظه کار. تمام تپه ها را قدم زديم تا به قهوه خانه ی پيرمرد لهستانی رسيديم و زير سايه ی درختانش ساعت ها نشستيم و از هر دری صحبت کرديم. در تمام آن ساعات به آنتوانت فکر می کردم، به دوست داشتنش، و به تمام آن چه برايم می گفت. فکر می کردم کاش آنتوانت هرگز با من آشنا نشده بود، کاش هرگز اين همه به يکديگر نزديک نمی شديم، يا لااقل کاش همه چيز به شکلی ديگر می بود. در اين که من نيز آنتوانت را دوست دارم، شک ندارم. او را بسيار دوست می دارم و در تمام اين سال ها دل تنگ و نگرانش بوده ام. بارها سعی کردم فراموشش کنم، اما نتوانسته ام. و حالا به وضوح اثراتی را که حضور من در زندگی او به جای گذاشته می بينم. حالا بيش از هر زمان ديگری بابت آنتوانت و دوست داشتنش احساس عذاب وجدان می کنم.

می دانی کارولینا، شايد نوشتن تمام اين جملات پراکنده به نظر تو عمل بيهوده ای باشد، اما خودم را مجبور به نوشتن کرده ام تا بتوانم احساساتم را از لا به لای کلمات و سطرها تفکيک کنم و به يک جمع بندی برسم.

واقعيت اين است که من آنتوانت را به شکلی ديگر دوست دارم. دوست داشتنی متفاوت با ديگران. رابطه ی حسی من با آنتوانت هرگز مانند فیلیسیتی، پائولینا، ماریان، فیدلیا، سسیلیا، يا... نبوده است. او را کاملا جداگانه از خودش دوست می دارم. مانند پدری که فرزندش را. می دانم آنتوانت از اين تعبير من برخواهد آشفت، اما اين دوست داشتن آن قدر ساده و بی پيرايه و عميق هست که توصيف مناسب ديگری برای آن ندارم. اما از آن طرف می دانم آنتوانت مرا مانند هر زن ديگری، از مرد بودنم جدا نمی بيند. مرا عميقا دوست دارد، اما نه دوستی مادر و فرزند. اين جا دقيقا همان جايی ست که احساسات من دچار چالش و تناقض می شوند. من رابطه ام را با آنتوانت چيزی فراتر از دوستی مان نمی خواهم، اما وابستگی او به من عميق تر از اين هاست، او دوست دارد مرا جايی در نزديکی خود داشته باشد، به هر صورت ممکن، و اين چيزی ست که برای من ناممکن است و برای خود او هم بی فايده و مضر. ارتباط بيشتر من با او، همه چيز را بدتر خواهد کرد. و او قادر نيست تمام اين ها را بفهمد، زيرا چيز زيادی از من نمی داند.

عاقبت تصميم گرفتم نامه ای بنويسم و چيزهايی را که بايد بداند، برايش شرح دهم. راستش تمايلی به انجام اين کار ندارم، زيرا می دانم بعد از آن ديگر آنتوانت را نخواهم ديد و يکی از عزيزترين آدم های زندگی ام را از دست خواهم داد، يکی از عزيز ترين ها. و اين از تحمل من خارج خواهد بود. اما به خاطر تمام دوست داشتنی که به آنتوانت بدهکارم، اين کار را برايش انجام خواهد داد.

غمگينم کارولینا ...

 
توسط کرم دندون در 3 اسفند 1386 10:14 قֽظֽ | | نظرات (9)
 

 

کارولینای عزیز ... - 1
 

کارولینای عزیز ...
بعد از چندين ماه بی خبری، فرانچسکا برايم نامه ای فرستاد که در آن نوشته بود: "عاقبت در يک بعد از ظهر بهاری تصميم گرفتم ازدواج کنم."
حالا اوايل ماه می بود و تقريبا دوماهی از ازدواج فرانچسکا می گذشت. در نامه اش نوشته بود: "اگر دعوت به سينمای آن روز بعد از ظهر مرا قبول کرده بودی، همه چيز فرق می کرد و شايد من هرگز ازدواج نمی کردم. می بينی مارچلو ، زندگی به همين مضحکی ست. يک اتفاق ساده ی کوچک به سادگی می تواند سرنوشت تو را تغيير دهد."
و من به اتفاقات کوچکی فکر می کردم که تمام اين سال ها سرنوشت مرا تغيير داده بود.

می دانی کارولينا ، گاهی با خود فکر می کنم زمان می گذرد و آرام آرام مرا و آن ها که دوست مانده اند را به کام خود می کشد. گاهی از همه ی آن چه که ممکن است روزی ديگر نباشد آن قدر می ترسم که دلم می خواهد تمام لحظه های حاضر را به بند بکشم و برای هميشه جاودانه کنم. به هر قيمتی. اما زمان از دستانم سُر می خورد و مرا با پس مانده های ذهنم تنها می گذارد. اين روزها را بيشتر با نشخوار خاطراتم می گذرانم. به فرانچسکا فکر می کنم، به حرف هايش، به طنز تلخ هميشگی اش، و به اين که چه قدر دلم برايش تنگ خواهد شد.

می گويد: حالا می توانم انتقام تمام روزهای گذشته را از تو بگيرم.
به تلخی لبخند می زنم و هيچ نمی گويم. با خودم فکر می کنم: چه حماقت بزرگی. کاش فرانچسکا می دانست دکمه ی مورد علاقه اش اين جا درست کار نخواهد کرد، کاش می دانست.
غمگين شده ام. چيزی بر قفسه ی سينه ام سنگينی می کند. با هم حرف می زنيم، می خنديم، و من مانند قديم ها از حرف زدن با او لذت می برم.
...
می گويد: بدبختی بزرگی ست که آدم بابت عذاب وجدان نداشتن هم عذاب وجدان داشته باشد.
به قهقهه می خندم و او را سخت درک می کنم. سخت..

 
توسط کرم دندون در 21 بهمن 1386 5:03 بֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

دارد ته می کشد این زمستان لعنتی ...
 

صدا می آید،صدای باد وشب، صدای گاز موتوری در بیرون پنجره، صدا می آید، صدای شبی که قبل تر ها فقط شب بود و یک بالش و تخت و پتو و حالا فقط شب است و خیال های بیهوده.
صدا می آید، صدایی یکنواخت با فرکانسی معلوم وروی فرکانس های مغزی ام خش می اندازد.
شاید صدای مهتابی روشن همسایه باشد، ولی نه،صدای مهتابی اینقدر بلندنیست، تازه چرا فقط شب ها؟ شاید صدای زوزه ی هماغوشی زوج ناموفقی است که پشت این دیوار خوابیده اند،ولی چرا تا صبح می آید این صدا؟

شاید هم صدای گندکاری های آقای مهندس همه کاره است که خودش سقف خانه اش را آسفالت می کند، لوله های ترکیده را عوض می کند، کابینت می سازد و خانه اش را رنگ می کند. احتمالا بعد از اینکه از دستشویی بیرون آمده و پشت دستهایش را باشلوار خردلی اش پاک کرده و آب اضافه را به موهایش مالیده تا مرتب شان کند،به زنش یادآوری کرده که داروی بهبودی جوشهای فجیع اش رابمالد و بخوابد، بعد خودش در حالیکه دو دستش را جلوی زیپ شلوار خردلی اش گرفته و سرش پایین است، مهمان ها را بدرقه کرده و قبل از اینکه آنهابه طبقه دوم برسند، کفش های همه ی همسایه ها را جفت کرده و در را پشت مهمان ها بسته و رفته روی پشت بام و لوله ی آتش افروزش را آورده و دویده پایین. بعد شروع به کندن موزاییک های اتاق ها کرده و دارد زمین خانه را آسفالت می کند. ولی چرا این وقت شب؟ آن هم وقتی همسر جوش جوشی عزیزش خوابیده؟ شایدمی ترسد کنارش بخوابد و این سرگرمی شبانه اش است.

صدا هنوز هم می آید،برق پنجره روبرو روشن می شود.این آقای مودب است، دارد برای خاله عزیزش چای شبانه دم می کند، بله کار خودش بود، از اول هم معلوم بود، صدای کتری مزخرفش است، غول مجرد مودب، اینقدر گنده و مودب است که لج آدم را در می آورد، با آن لب های گوشتی قرمز کلفتش که موقع سلام دادن به همسایه ها و سطل آشغال ها و دیوارها و پله ها، برجسته تر می شوند و صدای نازک زنانه اش وقتی هربار، آدم را می بیند می خواهد شیرجه بزند و سلام بدهد و تعارف کند که آدم به خانه اش برود. احتمالا خاله بی خانمانش دوباره بهش پیوسته و دارند دوتایی به هم سلام می کنند و چای می خورند. چراغ خاموش می شود ولی صدا هنوز دارد می آید، یک لحظه ارتعاش پیدا می کند و دوباره ممتد و کشدار می شود. چرا تا به حال بهش فکر نکرده بودم؟
شاید صدای حرف است، صدای حرف زدن مثلا یک عده روشنفکردر یک محفل ادبی! که دارند از همدیگر تجلیل می کنند و همدیگر را طبقه بندی می کنند، درست است که فقط صدای ویزش به این دیوار می رسد ولی از همین جا هم معلوم است،یک نفر بقیه را معرفی می کند و بقیه برایش دست می زنند و هورا می کشند، یک نفر، یک شعر برزیلی با لهجه یک کودک فلسطینی می خواند و باز بقیه هورا می کشند، بعد یک نفر که شبیه راکون است، یک داستان می خواند و چون داستانش زیادی طولانی می شود، همه چرت می زنند و خر و پف می کنند ودوباره دست می زنند. سرآخر هم فیلمی در مورد اینکه چطور ویز ویز کنیم که یک نفر تاصبح خوابش نبرد، پخش می شود و به همه حاضرین یک آینه قدی اهدا می شود. تقریبا هیچ فرضیه دیگری به ذهنم نمی رسد.

پی نوشت: هنوز هم دارد صدا می آید و من نمی دانم چرا این زمستان لعنتی اینقدر تلخ بود و اینقدر طولانی و خیالاتی. کاش زودتر تمام شود امسال.

 
توسط کرم دندون در 3 بهمن 1386 1:56 بֽظֽ | | نظرات (12)
 

 

مداد رنگی هایم را پس بده
 

می دونستم مياد می شينه کنار من، همون وقت که آب ماهيچه رو داشت می ريخت تو بشقابم می دونستم. يا نه، قبل ترش، وقتی حس کردم لنز دوربينش رو من زومه. اشتباه هم نکرده بودم. اومد نشست و بشقابشو گذاشت رو پاش و شديم عين قديما. موهامو زد کنار که ببينه جای شکستگيه هنوز هست يا نه. گفتم: هاها، مگه يادته؟ گفت: آره که يادمه، يادته بهت گفتم به مامانمون اينا نگو، تو هم قول دادی که نگی، نگفتی هم، با اين که کلی دردت اومده بود جلو اشکاتم گرفتی تازه، هرچند وقتی می خواستن بخيه بزنن ديگه نتونستی و زدی زير گريه.
يادم بود خوب. يادم مونده بود که چرا بهش قول داده بودم به کسی نگم. يادمه که اومد باهامون بيمارستان، "الف ميم" هم مسخره ش کرد. تازه هنوزم بعد از اين همه سال گاه گاهی که چشمم مي افتاد به جای بخيه ها، ناخوداگاه لبخندم می شد.

بعدش پرت شديم تو زيرزمين خنک تابستون های خونه ی خاله جان و قطاب دزدی های وسط شلوغ پلوغی عروسی دخترخاله و اتاق بزرگ انباری و بانکه ی يه قرونی و تيله های پره مخملی رنگی و انداختن پيکان قهوه ای توی جوب و احوال پرسی معروف حاج محسن و عم قزی های جادوگر و شب های ساز و آواز و چشمک و هزار و يک خاطره ی رنگی ديگه.. خاطره های رنگی روزهای کودکی..
همه رو خوب يادمون مونده بود.. خوب..

گفت: اما آخرش تو جر زدی..
گفتم: هيچم، خودت گذاشتی رفتی اون ور دنيا..
گفت: نرفته بودم که برنگردم که..
گفتم: خوب از کجا بايد می دونستم؟!..
گفت: هيچ فکر نکردی که من از کجا بايد می دونستم..؟

 
توسط کرم دندون در 27 دی 1386 9:55 قֽظֽ | | نظرات (12)
 

 

هادی کُرده
 

حضرت جليل القدر ختمي مرتبتش مي فرمايند که « موتوا قبل اَن تموتوا» به اين معنا که بميريد قبل از اينکه بميريد يا ميرانده شويد . که هنوز بر رهروان طريقت و شارحان شريعت و صاحبان فضيلت معلوم نيست که ابناء آدم ابو البشر مي ميرند يا ميرانده مي شوند .
در جاي ديگر نيز آورده اند که « حاسبوا قبل ان تحاسبوا» که حساب خودتونو برسين قبل از اينکه حسابتونو برسن.
و مالاً چنين مي توان گفت در مورد هر فعل و عمل ، که نيکتر آن است که فاعل باشيد تا مفعول .
بر فرض مثال بهتره آدم يکي تو سر خودش بزنه ، قبل از اينکه يکي تو سرش بزنن. و بر همين منوال.

تو محل بچگي ما يه هادي کُرده بود از اون شر خراي معروف. اين بابا هر وقت مي خواست دعوا کنه و چند نفر مي ريختن سرش ، قمه شو مي کشيد بيرون و دو سه تا مي زد به خودش يعني که خود زني. خوب فلسفه ء اين کارش همون حديث شريف نبوي بود . چون احتمال مي داد کتک بخوره ، خودش خودشو مي زد . طرف مقابل هم بي خيال شد . حالا يا از ترس هادي که تو که با دوست چنين کني ، با دشمن چون کني ؟؟ يا از ترس پليس و اينکه کار به محکمه و پزشکي قانوني بکشه و هادي مدعي بشه که اينها خون منو ريختن و طلب ديه و مابقي قضايا.
اللّهم يرحمني . لا تاخذنا.(مرسي عربي) !!

 
توسط کرم دندون در 20 دی 1386 10:57 قֽظֽ | | نظرات (14)
 

 

دروغ ِ ناخودآگاه و مرثیه ای برای بیست و خورده ای سالگی ام!
 

امروز هیچکس
حرفهایم را
باور نکرد.
می بینی؟
دیگر بیست ساله نیستم!
و این را همین امروز فهمیدم
که حتی نتوانستم،
شماره ی سالهای زندگی ام را، اثبات کنم .
حالا این،
یک، بیست و یک سالگی است،
که ته می کشد.
یک بیست و یک سالگی ،
خیلی عقب تر از بیست سالگی
ته می کشد.
بی آنکه حتی ذره ای
بیست و دو شده باشد.

 
توسط کرم دندون در 1 دی 1386 9:12 بֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

زمانی برای تشکری ناچیز
 

ديروز به تصادف نوشته هاي اولين وبلاگم را خواندم ، تاريخ اولين نوشته مصادف با سه روز پيش بود . يعني که امروز مي شود چهارسال و سه روز اراجيف نويسي. اسم اولين وبلاگ آدم اول بود و اولين پستم اين بود که :

"خيال نكني حضرت آدم را مي گويم، نه. اسم را از كاموي عزيز به عاريه گرفته ام و مفهوم را نيز تا حدي.
مراد از آدم اول آدمي ست كه در سرزميني بدون نياكان و يادگار پرورش يافته است. آدمي كه در تاريكي شب، ساليان دراز در سرزمين فراموشيها راه مي رود.
به قول كامو:
"آدمي كه ناگزير شده خود را دست تنها پرورش دهد و هرگز آن لحظه ها را به خود نديده تا پدري او را صدا زند، تا راز خانواده را يا دردي كهنه را يا تجربه عمر خود را براي او بگويد. آدمي كه ناگزير بوده دست تنها ياد بگيرد ، دست تنها بزرگ شود ، بازور و با قدرت ، دست تنها اخلاقيات و حقيقت خود را بيابد ، تا اينكه سرانجام به صورت آدم به دنيا آيد و سپس با تولدي سخت تر ديگربار به دنيا آيد يعني اينبار براي ديگران"
ومن فكر مي كنم كه تازه دارم به صورت آدم به دنيا مي آيم و هنوز زايشي سخت تر در پيش است

تو این مدتی که وبلاگ کرم دندون رو به طور جدی و رسمی ادامه دادم خیلی کم پیش اومده که باهم حرف بزنیم،یعنی بدون واسطه و رودر رو من وبلاگ نویس و توی خواننده با هم ... خیلی کم شده از خودم بنویسم،البته نوشته های روزمره همیشه بود و یک بار هم جریان همه گیر پنج اعتراف یلدایی که البته بعد چند روزی به علت یه سری مسائل شخصی حذف شد ...
توی این مدت اتفاق های زیادی رو تجربه کردم و کردیم... از فوت شدن تراژیک پریسا،تغییر آدرس وبلاگ و دات کام شدنم به لطف بچه های جابلاگی،داوریم توی جشنواره وبلاگ نویسی ادبی مشهد،آشنا شدنم با بهترین دوست و همراه تمام عمرم توی همین محیط،فیلتر شدنم،چاپ شدن بعضی نوشته هام توی ویژه نامه های روزنامه شرق و همشهری و نشریه دانشجویی پارازیت و چندین اتفاق خوب و بد دیگه ای که الان متاسفانه حضور ذهن ندارم ... اما بزرگترین لطفی که وبلاگ در حق من کرد پیدا کردن دهها دوست خوب و دوست داشتنی بود که هیچ طور نمی تونستم مثلشون رو پیدا کنم ...
مهسا(عمرم)، شیدا(همشهری خوبم و بهتریم منتقد و مشوقم!)، آیدا، صادق(مخفی!)، احمد( این پسر حرف نداره از بس گله ! من عاشقتم حاجی !)، شمالگان (طراح قالب و دوست عزیزم)، فرهاد (ماهی دودی)، بهاره(از اولین و بهترین خواننده های وبلاگ)، خاله شیرین(سلام !)، گربه(که معلوم نیست کجاست!!)، مریم، آیلار(چقدر من این دختر رو اذیت میکنم و چه ظرفیت بالایی و چه هوش موسیقیایی داره !)، ریزگول و سان ( هر دو با هم !)، روزبه(کامی دی وی دی رو با کمک اون پیدا کردم!)، آیدیوت، الهام، شهرزاد(کم پیدا!)، پاساژ عزیزم، احسان، سورئالیست(خیلی گله !)، گلبانو، ورونیک، علی یوسفی(که کلی شرمندش شدم)، محمد رضا زمانی، مهرگان، فروغ، تی تی(گله، گل !!) و خیلی های دیگه که الان حضور ذهن ندارم ...
خواستم ازتون تشکر کنم،توی یه مطلب کوچیک .... از همه شمایی که سر می زنید اینجا و می خونید و به بزرگی خودتون می بخشید که کامنت هاتون رو جواب نمیدم،لینک هاتون رو دیر می زارم یا دیر به دیر بهتون سر می زنم ... از کامنت هاتون،لینک هاتون،اینکه وفت می زارید و اینکه شاید یه کوچولو این کرمه رو دوست دارید ... مطمئن باشید که نوشته های همه رو می خونم و به همه سر می زنم و اگه کامنت نمی زارم فقط به دلیل وقت کمه ...
کرم دندون خیلی کوچیک تر از ایناست که بخواد از شما تشکر بکنه اما از ته دل خوشحاله که اینقدر دوستای خوبی داره ... می خواستم این پست رو در روز سالگرد افتتاح وبلاگ بنویسم اما فکر کردم که واسه تشکر کردن هیچ وقت دیر نیست ...

و حرفي هم براي تو
مي دانم که روزي برمي گرديم با لبخند تا گل نسرين بچينيم. اگر مومن شوم و طالب ايمان ، دوستتر دارم به آغاز بهار مومن شوم تا آغاز فصل سرد. مي داني که
بهار حضور توست ، بودن توست
در تماشاخانهء چشم ، نگاه روشن توست .
هاي مهر تابان
بهار بی دريغ رخشيدن توست .
در کوير فراموشي به سراشيب ياد
در نغلتيدن توست.
غنچهء مهر شکفتن
در دل بي همدم توست.
بهار خنديدن توست.

 
توسط کرم دندون در 26 آذر 1386 9:28 قֽظֽ | | نظرات (16)
 

 

الف حرف آخر اسم توست ... آنجا که نام کوچک من آغاز می شود
 

جمعه:

ساعت 7 صبح - متروی امام خمینی :
یه پارک عجیب غریب با یه زمین فوتبال چمن وسطش و چنتا آدم که وسط سرمای اول صبح دارن آماده یه فوتبال میشن. طبق معمول نیم ساعتی خودمو مشغول می کنم تا بیای ... وقتی میای و قیافه منو می بینی زودی میگی دقیقا به موقع اومدم ! یادم میره اصلا که ازت دلخور بودم و دلخوری یعنی چی ... دستاتو که می گیرم همه چی یادم میره ...

ساعت 10 صبح - درکه:
چقدر آدم ! جلو جلو میری و حرف می زنی ، مثل همیشه سر حال و پر انرژی ... داد میزی بدو تنبل ! من اما نفس نفس می زنم و قدم روی قدم بر می دارم ! از پشت سر راه رفتنت رو نگاه می کنم که مثل یه دختر 7 ساله که با باباش اومده کوه بازیگوشی می کنی. منم که همش غر کفشای 200 تومنیم رو می زنم و تو که می خندی و بالاتر میری و وقتی قیافه آویزون و آش و لاش منو می بینی رضایت میدی به اتراق کردن و میگی اینم بخش مورد علاقه تو ! یه صبحونه دبش و آش و تخم مرغ محلی و کلی چای گرم و لباس من که پر لکه های آش شد !! تا می خوریم و می خندیم و پایین میایم ظهر شده و کلی خسته ایم ...

ساعت 2 بعد از ظهر - سینما آستارا - تجریش:
پیشنهاد کی بود یادم نیست اما توفیق اجباری دیدن اونم صلات ظهر خیلی چسبید ! چقدر خندیدیم و یاد کیوان و اون نوشته اش در مورد سینما و تاریکی و اینا کردیم ! چقدر دوست دارم خنده هاتو ....

ساعت 6 عصر - کافی شاپ آقا فرهاد!! - کرج:
وقت خداحافظی نمی تونم تو چشمات نگاه کنم ... حسرت می خورم و میگم دیدی امروزم یه روز بی بوسه شد؟ می خندی و میگی این امینی که من می بینم کار خودتو آخر می کنی ! کار خودمو نمی کنم و بجاش غصه می خورم و به یه روز بی بوسه فکر می کنم ....

شنبه:

ساعت 3 بعد از ظهر - سینما آزادی - انقلاب:
خسته و کوفته از 5 ساعت پاساژ گردی و تندیس و گلدیس و گلستان و آستینش کوتاهه و تنگه و دو ایکس لارج و ... به سینما پناه می بریم و دنبال یه فیلمی که ساعت 3 شروع بشه ! بین اون همه فیلم فقط در شهر خبری نیست هست دارای شرایط لازم شناخته میشه و همره 5 نفر بیکار و خسته از خیابون دیگه و یه مامور که عین چماق بالا سرمون ایستاده ، گند زدن به سینمای کوئنی و لبوفسکی بزرگ رو نگاه می کنیم و فیلم به نیمه نرسیده میزنیم بیرون.تو میری کرج و من رهسپار میلاد نور !

سه شنبه:

ساعت 12 ظهر - نمایشکاه دو سالانه کاریکاتور - کانون فرهنگی هنری صبا - ولیعصر:
یه بحث ساده و یه دلخوری کوچولو و تویی که تنهایی جلو جلو میری و تابلو ها رو چنتا یکی رد می کنی و منی که کلی تو دلم غصه می خورم و ناراحتم و عین بچه ها لج می کنم و باهات حرف نمی زنم ... چقدر ساده بود شروع اولین قهر دونفره مون و چه تجربه عجیبی بود اینکه با من باشی و قهر باشیم و حرف نزنیم با هم ... تا خود کرج و پارک جهانشهر ...

ساعت 5 بعد از ظهر - پارک جهانشهر - پشت زمین تنیس - کرج:
نمیشه ... خودتم میدونی که انقدر خاطره خوب از اینجا داریم که نمیشه توش قهر باشیم ... از قهر بازی خسته میشم و میام منت کشی و تو بازی رو جدی گرفتی و حرف نمی زنی و اخم کردی بهم ... دلم می گیره و وقتی حال و روز آویزونم رو می بینی رضایت میدی و آروم آروم میای تو بغلم و می خندیم و یادمون میره هرچی دلخوری بوده ... سرت رو که بر می گردنی لبات که میاد جلوی صورتم چشمامو می بندم و گرمات پخش میشه توی ذره ذره سلول های تنم ...

جمعه:

ساعت 10 صبح - توچال :
خیلی شلوغه ... شاید همه مردم تهران صف کشیدن واسه بلیت تله کابین و تو غر می زنی و میگی بیخیال صف و کوه و اینا بشیم و همون جا بشینیم و ظهر برگردیم پایین. از بی برنامگیت اعصابم خورد میشه و تو خودت خوب میدنی ... منم قهر می کنم و میگم همین حالا برگردیم پایین و از خود میدون تجریش تا نزدیکی های ونک رو پیاده میریم و حرف نمی زنیم و این میشه تجربه اولین دعوای جدی دو نفره مون ! من لج می کنم و تیکه می ندازم که چقدر راه رفتنمون اینجا وقت تلف کردن نیست و تو بی برنامه ای و اصلا حرفای من واست مهم نیست و کار خودتو می کنی و رابطه فقط به دوست داشتن نیست و فکر کنم این آخرین باری باشه که با هم میریم بیرون و تو فقط غصه می خوری و بغض می کنی و میگی برو خونه و اصلا نمی خوام که باهام باشی و می خوام تنها باشم...

ساعت 2 ظهر - یه پارک بین تجریش و ونک:
روی یه نیمکت بغل چادر بسیج می شینیم که از بلند گوش مداحه داره آهنگ های شادمهر رو واسه امام حسین می خونه. تو نشستی رو نیمکت و من می ایستم جلوت و کمی بلند بلند حرف می زنم و خالی میشم و نگاهم می افته به اون یکدونه قطره اشک لرزون روی گونه هات ... می میرم ... خودت می دونی که چقدر دوستت دارم ... هرچی سعی می کنم درستش کنم نمی دونم چطوری و تویی که حالا کلی زیاد از من ناراحتی و واقعا داری به ادامه دادن رابطه با من و اینکه دوست داشتن فقط واسش کافیه یا نه فکر می کنی ! هیچی باهام حرف نمی زنی و دستاتو بهم نمیدی و به مسخره بازیام نمی خندی و تحویلم نمی گیری ... عین یه بچه که مامانش بهش بی توجهی میکنه کلافه شدم و دست و پام رو گم کردم و نمی دونم که باید چیکار کنم ... سوار ماشین میشم به سمت ولیعصر ....

ساعت 4 بعد از ظهر - ساندویچ فروشی با لژ خانوادگی!! - بلوار کشاورز:
میریم بالا و سقفی که کوتاهه و سر من که محکم می خوره تو سقف ! نمی بینی و من کلی دردم میاد و نازش می کنم و می شینم کنارتو و دستاتو به زور می گیرم و باهات حرف می زنم ... آروم میشی و غرق فکری که به هم به حرف پسر میز بغلی که به دخترا می گفت بیاین به یه خودکشی دسته جمعی فکر کنیم می خندیم و پیتزا می خوریم و باز باهام آشتی می کنی. انقدر خوشحالم که حد نداره ... کلی می خندیم و به هم پیتزا با سیب زمینی پر سس میدیم و شکممون که پر شد و حرفهامو که توجیح کردم واست از اونجا می زنیم بیرون ... از خدا برای آمرزش اموات صاحب اون رستوران کلی دعا می کنم تو دلم و تو نمی فهمی !

شنبه:

ساعت 10 صبح - اتوبوس کرج قزوین:
دارم می رسونمت تا دانشگاه. کلی حرف می زنیم و گردو می خوریم و من به این فکر می کنم که کاش همه وقتمون رو تو این اتوبوس بودیم و فقط تو می دونی که چرا ...

ساعت 11 ظهر - اتوبوی نمی دونم کجا به تهران:
اشکام همینجوری دارن می ریزن ... باور کن من خواستم جلوشونو بگیرم اما دو ساعت بی صدا یه بند می ریزن و تمام صورت و گردنم رو خیس میکنن. به قطار ساعت 5 تهران-اهواز فکر می کنم و به یک هفته عجیب و دوست داشتنی و به تو ای که بینهایت دوستت دارم ...

پ.ن: تهران بودم ...

 
توسط کرم دندون در 14 آذر 1386 11:34 قֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

پيش درآمد
 

بنده نه افلاطونم نه ويل دورانت. گيرم هم که بودم، سقراط ماجرا که مسعود باشد و يا آناتول فرانسش مجید لاجرم افلاطون و ويل دورانت قضيه هم بنده مي شوم، يکجا! و خوب بالطبع حاصل هم گل واژه.
ماجرا اين نيست که من از سياست و اين داستانها خوشم آمده باشد. ادعايي هم ندارم که اين حرفها درستند يا غلط. کما اينکه اين جمع مکالمه کننده آدمهاي با اختلاف عميقي نيستند و خوب منصف باشم، بحث اينگونه نمي تواند جامعيت داشته باشد. اما خوب، فکر کنم دستکم به دو يا سه آلترناتيو ممکن نگاهي انداخته ايم...

حاضرين:
مسعود: راستش از مسعود چيز خاصي نميشه گفت. مهمترين حرکت زندگيش بعد از اينکه باباش يه کارخونه و يه خونه با محتوياتش خرید و يک ماشين به اسمش کرد و يه زن هم واسش گرفت ، خريدن يه کمد زير تلويزيوني بوده! آها و نوشتن يه کتاب که تقديم شده به همسر عزيزش. از نظر مسعود، مجید و سینا جفتشون به درد لاي جرز مي خورن و چون فکر مي کرد که مشارکت با خودش، از رفتن لاي جرز بدتره ، شريکشون شد! مسعود الان در تئوري يک طرفدار تغييرات راديکاله و در عمل يک همسر و پدر ناز و صدالبته محافظه کار .

مجید: مجید دلبندم ، آخر تئوريه. البته فقط تئوري. مهمترين آرزوي زندگيش اينه که اينقدر جوراب داشته باشه که مجبور به شستن هر روزه اونا نباشه ديگه و هر روز يه جفت بندازه دور. البته چون هنوز اين آرزوش بر آورده نشده، وقتي ميرين خونه ش بايد از ماسک استفاده کنين! آها مهمترين خصلت مجید خوشبيني بيش از حدشه. اون الان شيش ساله که قراره ماه بعد همه قرضاشو بده! و سه ماه بعدترشم بشه بيل گيتس ثاني... آها مجید هنوز به اصلاحات و خاتمي هم خوشبينه.

سینا: راجع به اين يکي هيچي نگم بهتره. خودش معتقده که خيلي آدم مثبتيه، يه جور آنتوني رابينز ثاني! ولي به نظر بقيه عين کوچا تو کارتون بنل ميمونه. آدم با مطالعه اييه ، مثلا آخرين مطالعاتش کتاب بامداد خمار و مردان مريخي-زنان ونوسي بوده. اون الان نه به اصلاحات خوشبينه نه به آمريکا. حسينقلي خاني حال ميکنه. دو سه قرن دير به دنيا اومده وگرنه آنارشيست ميشد. حالا چون آنارشيست بودن دمده س فقط سعي ميکنه باهمه مخالف باشه. ولي فعلا تو اين بحث طرفدار اصلاحات حداکثريه، البته اگه بقيه بذارن حرف بزنه.

عماد: آخر فعاليت سياسي، ختم رفيقاي کله گنده، انتهاي يه چيزاي مهمي که خودشم دقيقا نمي دونه چيان. الان تک مضراب مياد فقط... انگار هدف زندگيش اينه که گند بزنه به صحبتاي اين سه نفر ديگه. از نظر اون، مشکلات دنيا با نابودي اين سه نفر حل ميشه... عماد مهندس ساختمونه و فکر ميکنه مهندساي کامپيوتر (اون سه نفر ديگه)يه مشتي سوسول علاف سربار بي خاصيتن. دائم پروژه هايي رو که تابحال انجام داده به رخ اونا ميکشه که الحق پروژه هاي مهمي هستن: ساختن توالت عمومي پارک لاله، ساختن توالت عمومي ايستگاه هفتم، ساختن توالت عمومي مجتمع تفريحي فجر... عماد منتظر روزيه که بزرگترين و مهمترين توالت عمومي زندگيش رو بسازه. مهمترين شعار سياسي عماد اينه: هر ايراني يک توالت! البته هرچي بقيه بهش ميگن "خوب اينطوري که همش توالت ميشه" به خرجش نميره هي...

غايبين:

داوود: الان چهار پنج ساله که گير داده مشکلات خاورميانه رو حل کنه. شانس نياورد وگرنه جاي ديزرايلي، اين بايد نقشه خاور ميانه رو ميچيد. شعارش اينه: زنده باد کردستان بزرگ از نيل تا مي سي سي پي! هر چي چهار نفر ديگه زور زدن به اين حالي کنن که اين وسط يکي دو تا اقيانوس رو نديده گرفته، به خرجش نرفت: ميگه با فرات حال نمي کنم. الان يکي دو ماهيه که به اين نتيجه رسيده که جرج بوش نواده صلاح الدين ايوبيه. اين چند وقته ميگه شعاراي قبليش خيلي بي کلاس بودن. اروپايي حال ميکنه. شعار جديد داوود اينه: زنده باد سوئد آزاد و دموکراتيک... ميخواد يه سوئد مدرن ، آزاد و پيشرفته عينا به سبک کردستان عراق بسازه!!

(آها تا يادم نرفته اينم بگم، سینا و مجید فعاليتاي سياسي مشترک زيادي داشتن: مثلا هيجده تير رفتن کیانپارس باهم ساندويچ کوکتل خوردن و بحث سياسي کردن، قبلشم تو دوم خرداد بحث سياسي کردن، قبل ترش تو شرکت فلان بحث سياسي کردن.... اونا الانم فعاليتاي سياسي زيادي مي کنن: ميرن بلوار ساحلی، بلال ميخورن و بحث سياسي ميکنن... مجید معتقده که فعاليتاي سياسي اونا چند وقته ديگه به بار ميشينه . ميگه: چند وقت ديگه ميتونيم پيتزا بخوريم و بحث سياسي بکنيم، باور کنين که رسيدن از کوکتل به پيتزا دستاورد کمي نيس بچه ها...)

ادامه دارد !

پ.ن: گفتگوی من با رادیو زمانه رو اینجا بشنوید.

 
توسط کرم دندون در 1 آذر 1386 10:06 قֽظֽ | | نظرات (18)
 

 

اخبار گوی محترم ... ما بیشعور نیستیم
 

ناگهان چهره ی اخبارگوی محترم توجه ام را جلب می کند، خیره می شوم به چهره ی آرام و با شخصیت اش، لب بالایش را مدام جمع می کند تا دندان هایش معلوم نشوند و مثل یک بز با شخصیت سرش را تکان می دهد و لبخند می زند و هی می گوید: بینندگان عزیز!
یک جورهایی اذیت می شوم، آنقدر که فکر می کنم این جسمیت متمرکز و غیر قابل دسترس هیچ گونه نقصی ندارد و اصلا یک جورهایی آدم خوشش می آید خیال کند.اصلا بیشتر خیال ها همینطوری شکل می گیرند.
همیشه فکر می کنم آدم هایی را که زیاد ولی از تلویزیون می بینم، اگر در دنیای خارج(خارج از تصویر) آنها را ببینم ، نخواهم شناخت. یکی همین اخبارگوی محترم است که حسابی لجم را در می آورد . یک جورهایی انگار به موقعیتی که این آدم ها در آن قرار گرفته اند و به تصویر این موقعیت ها عادت کرده ام و نمی توانم آن ها را در موقعیت دیگری تفسیر کنم.(عجب مزخرفی!)
حالا اخبارگوی محترم کنار هم خوابه اش ولو شده و به هیچ یک ازبینندگان عزیزی که تکرار کرده، فکر نمی کند. سعی می کنم با ساختن خیال هایی از این قبیل، به ادامه ی برنامه توجه کنم! این روزها همش درگیری های ذهنی عجیب و غریب دارم، این،یکی از ملموس ترین هایش بود که قابل باز گفتن است!
پ.ن : تلویزیون را خاموش می کنم

 
توسط کرم دندون در 25 آبان 1386 10:20 بֽظֽ | | نظرات (9)
 

 

بی‌بال پریدن
 

فیصر رفت .... حالا چه فرقی میکند که بدانیم متولد 1338 در گتوند بوده یا دامپزشکی را نیمه رها کرده نا به کسب و کار عاشقانه خود یعنی ادبیات و شاعری بپردازد ... مهم نیست ... اصلا مهم نیست ... مهم این است که شاعر مثل چشمه، مثل رود و آینه‌های ناگهان و ... دیگر پیش ما نیست ... خدایش بیامرزاد .

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم !
اگر خنجر دوستان، گرده ایم !

گواهی بخواهید، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !

دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

در همین باره:

درگذشت شاعر عشق و تنهايي‌هاي من - گوراب
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند... - بخواب فروردین
به یاد و خاطره قیصر امین پور - خواب زمستانی
هنوز فرصت نيست - سال های تاکنون
قطار رفت ،تو رفتي ، تمام ايستگاه رفت - از هیچ کجا تا خداحافظ
قیصر هم رفت - از جنوب غربی
مرگ‌اندیشی و طرب‌ناکی لحظه‌ها - کتیبه
قيصر امين پور خاموش شد - شملک

 
توسط کرم دندون در 8 آبان 1386 10:14 بֽظֽ | | نظرات (17)
 

 

چگونه سالینجر می تواند زندگی شما را دگرگون کند
 

... من ریموند فورد را دوست دارم، از پدرم هم بیشتر دوستش دارم. هر کسی که این دفتر یادداشت های روزانه را باز کند و این صفحه را بخواند ظرف 24 ساعت می میرد. فردا شب!!! خدای مهربان خواهش می کنم نگذار لورنس فلپس در مهمانی من بدجنسی کند و نگذار پدر و آقای میلر سر میز یا هر جای دیگری آلمانی حرف بزنند چون خوب می دانم همه وقتی بروند خانه هایشان به پدر و مادر هایشان می گویند. به جز ریموند و دوروتی. ریموند دوستت دارم چون تو خوب ترین پسر دنیایی و من میخواهم با تو ازدواج کنم. هرکسی این را بدون اجازه من بخواند ظرف 24 ساعت می میرد یا مریض می شود.

... دارم سعی می کنم بهت بگم فورد هیچ وقت متوجه این نشده که تو بهترین کلاه صاف کن عالمی. منظورم اینه که آدم نمی تونه به اون نوع شعری برسه که فورد بهش رسیده، مگر اینکه توانایی عادی مردا برای تشخیص دادن یه کلاه صاف کن عالی رو از دس بده ...

... داشت معذرت خواهی می کرد، می شد گفت خیلی هم عالی. اصلا از آن دست معذرت خواهی هایی نبود که می شود از زن سی و سه ساله ای تا گردن فرورفته در لجن غلیظ زناشویی انتظار داشت، معذرت خواهی دختر فروشنده ی بسیار جوانی بود که از روی حماقت عوض پرده های قرمز، پرده های آبی فرستاده است.

پي نوشت:
این تکه ها و چند تکه ی دیگر آنقدر مرا به ذوق آورد که اینجا آوردمشان. سالینجر این بار با یک شیوه روایی جدید و متغیر و با تکنیک های بعضا پست مدرن، کمابیش با همان ویژگی های کتاب های قبلی و با آن استعاره ها و توصیفات عجیب و غریب خاص خودش با رد پای کودکی و نهایتا سرخوردگی بدون بازگشت، در کتابی به اسم جنگل واژگون خواننده را سحر می کند.

جنگل واژگون، جی دی سالینجر، ترجمه بابک تبرایی و سحرساعی، انتشارات نیلا.

 
توسط کرم دندون در 5 آبان 1386 9:07 قֽظֽ | | نظرات (13)
 

 

به گزارش اداره هواشناسی : فردا این خورشید لعنتی ...
 

آن روز وقتی پدرم در کتاب خانه بی نظیرش را به رویم باز کرد و به من یاد داد ادبیات آدم را نجات می دهد نگفت چه طور، وقتی گفت ادبیات تو را آزاد می کند، یادش رفت بگوید از چه چیز. هفت هشت سال بعدتر وقتی پسرکی که پدرش مرد رویاهایش بود و حرفهای او را در باره کمونیسم و ادبیات و دین و خرافه ستیزی بدون لحظه ای فکر و تحلیل با منفذهای پوستش می بلعید روی تختش ولو شده است و کتاب می خواند، یکهو دوزاریش صدا می دهد و تازه می فهمد ادبیات آدم را از فکر کردن نجات می دهد، از روبرو شدن با واقعیات آزاد می کند.
...
قصه های درون کتاب ها خوبند، تکلیف همه چیز و همه کس را صفحه آخر کتاب معلوم می کند، این با آن می رود ، آن با این می ماند، سیاست چیز کثیفی ست، عشق همه دردها را درمان نمی کند، فلسفه یکی از هنرهای زیباست، هنر یک اعتراض است، یوسا محشر است ، ر.اعتمادی دست خر است، اورول پیشگوست، چه کسی باور می کرد زیور با گل محمد بماند، چه کسی باور می کند قلعه مالویل وجود داشته باشد، چه کسی می تواند کسب و کارش مرگ باشد، آدم خوب ها یا شب می میرند یا روز، مساله ساده است، نه مرگ آدم ها مارش عزا می خواهد نه ماندنشان بزرگداشت های سالانه. اگر برای سرنوشت نگران باشی، دو فصل آن ور تر همه چیز معلوم می شود.
...
این روزها بر هر سطح نرمی می خزم و لم می دهم و کتاب می خوانم، فقط برای آویزان شدن به طنابی نامریی که با رشته های طلایی و نقره ای بافته شده است، برای آن لحظه هایی که از شدت هیجان و ذوق زدگی کتاب را می بندم و نفس عمیق می کشم، برای آن ایدآلیست کوچکی که ادبیات از من می سازد، آن سپر شیشه ای که سنگ واقعیت پودرش می کند، کتاب می خوانم برای ساعاتی نبودن در میان دنیا، برای فراموش کردن خودم، برای نشنیدن و ندیدن اتفاق ها، برای به حاشیه راندن خودم از گود شبانه روزی بیست و چهار ساعت و ساعتی شصت دقیقه و دقیقه ای شصت ثانیه.
برای اینکه زندگی یک "ماداگاسکار واقعی است پر از دختران باکره و ماهی های بدبو"...

 
توسط کرم دندون در 26 مهر 1386 3:49 بֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

عمیق ترین شکل ممکن
 

عجيب ترين احساس ِ ترس سراپایم را فراگرفت. در این لحظه، من یک قندیل بلوری از جنس آدرنالین بودم که در زلزله ی شدیدی تکان می خ