براي اين روزها كه سخت مي گذرانم ...
 

دوار گرفته ام
و اسمهاي خاص،
توي سرم، چرخ و فلك بازي مي كنند ..
از كابوس يك روز بدون مسكن،
تر مي شود پيراهنم
و سايش آهن قراضه هاي بي سرنشين،
بند بندِ استخوانهايم را تهديد مي كند
به جدايي ......
مي گذرانم و تا شب، تلخ مي شود
دهانم ،
و زبانم
و چشمهايم، كه ديگر سو ندارند
كه كتابها را نجويده هضم كنند ..
و تو بگويي
باز رودل كرده ام ...

 
توسط کرم دندون در 23 فروردین 1387 7:34 بֽظֽ | | نظرات (13)
 

 

شليك كن رفيق
 

پايان ماجراست شليك كن رفيق
تاخير نابجاست شليك كن رفيق
من با كمال ميل رو به گلوله‌ام
اين تير بی‌خطاست شليك كن رفيق
از چند روز پيش حس كرده‌ام كه مرگ
اجرای انتهاست شليك كن رفيق
فهميده‌ام كه حذف يا قتل عمد من
راه نجات ماست شليك كن رفيق
ژانر و سياق جبر وسترن محض بود
پايان همين فناست شليك كن رفيق
اما دوئل نداشت وسترن انتها
يك كلت بين ماست شليك كن رفيق
من باختم قبول تقصير عشق بود
ناگفته برملاست شليك كن رفيق
من خسته‌ام بجنب فرصت نمانده است
تقدير هم نخواست شليك كن رفيق
اصلا مهم نبود تقدير دست‌ساز
كلتت چه خوش صداست شليك كن رفيق

انديشه فولادوند / ويژه‌نامه جشنواره فيلم فجر هفته‌نامه «جهان سينما» / دوم بهمن‌ماه 86

 
توسط کرم دندون در 4 فروردین 1387 9:56 قֽظֽ | | نظرات (10)
 

 

تقدیم نامچه : تقدیم به یکی از بزرگترین تناقض های زندگی
 

تو خسته ای
خسته تر از آنکه از پس خنده های تلخ ات
ذرات سخیف نیکوتین، به رقص در آیند
و در گرماگرم شوخی های بچه گانه ات
اندوهی عظیم، در چهره ات، جا خوش کند.

تو خسته ای
خسته تر ازآنکه،
در اتفاق های خنده دار دفترچه ی کوچکت پنهان شوی
و با شادی کودکانه ات
بالاتر از بلاهتِ کودکانه،
اتهام دیوانگی را به سخره بگیری

تو خسته ای
خسته تر از آنکه
آیه های پوچ و ناامیدی را در چشمان کوچک ات جای دهی
و از قاب شیشه ای سرد
نگاه های خالی ازشهوت را
روی آسمان تنهایی هایت فرو بریزی

تو خسته ای
ومن هیچ گاه نتوانستم این خطوط را تمام کنم
همانطور که تو
هيچ گاه نتوانستی حرفهایت را تمام کنی.

پی نوشت: اصولا در ناکجاآبادی که ما درس می خوانیم،(به قول خودش کوتاهترین عبارتی که چهار دروغ را یکجا در خود جای می دهد!) و به قول خودم یک محیط کنسرواتیو و بسته که بزرگترین مشکل بشریت در آنجا سلام کردن است و تنها موضوع قابل فکر کردن،حول و حوش جفت و گیری و نیازهای اولیه انسانی خلاصه می شود!( احتمالا یک چیزهایی بعدها خواهم نوشت در این مورد) ولی در همین مکان عجیب و غریب، تناقض های زیادی وجود دارد که یکی وجود همین آدم است.

ساعت هایی که سر کلاسش می نشستیم دنیای خارج را از یاد می بردیم و جهان را در یک اتاق چند رسانه ای محدود می کردیم.زمان متوقف می شد و ما غرق می شدیم در طوفان کلامی که عشق و پوچ و سکون را یک جا در خودش جای می داد.
اگر روزی این تقدیم نامچه را بخواند حتما گستاخی من را در این پست خواهد بخشید

 
توسط کرم دندون در 14 بهمن 1386 7:53 بֽظֽ | | نظرات (12)
 

 

درس خواندن من!
 

خم،
قوز،
خمیازه،
چرت،
هماغوشی با پتوی یک لا.
تمرکز :
نوزاد جدیدِ بغل دستی
و تغییر ساعاتِ عشق بازی!
کاهش سرعت سوسک ها
روی دیوارهای خط خطی!
بیست و یکمین فحش زن همسایه،
آخرین ناله های شبانه
از سقفِ بدون فیلتر!
شروع: ................
لاشه ی چند شعر،
توی بغل حل المسائل.

 
توسط کرم دندون در 10 بهمن 1386 9:10 قֽظֽ | | نظرات (16)
 

 

تجربه هاي خياباني - ساعاتي در اتوبوس
 

در تلق تلق هاي آزاردهنده اش ،
راننده ي عصبي و زمخت، لبخندهاي تهوع آورش را
براي صندليهاي آخر كنار گذاشته بود..
كمي آنطرف تر ..
پيرمردهاي طلبكار چشمشان به صندلي تو بود.
و نان آورانِ وفادار! كه لابه لاي روزنامه هاي _قرضي_
دنبال سرپناهي براي نگاههاي سرگردانشان بودند ..
پسرك تكيه داده به ميله ها
كه خاكسترسيگار بزرگی اش را
روي كتابهاي روشنفكري اش مي ريخت..
كمي اين طرف تر..
ته مانده هاي شب قبل،توي دهانِ خاله زنك ها ..
نفرينهاي پيرزنِ سمج براي دختركِ زيرپل ..
دو چشم مضطرب كه از زير روبنده ي چوبي
مدام لندلند مي كرد و صلوات مي فرستاد!
و نگاهِ دهشت بار زني كه با شكم برآمده اش
تمام وحشتِ يك ترديد را به موجود معصوم روي زانوانش هديه مي داد ...
تو خواب بودي انگار! ونديدي
مسافران اتوبوس شهري ، چطور جان مي كندند
تا پنجره هاي پلمب شده را باز كنند
وزورشان نمي رسيد
خودشان را به بيرون پرتاب كنند...

 
توسط کرم دندون در 31 شهریور 1386 2:43 بֽظֽ | | نظرات (21)
 

 

زنان احمق کامل
 

زن با لبانِ صورتی ِ مات
و گونه های چال و نرم و بی چروک،
زن با بالاپوش ِ مشکی ِ براق
و چشمانِ قهوه ای روشن،
زن با هیکلی تراشیده و دستانی ظریف
و گیسوانی مشکی و بی حالت،
زن با سینه هایی برجسته و سفت
و سرودی آرام بر لب،
دختر بورش را مرتب می کرد
و برای نره غولی سیاه چهره
با چشمهای برآمده ی پر خون
و چروکهای عمیق ِ روی پیشانی
با خنده هایی کریه
و نیم سیگاری گوشه ی لب
دست، تکان می داد.
و آدمهای اطراف را
چروکی بر چهره می انداخت.
زندگی ِ غریبی است ...

پ.ن: و البته به قول فروغ: زنان ساده ی کامل

 
توسط کرم دندون در 8 خرداد 1386 9:33 بֽظֽ | | نظرات (17)
 

 

خوش به حال آن مرد
 

قبل نوشت:این مثلا شعر ، عجیب با حال و هوای خاکستری این روزهایم عجین است ... بابت غیبت طولانی ام هم معذرت می خواهم ...

خوش به‌حال آن مرد
که در زندگيش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که برایش
تو شيرين‌زبانی کنی
...
خوش به حال مردی
که نگاه پاک ومعصومانه تو
هرروز به او خیره شود
خوش به حال مردی
که دست‌های قشنگ تو
دکمه‌های پيرهنش را
باز کند
ببندد
تا لب‌هایت به نجوايی بخندد
....
حسرت دست‌هایت مانده
به چشم‌هایم
به خواب‌هایم
به کش و قوس‌های تنم
در حسرت دست‌هایت
پرپر می‌زنم
...
چقدر برایت قصه بگويم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهایت را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟

چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟
...
چقدربی تو، به تو فکر کنم؟

 
توسط کرم دندون در 21 اردیبهشت 1386 9:32 بֽظֽ | | نظرات (20)
 

 

برای زنی که زندگی، زندانیش کرده .
 

زن، می گرید
در حصار ِ 63 متری،
و دو موجودِ کاملا زنده
آرام آرام
جانش را
می گیرند.
زن ، در حصار ِ 63 متری
می گرید،
و تمام تلاشش،
روی تختي دو نفره
بدل به یاس می شود.

 
توسط کرم دندون در 21 اسفند 1385 0:40 بֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

خنده هامو خط نزن
 

يك جفت نگاه بي روح، سوغات ديوار روبرو
و يك خروار واژه تخص كه به جلد هم نمي روند
و هراسي تكرارناك،
و دلي كه لك زده
براي شعري
بدون خط خطي ....

پی نوشت : دقيقا 4 بار خط خطي شد اين ...

 
توسط کرم دندون در 17 اسفند 1385 10:50 قֽظֽ | | نظرات (12)
 

 

این روزها ...
 

خوابم يا بيدارم تو با مني با من
همراه و همسايه نزديك تر از پيرهن
باور كنم يا نه هرم نفسهاتو
ايثار تن سوزه نجيب دستاتو

خوابم يا بيدارم لمس تنت خواب نيست
اين روشني از توست بگو از آفتاب نيست
بگو كه بيدارم بگو كه رويا نيست
بگو كه بعد از اين جدايي با ما نيست

اگه اين فقط يه خوابه تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم
بذار اون پرنده باشم كه با تن زخمي اسيره
عاشق مرگه كه شايد توي دست تو بميره

خوابم يا بيدارم اي اومده از خواب
آغوشتو وا كن قلب منو درياب
براي خواب من اي بهترين تعبير
با من مدارا كن اي عشق دامنگير

من بي تو اندوه سرد زمستونم
پرنده اي زخمي اسير بارونم
اي مثل من عاشق همتاي من محجوب
بمون ، بمون با من اي بهترين اي خوب

استاد ايرج جنّتی عطائی

پ.ن:این ترانه ی حال و هوای این روزهای من است .... دقیقا ...

 
توسط کرم دندون در 11 بهمن 1385 0:19 بֽظֽ | | نظرات (30)
 

 

زمستان است ...
 

کوچه را برف گرفته
هيچ چيز نيست
جز کلاغ...
***
آدم برفی
با چشمانی اشک آلود
بر سر کلاغ فرياد زد:
آن هويج دماغ من بود

 
توسط کرم دندون در 2 بهمن 1385 10:31 قֽظֽ | | نظرات (43)
 

 

ضرورت چيزي حس مي شود
 

چيزي مثل دستمال توالت
يا استتارِ لباس هاي زير، روي طناب
يا شامپوي ضدِ موهاي چرب
چيزي مثل يك نگاه عاشقانه
به دوست دخترِ كسي كه ازش متنفري.
فقط بايد حسش كنم
بعد از جا بلند مي شوم
و با يك دستشويي نه چندان ساده،
همه چيز را فراموش مي كنم.

 
توسط کرم دندون در 15 مهر 1385 6:46 بֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

روز زن ...
 

زن استکان های چای را کنار می گذارد
مرد اخبار سیاسی را از بر می کند
پسربچه با کیسه های آشغال کلنجار می رود.
زن با آب مسواک می کند،
مرد صفحه‌ی اقتصادی را مچاله می کند،
پسربچه مدتهاست خوابش برده.
زن چراغها را خاموش می کند.
مرد اطراف را می پاید،
شیرهای گاز را چک میکند،
و قرصهای معده اش را قورت می دهد.
دوباره اطراف را می پاید،
و کلید را توی قفل می چرخاند.
زن، مدتهاست که تنها می خوابد

 
توسط کرم دندون در 25 تیر 1385 2:13 بֽظֽ | | نظرات (18)