تو خسته ای
خسته تر از آنکه از پس خنده های تلخ ات
ذرات سخیف نیکوتین، به رقص در آیند
و در گرماگرم شوخی های بچه گانه ات
اندوهی عظیم، در چهره ات، جا خوش کند.
تو خسته ای
خسته تر ازآنکه،
در اتفاق های خنده دار دفترچه ی کوچکت پنهان شوی
و با شادی کودکانه ات
بالاتر از بلاهتِ کودکانه،
اتهام دیوانگی را به سخره بگیری
تو خسته ای
خسته تر از آنکه
آیه های پوچ و ناامیدی را در چشمان کوچک ات جای دهی
و از قاب شیشه ای سرد
نگاه های خالی ازشهوت را
روی آسمان تنهایی هایت فرو بریزی
تو خسته ای
ومن هیچ گاه نتوانستم این خطوط را تمام کنم
همانطور که تو
هيچ گاه نتوانستی حرفهایت را تمام کنی.
پی نوشت: اصولا در ناکجاآبادی که ما درس می خوانیم،(به قول خودش کوتاهترین عبارتی که چهار دروغ را یکجا در خود جای می دهد!) و به قول خودم یک محیط کنسرواتیو و بسته که بزرگترین مشکل بشریت در آنجا سلام کردن است و تنها موضوع قابل فکر کردن،حول و حوش جفت و گیری و نیازهای اولیه انسانی خلاصه می شود!( احتمالا یک چیزهایی بعدها خواهم نوشت در این مورد) ولی در همین مکان عجیب و غریب، تناقض های زیادی وجود دارد که یکی وجود همین آدم است.
ساعت هایی که سر کلاسش می نشستیم دنیای خارج را از یاد می بردیم و جهان را در یک اتاق چند رسانه ای محدود می کردیم.زمان متوقف می شد و ما غرق می شدیم در طوفان کلامی که عشق و پوچ و سکون را یک جا در خودش جای می داد.
اگر روزی این تقدیم نامچه را بخواند حتما گستاخی من را در این پست خواهد بخشید