یک ملودرام نسبتا عاشقانه با خانواده کونزلمان
 

هانوفر شهر نسبتا کوچیکیه. ولی مجتمع نمایشگاهی اش یکی از بهترین ها تو اروپاست. واسه همینم وقتی یه نمایشگاه بزرگ برگزار میشه همه هتل ها از مدت ها قبل رزرو میشه. لذا یه سیستمی هست اونجا مثل شمال خودمون. یعنی یه سری از مردم خونه هاشونو یا مثلا دوتا اتاقشونو اجاره میدن به مسافرا. این کارم مثل فرنچ کیس وسط خیابون و کار کردن تو رستوران و وایساده شاشیدن آقایون که ما عیب می دونیم و خارجیا خیالی واسه اشون نیست عیب نمی دونن. بلکه مثلا یه استاد دانشگاه هم ممکنه اینکارو بکنه و دو تا اتاقشو برای یک هفته اجاره بده. بهش هم میگن Bed & Breakfast.
مام که ایرانی! تا سه روز قبلش معلوم نبود میریم یا نه. خلاصه این شد که مایی که شام تو ایران چهار زانو قورمه سبزی رو با پیاز فراوون زده بودیم تو رگ صبحانه فردا رو با یه خانواده آلمانی رو میز ژامبون و قهوه تلخ خوردیم.
خانواده کونزلمان متشکل از طبیعتا یک شوهر و زن به همراه یک پسر ۱۵ ساله به نام الکس و یک دختر ۱۳ ساله به نام ربکا بود.
رییس سوت ثانیه و قبل از این که من فرصت هیچ گونه تحلیلی از وضعیت موجود داشته باشم اتاق الکس رو که بزرگتر، نورگیر، دارای یک تلویزیون ۲۱ اینچ با ۲۵ شبکه ورزشی و غیر ورزشی کابلی، آتاری، مبل راحتی، سیستم تهویه، میز تحریر و کمد دیواری بود برداشت و اتاق ربکا که بیشتر به اتاق سارا کرو شبیه بود افتاد به من.
شب اول رو من بدون هیچ وسیله تفریحی و به زور تفکرات عمیق و روشنفکرانه، صدای تلویزیون اتاق رییس و سیگار طی کردم.
همون شب تصمیم گرفتم خودمو از این وضع نجات بدم و در نتیجه می بایست این مسئله رو با یکی که بتونه کمکم کنه مطرح میکردم. به رییس که نمی تونستم بگم. یعنی روم نمی شد. می موند خانواده صابخونه. پدر خانواده رو که ما فقط عکسشو دیدیم. مادر خانواده هم كه انگلیسی خوب بلد نبود. تنها پل ارتباطی من الکس و ربکا بودن که اونام به عنوان مشق زبان انگلیسی مدرسه اشون اجازه داشتن چند تا کلمه با غریبه ها حرف بزنن. البته معمولا وقتی ما می رسیدیم خونه وقت خوابشون می شد.
شب بعد که رسیدیم خونه دعا دعا میکردم بچه ها نخوابیده باشن. خوشبختانه خداوند در دیار غربت منو تنها نذاشت و جفتشون بیدار بودن. صداشون کردم و دوتاشون جلوی در اتاق ظاهر شدن. مشکلمو شمرده شمرده و با لبخند براشون مطرح کردم. یه نگاهی به هم کردن و رفتن بیرون. چند دقیقه بعد ربکا در زد و وارد اتاق خودش شد با یه ضبط کوچیک و ده بیست تا سی دی برگشت. بعد یه دونه از سی دی ها رو گذاشت و گفت: سی دی هام خوب نیست. اما این یکی رو خوشت میاد. سی دی تو پک 2PAC بود. نمیدونم رو چه حسابی فکر کرده بود من ممکنه از تو پک خوشم بیاد. اما به هرحال ازش تشکر کردم و خودم یه سی دی دیگه که به نظر خودم تنها سی دی به درد بخور تو اونا بود برداشتم و تمام طول اقامتم هی از سر تا ته گوش دادم. خلاصه شب دوم رو هم به زور موزیک و همون تفکرات عمیق و سیگار و صدای تلویزیون اتاق رییس طی کردم. طی همین تفکرات عمیق تصمیم گرفتم از این فرشته کوچولو که ضبط و همه سی دی هاشو به یه غریبه مو مشکی قرض داده بود یه جوری تشکر کنم.
تو چند شب بعدی بیشتر از همه با ربکا حرف می زدم. بهم گفت که دوست داره رقاص بشه!. الان هم میره کلاس رقص تو مدرسه اشون. و اینکه اسم بهترین دوستش که دوست پسرش هم نیست فرانتز ميتر مولره و عکسشو بهم نشون داد. و همینطور چند تا عکس دیگه از مدرسه و دوستاش. با الکس هم چند بار راجع به فوتبال حرف زدیم و اون گفت اسم ایران رو وقتی شنیده كه وحید هاشمیان اومده تو تیم هانوفر.
با خودم از ایران یه سری کادو که عبارت بود از چند تا دستبند و گردن بند صنایع دستی و چند کیلو پسته برای طرفهای کاری و خواهرم اینا برده بودم. اونا رو زیر و رو کردم و شب قبل از رفتن نیم کیلو پسته دادم به مادر خانواده و ارزون ترین دستبندی رو که با خودم داشتم که به مبلغ ۲۵۰۰ تومان یعنی چیزی در حدود ۲ یورو خریده بودم دادم به ربکا. مادر خیلی ازم تشکر کرد و همون موقع من رو که بعد از برگشتن رییس تنها شده بودم به یه فنجون قهوه خارج از برنامه دعوت کرد. ربکا سعی میکرد خوشحالیشو قایم کنه. برای همین خیلی خونسرد انداخت دور دستش و شب به خیر گفت و رفت بخوابه. فقط وقتی داشت از در میرفت بیرون دیدم که مامانشو نگاه کرد و دستبندشو بوس کرد. مادر گفت این دستبند حتما خیلی گرونه. نباید همچی چیز گرونی رو می دادی به این بچه. منم نمی دونم به خاطر ایرانی بازی یا هر دلیل دیگه ای نگفتم که این دستبند فقط ۲ یورو می ارزه. اون قهوه خارج از برنامه با دو سه گیلاس شراب پیگیری شد و باعث شد من و مادر اونشب تا ساعت ۱ صبح با هم حرف بزنیم. اون به آلمانی می گفت و من به انگلیسی جواب می دادم. یه دیکشنری آلمانی- انگلیسی هم به جمع دو نفره امون اضافه کردیم و این دیالوگ ۳ ساعته به اندازه همه ۷ روز نمایشگاه راجع به یه ملیت دیگه و فرهنگشون به من چیز یاد داد.
قبل از خواب وسایلمو جمع کردم و یادم افتاد چون یه روز زود تر از برنامه دارم میرم باید بهشون اطلاع بدم. اما چراغها خاموش بود و منم به همون دلیلی که نذاشت قیمت واقعی دستبند رو بگم نرفتم در اتاق خواب مادره رو بزنم.
صبح من طبق معمول ساعتمو یه ساعت قبل از وقتی که واقعا باید بیدار شم تنظیم کردم. وقتی زنگ زد حس کردم یه نفر گوشه در رو باز کرد و بست. این کار یکی دوباردیگه هم تکرار شد طوریکه من حس کردم یه نفر منتظره که من بیدار شم. اما من نه تنها تا اون لحظه آخری که می تونستم تو رختخواب باشم کش اومدم بلکه چون رییس نبود یه نیم ساعتم بیشتر خوابیدم. وقتی بیدار شدم هیچ کس خونه نبود.
رفتم نمایشگاه و زودتر از همیشه یعنی حدود ساعت ۴ برگشتم خونه که وسایلم رو بردارم و برم.
با این که هم کلید در پایین رو داشتم و هم کلید در ورودی آپارتمان رو، همیشه یه زنگ کوچولو می زدم و معمولا به غیر از اون دو سه شبی که خیلی دیر اومدیم خونه قبل از اینکه من کلیدمو در بیارم در رو باز می کردن. ایندفعه هم زنگ زدم. اما در دیر تر از حد معمول باز شد. این شد که دم در ورودی زنگ زدم و بدون اینکه کلیدم رو در بیارم منتظر شدم تا در رو باز کنن. چند دقیقه طول کشید و مادر در رو باز کرد. سلام کردم و رفتم تو اتاقم. هنوز کیفم رو زمین نذاشته بودم که یادم افتاد بهتره زودتر بهشون بگم که من دارم میرم و بخوام که تاکسی خبر کنن که تا من آماده میشم برسه. اینه که سریع در باز کردم و برگشتم که ناگهان با یه مرد هیکل گنده آلمانی تو راهرو روبرو شدم که از اتاق مادر بیرون اومد. مرد سری تکون داد رفت بیرون. مادر خانواده هم پشت سر مرد از اتاقش خارج شد و من رو که دید جا خورد. اما لبخندی زد و گفت نمایشگاه خوب بود؟
منم گفتم دیشب یادم رفت بگم. من دارم الان میرم و اگه ممکنه یه تاکسی خبر کنید.
گفت: چرا اینقدر زود؟
گفتم: برنامه اینجوری شد دیگه.
معلوم بود پکر شده. گفت حیف شد. کاش لااقل امشب می موندی. بعد رفت از تو یخچال یه شیشه پر شراب‌ در آورد و گفت اینو واسه امشب خریده بودم. ربکا هم کارت داشت. پس لااقل بذار زنگ بزنم اون بیاد. الان سر کلاس زبانه.
از مادری که تو این مدت نذاشت ساعت خواب بچه هاش یه دقیقه عقب بیافته و تصویری که من از زندگی منظم آلمانی داشتم و تو این مدت تایید هم شده بود بعید بود بچه رو به این سادگیا از کلاس بکشه بیرون. اما اینکارو کرد.
تا من لباسمو عوض کنم و چمدونمو بذارم دم در ربکا رسید. سلام کرد و سریع رفت تو اتاقش که دیگه بهش پس داده بودم.
چند لحظه بعد برگشت. همون سی دی که من دائم گوش می کردم گذاشت تو جلدش و یه جوری با شرمندگی که مثلا ببخشید کمه داد به من. بعد هم منو سفت بغل کرد و بوسید. گفت بازم بیا پیشمون. به نظرم اومد همه اشون بیشتر از اون حدی که من انتظار داشتم از رفتن من ناراحت شدن.
از مادر پرسیدم تاکسی نیومد؟
گفت نه لازم نیست. من خودم می برمت. و این هم باز برای من عجیب بود.
سوار ماشین شدیم و ربکا تا جایی که دیده میشد از پنجره دست تکون داد و بوس فرستاد.
به مادر قول دادم که هر وقت اومدم هانوفر بهشون سر بزنم.
کارت پرواز رو که گرفتم چند دقیقه ای هنوز وقت داشتم تا سوار هواپیما شم. یه قهوه گرفتم و دفترچه امو که هدیه یه دوست بود باز کردم تا جریان این خداحافظی رو بنویسم. اما خیره شدم به همه آلمانی های مو بوری که اطرافم راه میرفتن و پیش خودم فکر کردم چرا ما فکر می کنیم اینا نژاد پرستن و به خودم جواب دادم شاید به همون دلیلی که اینا فکر می کنن ما تروریستیم. تو همین فکرا بودم که یاد سی دی ربکا افتادم. از تو کیفم درش آوردم. آخرین آلبوم سارا کانر بود. قاب قشنگی داشت که تو این مدت ندیده بودمش. برش گردوندم. پشتش یه چیزایی به آلمانی نوشته بود و یه برچسب که نصفش کنده شده بود. تنها چیزی که میشد از پشت سی دی خوند همون چیزی بود که رو برچسب نیمه پاره نوشته بود: نوزده و نود و نه یورو.
نمی دونم چرا ولی فکر کنم بازم به همون دلیلی که قیمت دستبند رو نگفتم و نصفه شب در اتاق زنی رو که با من تا حد مستی نوشیده بود باز نکردم یهو دلم واسه خانواده کونزلمان تنگ شد و یه بوس دسته جمعی واسه همه اشون فوت کردم تو هوا.

 
توسط کرم دندون در 19 خرداد 1387 0:57 بֽظֽ | | نظرات (10)
 

 

و جمعه بود كه جنّي سرك كشيد
 

«انسان‌ها به انسان خوب كه بدبين نمي‌شوند. انسان خوب ! انسان خوب؟»
از نسخه‌ي ناياب خطي خواسته‌هاي يك جن

جمعه 28/11

آقا بنفش؛ سلام. خب آره، تو منُ مي‌بيني و همه كارامُ زير نظر داري. لابد فكرمُ هم مي‌توني بخوني. هر چي باشه تو يه جني. اما حالا كه گربه زبونتُ خورده به جاي حرف زدن واسه‌ات يادداشت مي‌نويسم. شوخي كردم جينگيلي بلاي من. ناراحت نشو. خب آخه هيچي مث نوشتن آدمُ خالي نمي‌كنه. از تو هم انتظار حرف زدن ندارم. فقط اگر دوست داشتي برام يادداشت بذار. اما آقا بنفش، يه وخ فكر نكني «آرام» از اون دختراي خنگوله. من از طرز نگات مي‌فهمم چي مي‌خواي بهم بگي اما نمي‌گي. فقط دوس دارم اگه دلت خواس جوابمو برام بنويسي. آقا بنفش؛ خيالات برت نداره ها. من هنوز جواب مثبت ندادم. يه وخ فكر نكني من مث دختراي ديگه‌ام؛ من از تو نمي‌ترسم. آخه من كه پاهاتُ ديده‌ام. سُم كه نداري هيچ، از محمدرضا گلزار هم خوشگل‌تري. خيالات برت نداره،گفتم؛ فقط دارم دليل نترسيدنمُ ميگم. تازه، من اصلاً دختر ترسويي نيستم. خودت كه ديدي امروز. از مادرجون هم كه عين گچ شده بود نترسيدم. حتي رفتم و دستشُ گرفتم. آقا بنفش؛ امروز از نگات فهميدم چه مي‌خواي.

خب اين چشا واسه من آشناي آشناس. بار اول كه نيس اون نگاه آتيشي تُ تو اون لباس كلاه‌دار بنفش مي‌بينم. همون دفعه اول هم فهميدم تازه. خب مي‌بيني كه با اين كه اون وقتا فقط هفت‌سالم بود بازم خنگول نبودم. نگاه آتيشي‌ات اون موقع ازم خواست گريه نكنم. منم وسط صداها گفتم: باشه آقا بنفش، بي‌ خي خي. اما اين بار يه كم بهم فرصت بده. به نظر من آدم واسه كسي كه دوسش داره حاضره از همه چيش بگذره. خب پس اگر تو رو دوست داشته باشم اين كارُ مي‌كنم. اما قبلش بايد ببينم دوست دارم يا نه. واسه فهميدن اين موضوع بايد اول با چند نفر تكليفمُ روشن كنم. يه وخ فكر نكني بهانه ميارم ها. خب آخه الانه با اين چند نفر نمي‌تونم حرف بزنم يعني شرايطش آماده نيس. واسه همينه بايد برا اونا هم يادداشت بنويسم. نترس. بالاخره كه به دستشون مي‌رسه. مي‌خوام ديوونه شون كنم. بايد ياد بگيرن از اين به بعد با يه دختر خانم ماماني چطوري رفتار كنن. هر روز كه از مدرسه اومدم واسه يكيشون يادداشت مي‌نويسم. ميدوني كه؛ چند نفر بيشتر نيستن. زوركي يه هفته طول مي‌كشه. مي‌دونم خيلي دوسم داري. اينم مي‌دونم خب كه انتظار حتي واسه يه هفته خيلي دردناكه. اما باور كن فرصت ندارم. روزي بيشتر از يه يادداشت بنويسم. نمي‌تونم كه مدرسه نرم. تازه تو اين يه هفته بايد كادوتُ هم بخونم.آخه درسته كه نگاتُ مي‌تونم بخونم اما مي‌خوام بيشتر بشناسمت. خب ديگه، آقا بنفش الانه بايد برم كتاب «خواسته‌هاي يك جن» رو شروع كنم. فعلاً!

ادامه ي "و جمعه بود كه جنّي سرك كشيد" »
 
توسط کرم دندون در 1 خرداد 1387 1:22 بֽظֽ | | نظرات (5)
 

 

سنجاقک را قورت بده
 

1 .
بعضی روزها هستند که مثل باقی روزها هستند؛ حتی بعد از اینکه بالاخره بلند می شوی و یک نخ سیگار می کشی و لباس عوض می کنی و چند قلپ شیر می خوری و وقتی کفایت نمی کند یک صبحانه کامل ، باز هم شروع نمی شوند. چون لباس پوشیده ای راه میفتی که برسی، نه به عقربه های زرنگ ساعت که به دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. توی خیابان ها آدمها راه می روند، ماشین ها دود می کنند، بوق می زنند، کرکره مغازه ها دود گرفته و با قیژ قیژ بالا می روند و صبح لَخت افتاده روی همه چیز، زرد و بی حال آه های بلند می کشد و آدمها تویش حرکت می کنند به تو تنه می زنند و رد می شوند بدون اینکه روز شروع شده باشد و اصلأ چیزی با چیزی یا کردن کاری با نکردن آن فرقی بکند. این طوریست که بعضی روزها مثل روزهای دیگر هستند.

2 .

جعفر آقا که معلوم نبود توی ساختمان شرکت سرایدار است یا دربان یا آبدارچی و در هر صورت هیچ وقت نمی توانستی پیدایش کنی و خِرش را بگیری و کاری ازش بخواهی ایستاده بود جلوی در ساختمان، تا کمر خم شده بود و می شد فهمید مدتی در همان زاویه قائمه گیر پیرزن کوچکِ روبرویش افتاده بود. اگر الان صحنه را چیده ای و در جای پیرزن ِ کوچک یکی از آن پیرزن های ریزه میزۀ موسفیدِ لبخند به لب که همیشه مادربزرگ های خوبی هستند را تصور کرده ای مجبوری تارهای سیاه زیادی بین موهایش بگذاری، قدش را باز هم کوتاه تر کنی، حدود 100 یا 110 سانتیمتر، کمی چاقش کنی، به جای لبخند چین های کلافگی بین ابروها و دور لبش، و یک آستین مانتویش را خالی بگذاری. جعفر آقا که با درماندگی 90 درجه اش ایستاده بود روبروی یک همچین زنی تا مرا دید صاف ایستاد و پیرزن به دنبال کمک دستش را سمت من دراز کرد. می خواسته با اتوبوس 2 ایستگاه از جایی به جایی برود که باتری بخرد، نصف راه را میانبر زده بود، حالا گم شده بود و اسم خیابانها را هم نمی دانست. باتری فروشی هم جایی نبود که کسی بشناسد ، اصلأ مگر مغازۀ باتری فروشی هم هست؟ یک مغازه که توی تمام قفسه ها، سوراخ سنبه ها و طبقه های شیشه ای یا ام.دی.افِ ویترین هایش باتری باشد. از تصور خودم خنده ام گرفت اما حواسم هنوز به زن بود و صبر کردم تا تکرار سوم همۀ جمله هایش را هم بشنوم. بار آخر گفت: " می خواستم 2 ایستگاه برم باتری گوش بخرم اومدم زرنگی کنم رامو نزدیک کنم رسیدم به این خراب شده. عجب غلطی کردما " . این خراب شده ای که رسیده بود نه ایستگاهی بود نه هیچ وقت اتوبوسی رد می شد. سعی کردم با فهمیدن اینکه کجا بوده و 2 ایستگاه در چه خطی به باتری گوش می رسیده حدس بزنم این خراب شده چقدر از مسیرش دور بود. اسم خیابان ها و میدان ها و مغازه های دور و اطراف را می گفتم تا ببینم کدام به گوشش آشناست، هم اسم قدیم هم اسم شهیدشان را، هر دو را تا جایی که یادم می آمد می گفتم و جعفر آقا آرام آرام عقب می رفت تا دست آخر پشت چهارچوب در ناپدید شد. پیرزن همان طور که حرفهایم را لب خوانی می کرد لبهای خودش را هم تکان می داد. برای اینکه دوباره گم نشود طول چند کوچه را تا ایستگاه اتوبوس همراه قدمهای آرامش راه رفتم. در طول مسیر از خودش گفت و جوانیش و نوه 23 ساله زرنگش که از هر انگشتش یک هنر می بارید و برای مادربزرگش ابرو گذاشته بود. به ابروهایش نگاه کردم – کارش چندان هم بد نبود . از پسرش گفت که خرجش را می داد و از کمیته امداد امام و اینکه هیچ وقت تاکسی سوار نمی شود چون از جوانی پول نداشته و همه راه ها را پیاده می رفته، آنقدر که حالش به هم می خورده ؛ از کمربند و زانوبند و مچ بندی که خسته اش کرده بود اما بدن وارفته اش را محکم نگه می داشت.

آدم ها و ماشین ها و مغازه ها و همشهری فروش ها به کارشان ادامه می دادند و روز هنوز خیال شروع شدن نداشت. چون لبهایم را نمی دید حرفهایم را نمی شنید و من فکر کردم باید بدانم باتری گوش چه کار می کند یا اصلأ چه طور کار می کند. نزدیک ایستگاه که رسیدیم مرا وسط خیابان بغل کرد و بوسید و برایم آرزوی خوشبختی کرد و رفت. وقتی دیدم آدمهای پشت چراغ قرمز نگاهم می کنند و رفتن پیرزن کوچک را با چشمهایشان دنبال می کنند لبخند می زدم چون می دانستم دیگر هیچ کدامشان نمی توانستند بگویند: "کوتوله بیچاره، اینا هیچ وقت زیاد عمر نمی کنند" و به شصت هفتاد سانتیمتری که به آسمان و تصاحب خورشید و خدایان یونان باستان نزدیکتر بودند ببالند. پیرزن روی همه شان را کم کرده بود و تا وقتی نوه اش توی تلویزیون مردم را گریم می کرد خیال مردن نداشت.

3 .

دوباره پشت همین میز، روی همین صندلی 80 هزار تومانی، جلوی همین همکار الکترونیکی ام نشسته ام و مثل هر روز صدای دوش گرفتن یا حمام کردن او را می شنوم؛ احتمالأ خانم منشی بهتر از من می شنود. اول صدای شرشر آب است و برخورد قطره ها به زمین، بعد ورود یک دست نظم فرو ریختن آنها را به هم می زند، بعد کل بدن با جریان استوانه ای شکل آب قاب گرفته می شود. من همه اینها را می شنوم نه فقط به این خاطر که حمام پشت همین دیوار است یا آن بدن قرص و محکم قاب گرفته شده رئیس من است، شاید بیشتر به این خاطر که من به صدای آب حساسم، به صدای قطره های تمیزی که به زمین می خورند و بعد کشیده می شوند توی چاهک، لوله خرطومی، لوله های چدنی کثیف و اگر بخت یارشان باشد لوله های پی.وی.سی ِ کثیف و در نهایت چاه جذبی کثیف تری که تا جریان های زیرزمینی آب و تصفیه طبیعی چند هزار متر و چندین لایه رسوبی فاصله دارد. این طور است که صدای هر قطره آب در تصور طبیعت جان بخشی ِ آن مرثیه ای است که برای خودش می خواند و از آن بدتر صدای آب توی دستشویی است که حتی به مرثیه هم شبیه نیست .

کمی که می گذرد و شیر آب را نمی بندد دیگر به قطره ها فکر نمی کنم، به اخبار ساعت نه فکر می کنم که باز اعلام می کند امروز بیش از دو میلیون و نهصد هزار متر مکعب آب در شهر تهران مصرف شده که سی درصد آن از منابع زیرزمینی تأمین شده و نسبت به سال گذشته هشت درصد افزایش داشته و قیافه درهم او را تجسم می کنم که نمی دانم با چشمهای باز یا بسته همانطور زیر دوش ایستاده و به قول شب جمعه ای ِ محله مان به چه کنم چه کنم روزگار گرفتار شده و دلم می گیرد. فکر می کنم بشود رابطه مستقیم میزان مصرف آب شهر را با افسردگی مردم آن به دست آورد و چند جمله دیگر به متن گوینده اخبار اضافه کرد: "با توجه به این ارقام، امروز آمار افسردگی شهر تهران نسبت به زمان مشابه در سال گذشته هشت درصد افزایش داشته که از این میزان ده درصد به افزایش جمعیت ، پانزده درصد به افرادی که تازه دچار افسردگی شده اند ، پنجاه و پنج درصد به افرادی که افسردگی شان از مزمن به حاد ارتقا یافته و بیست درصد به موارد مقطعی اختصاص دارد". البته کسی این کار را نمی کند چون هیچ وقت لزومی ندارد همه همه چیز را بدانند. بالاخره مجبور می شود تکانی به خودش بدهد و از فکر بیرون بیاید؛ صدای یکنواخت آب تغییر می کند. دوش گرفتن یا حمام کردنش را از صدای آب می شود فهمید، از پیچیدگی نظم برخورد قطره ها به زمین بعد از اینکه از روی بدن، دستها و پوست برهنه می گذرند. این ها را هم می توانم تصور کنم چون پوست جوان و دست های کم مویش را دیده ام، اما نمی کنم چون او رئیسم است. فقط به صدای غم انگیز و در عین حال آرامش بخش آب گوش می کنم. بعد او بیرون می آید، تمیز و مرتب لباس می پوشد و به همه کارمندانش صبح به خیر می گوید.

4 .

توی بیابان اُکر رنگی که چندان وسیع نبود اما چیزی هم به جز آن دیده نمی شد راه می رفتم و لابه لای ویرانه های تاریخی چند ساختمان بزرگی که توی آن مانده بود می پلکیدم. بیشتر از آنکه احساس گیر افتادن بکنم از کشف مکان عجیبی که در همان لحظه در آن قرار گرفته بودم احساس هیجان می کردم، اما هرچه پیش می رفتم آگاهی مبهمی در من شکل می گرفت که گویا زندگی من همان جا بود چون اصلأ چیز دیگری جز آن بیابان که به طور غیرطبیعی کوچک بود اما مرزش هم دیده نمی شد وجود نداشت. چند نفر دیگری هم بین خرابه ها بودند و نبودند. مردی که از قبل می شناختم یا شاید مثل دو توریست تازه آشنا شده بودیم اما به خاطر سبقۀ توریستیمان آشنایی قدیمی تری را احساس می کردیم خیلی نزدیک آمد و در حین گشت و گذار دوباره دور شد. سنجاقک سبز بزرگی را دیدم که با سبز براق و بالهای بزرگ و برجستگی پشمالوی بالاتنه ای به بزرگی یک توپ پینگ پنگ به سمت من می آمد. چند لحظه بعد سنجاقک توی گلوی من گیر کرده بود. آن مرد راهنمایی تکراری ای به من کرده بود و رفته بود؛ با نگاهش به من گفته بود سنجاقک را قورت بدهم، یا شاید یک لیوان آب دستم داده بود. من که از تصور قورت دادن آن موجود زنده پشمالوی سبز با بالهای بزرگش حالم به هم می خورد دویدم و از کاناپه آلبالویی رنگی که زیر نور مات خورشید رها شده بود سر و ته آویزان شدم تا سنجاقک را بالا بیاورم اما سنجاقک که با سر تو رفته بود نمی توانست بیرون بیاید. برای اینکه بیش از آن دست و پا نزند با دستپاچگی بلند شدم و ایستادم. بَسّم بود، واقعأ بَسّم بود. من زنی سی و چند ساله بودم که وسط بیابان کوچکی ایستاده بود، با سنجاقک مانندی توی حلقش که نه می توانست بالا بیاورد نه فرو دهد.

 
توسط کرم دندون در 10 فروردین 1387 10:55 قֽظֽ | | نظرات (16)
 

 

ديلن توماس رو همين‌ها كشتن
 

چهار زانو روي سن نشسته‌م و خط آخر رو كه مي‌خونم كتاب رو می ذارم تو جيب شنل گاليگولا و پامي‌شم. رو به صندلي‌هاي خالي. پشتم رو مي‌تكونم و شنل رو دورم باز مي‌كنم. من امپراطور رومم. اين‌جا برادویِ. من آل پاچينو ام. من يه گه بزرگم. هنري چيناسكي تازه از سانفرانسيسكو برگشته و يه تيربار تو ايوون خونه‌ش گذاشته و داره با دوست‌دختر جديدش عشق بازي مي‌كنه و منتظر عزرائيلِه. اما هيچ‌كدوم اين چيزها اصلاً مهم نيست. اصل قضيه اين‌جاست كه ديلن‌توماس رو كشته‌ن و هيچ‌كس‌ هم به هيچ‌جاش نيست.

ادامه ي "ديلن توماس رو همين‌ها كشتن" »
 
توسط کرم دندون در 14 اسفند 1386 9:15 قֽظֽ | | نظرات (7)
 

 

دوازده‌ قدم‌ تا درخت‌ توت‌
 

من‌ هر چه‌ به‌ مامان‌ مي‌گويم‌ تو دست‌شويي‌ است‌ مي‌گويد نه‌، كنار درخت‌ توت‌ است‌.
ـ اگه‌ بابا بزرگت‌ اين‌جا رو به‌ نام‌ بابات‌ مي‌زد حالا ديگه‌ اين‌قدر بدبختي‌ ودربه‌دري‌ نمي‌كشيديم‌.

ولي‌ من‌ قشنگ‌ يادم‌ هست‌ كه‌ از درخت‌ توت‌ تا بابابزرگ‌ دوازده‌ قدم‌فاصله‌ بود. من‌ به‌ دعواهاي‌ بابابزرگ‌ و بابا كه‌ بيش‌ترش‌ سرِ خانه‌ بود عادت ‌داشتم‌، ولي‌ بابابزرگ‌ لج‌بازتر بود. من‌ قبل‌ از اين‌كه‌ بفهمم‌ خانه‌ را به ‌نام ‌زدن ‌يعني‌ چي‌، فهميدم‌ كه‌ خانه‌مان‌ را موشك‌ زده‌. بابابزرگ‌ خيلي‌ شانس‌ آورده ‌بود كه‌ فاصله‌اش‌ سيزده‌ قدم‌ نبود، چون‌ آن‌وقت‌ درست‌ مي‌رفت‌ داخل‌ چاه ‌دست‌شويي‌. اگر بچه‌هاي‌ مدرسه‌ بدانند كه‌ داخل‌ دست‌شويي‌شان‌ مرده ‌خوابيده‌ حاضرند خودشان‌ را خيس‌ كنند اما آن‌جا نروند. شايد هم ‌بعضي‌هاشان‌ مثل‌ من‌ نترسند. ولي‌ بابا خيلي‌ ترسيده‌ بود. مي‌خواست‌ خودش‌ را بزند به‌ بي‌خيالي‌، اما تابلو بود كه‌ خيلي‌ ترسيده‌.

وقتي‌ آن‌شب‌ از صداي‌ جيغ‌ مامان‌، كه‌ هيچ‌وقت‌ آن‌جور صداي ‌جيغ‌ كشيدنش‌ را نشنيده‌ بودم‌، از خواب‌ پريدم‌ ديدم‌ كه‌ بابا نفس‌نفس‌ مي‌زند. چشم‌هايم‌ را ماليدم‌. مامان‌ هي‌ جيغ‌ مي‌كشيد. بابابزرگ‌ را ديدم‌ كه‌ كنار ديوارنشسته‌ بود و سرش‌ روي‌ شانه‌اش‌ افتاده‌ بود و چشم‌هاي‌ بازش‌ به‌جايي‌ خيره‌ شده‌ بود. بابا اولش‌ مات‌ بود و هيچ‌ نمي‌گفت‌ ولي‌ يك‌هو سرِ مامان‌ داد كشيد:«صداتو ببُر! مي‌خواي‌ همسايه‌ها رو رو سرمون‌ بريزي‌!» بعد مامان‌ به ‌سكسكه‌ افتاد. همان‌طور به‌ بابابزرگ‌ نگاه‌ مي‌كرد و چشم‌هايش‌ خيس‌ بود. من‌سر جايم‌ ايستاده‌ بودم‌. فقط‌ انگار بابا بود كه‌ مي‌ترسيد نگاهش‌ كند.

يادم‌ نيست‌ كه‌ چه‌قدر گذشت‌ كه‌ بابا گفت‌: «بايد بگذاريمش‌ تو يخچال‌ تا بعد يه ‌خاكي‌ تو سرم‌ بريزم‌.»
موقعي‌ كه‌ بابا زور مي‌زد دست‌ و پاي‌ بابابزرگ‌ را جمع‌ كند تا تو يخچال‌ جا شود دلم‌ براي‌ بابابزرگ‌ سوخت‌. آخر هر كاري‌ مي‌كرد پاي‌ راستش‌ كه‌ سفيد و لاغر بود مي‌افتاد بيرون‌. از قيافة‌ بابا خنده‌ام‌ گرفته‌ بود. هي‌ زيرِ لب‌ بد وبي‌راه‌ مي‌گفت‌ و نفس‌نفس‌ مي‌زد. من‌ بعدها فهميدم‌ كه‌ چرا بابابزرگ‌ را گذاشتيمش‌ تو يخچال‌.بابابزرگ‌ تا فرداي‌ آن‌ شب‌ تو يخچال‌ بود. اولش‌ كه‌ مامان‌ به‌ بابا گفت‌ بايد جنازه‌ را هر چه‌ زودتر ببريم‌ قبرستان‌ خاك‌ كنيم‌ بابا چيزي‌ نگفت‌. حتي‌ نگاهش‌ هم‌ نكرد. اما وقتي‌ حرفش‌ را تكرار كرد بابا سرش ‌داد كشيد، و گفت‌ همين‌جا توي‌ حياط‌ خاكش‌ مي‌كنيم‌. مامان‌ چيزي‌ نگفت‌. من‌ هميشه‌ از داد و قال‌ بابا مي‌ترسيدم‌. وقتي‌ داد مي‌كشيد احساس‌ مي‌كردم ‌الان‌ است‌ كه‌ شيشه‌هاي‌ پنجره‌ بريزد. بابا زود از كوره‌ درمي‌رفت‌. اما حريف ‌بابابزرگ‌ نمي‌شد. يك‌بار كه‌ از داد و قال‌ بابا حرصش‌ گرفته‌ بود گفت‌:«خرچسونه‌ صداتو ببُر! حالا ديگه‌ سرِ من‌ عربده‌ مي‌كشي‌، اونم‌ مني‌ كه‌يك‌وقتي‌ صدام‌ تا هفت‌تا كوچه‌ مي‌رسيد و جيك‌ هيچ‌كس‌ درنمي‌اومد!» بعدبابا به‌ام‌ گفت‌: «اگر به‌ كسي‌ چيزي‌ بگي‌ مي‌اندازمت‌ تو زيرزمين‌ تا موشاگوشت‌ِ تنت‌ رو بخورن‌.» ولي‌ بابا نمي‌دانست‌ كه‌ من‌ از موش‌ها نمي‌ترسم‌.تازه‌ با يكي‌ دوتاشان‌ هم‌ دوست‌ بودم‌. گاهي‌ وقت‌ها كه‌ لج‌ِ بابا را درمي‌آورد اورا مي‌انداختم‌ تو زيرزمين‌ كه‌ مثلاً تنبيهم‌ كند. چون‌ پنجرة‌ زيرزمين‌ به‌ حياط ‌باز مي‌شد، من‌ حوصله‌ام‌ سر نمي‌رفت‌؛ مي‌رفتم‌ سراغ‌ خرت‌ و پرت‌هاي ‌بابابزرگ‌. يك‌ جعبة‌ بزرگ‌ چوبي‌ درب‌ و داغون‌ داشت‌ كه‌ پر از كاغذ و عكس ‌و خُرد و ريزهاي‌ ديگر بود. من‌ تو عكس‌ها فقط‌ بابابزرگ‌ را مي‌شناختم‌. البته ‌يك ‌زن‌ پير ديگر هم‌ بود كه‌ فكر كنم‌ مامان‌بزرگم‌ بود. مامان‌ و من‌ به‌ مامان‌بزرگ ‌نرفته‌ايم‌. خدا را شكر! قيافه‌اش‌ پر از چين‌ و چروك‌ بود. وسط‌ ابروهايش‌ پُربود و سه‌تا خال‌كوبي‌ ستاره‌مانند هم‌ روي‌ پيشاني‌ و چانه‌اش‌ بود. اگر با آن‌ چين‌ و چروك‌ ابروها و خال‌ها تو خواب‌ كسي‌ بيايد حتم‌ زهره‌اش‌ مي‌تركد.

من‌ به‌ هيچ‌كس‌ نگفتم‌ كه‌ بابابزرگ‌ را دوازده‌ قدم‌ دور از درخت‌ توت‌ چال ‌كرده‌ايم‌. هيچ‌كس‌ سرِ گورش‌ گريه‌ نكرد. نمي‌دانم‌ چرا بابا او را زير درخت ‌توت‌ چال‌ نكرد. من‌ خودم‌ شمردم‌. دوازده‌ قدم‌ بود. ولي‌ بيچاره‌ مامان‌ تو خانه‌خيلي‌ گريه‌ كرد. من‌ گريه‌ نكردم‌. حتي‌ يك‌ قطره‌ اشك‌ هم‌ نريختم‌. نه‌ براي‌اين‌كه‌ وقتي‌ مرا مي‌ديد اخم‌هايش‌ را درهم‌ مي‌كشيد يا رويش‌ را ازم ‌برمي‌گرداند يا هر وقت‌ فرصت‌ گير مي‌آورد با بابا دعوا و مرافعه‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌: «دست‌ زن‌ و اين‌ تولة‌ ديوونه‌ت‌ رو بگير و از اين‌جا برين‌. من‌ كه ‌مسافرخونه‌ وا نكردم‌.» نه‌، براي‌ اين‌ها نبود. تازه‌ گاهي‌ وقت‌ها ديده‌ بودم‌ كه‌ وقتي‌ بابا دستش‌ خالي‌ بود يواشكي‌ به‌ مامان‌ پول‌ مي‌داد. خيلي‌ چيزهاي‌ ديگرهم‌ بود كه‌ الان‌ يادم‌ نيست‌. اما من‌ هيچ‌ نگران‌ نيستم‌ كه‌ چرا برايش‌ گريه‌ نكردم‌. من‌ هميشه‌ حواسم‌ بود كه‌ روي‌ قبرش‌ راه‌ نروم‌. يك‌بار هم‌ با گچ‌ علامت‌ زدم‌ كه‌ بابا دعوايم‌ كرد و رويش‌ آب‌ ريخت‌. من‌ هر پنج‌شنبه‌ مي‌رفتم‌ آن‌جا برايش‌ فاتحه‌ مي‌خواندم‌. بعضي‌ وقت‌ها هم‌ از آن‌ گُل‌هاي‌ زردِ درازِ توي‌ حياط‌، كه‌ نمي‌دانستم‌ گل‌ بودند يا بوته‌ چون‌ بو نمي‌دادند، سر گورش‌ مي‌گذاشتم‌، ولي‌حالا كه‌ گُل‌ِ قرمزِ بودار خريده‌ام‌ نمي‌دانم‌ كجا بگذارم‌شان‌. فقط‌ يادم‌ مي‌آيد كه‌ فاصلة‌ بابابزرگ‌ تا درخت‌ توت‌ دوازده‌ قدم‌ بود.

 
توسط کرم دندون در 8 اسفند 1386 4:30 بֽظֽ | | نظرات (11)
 

 

گریز از ماهی
 

زير نور تير برق در سياهي بي کران آسمان که به درونِ چاه عميقي مي مانست ، باران از هم باز مي شد و با شتاب از آسمان مي گريخت و سراسيمه و پراکنده به زمين مي خورد انگار قطرات آب از ماهي معلق در آسمان پيشي گرفته باشند و روي پالتوي مشکي که همين زمستان پارسال خريده بودم و مرد برتن داشت،با رد خيسي گم شوند، مردي با لبهاي کلفت و گوشتالويي که در همان نظر اول مي شد فهميد تنها براي فحش دادن بازو بسته مي شوند، نا آرام،زير پنجره اتاقم پشت در آهني خانه ام ايستاده است و چنانکه يکسره زنگ را فشار مي دهد وگاهي به در مي کوبد هراسان به اين سوي و آن سوي خيابان مي نگرد ، شب زير باران وهمناک تر از هميشه است،نه غافلگيرکردن باران بهاري و نه صداي شليکي که در شهر پيچيده بود نتوانسته بود که شلوغي سيزده بدر را به خانه هايشان باز گرداند همين هم شايد بر ترسم مي افزود،نمي خواستم در راباز کنم،چرا بايد دررا باز مي کردم، اگر کسي او را ديده بود چه مي کردم،به پسرم که آرام در آغوش مادرش به خواب رفته است، نگاه مي کنم، بايد به او رحم کنم ،دليلي نمي بينم که در راباز کنم،من از همان اول هم به او گفته بودم ،گفته بودم که با تصميمش مخالفم.حالا تنها پشت پرده اين پنجره رو به اين خيابانهاي خاموش که انگار آن را برديواره چاهي کنده اند.پنهان شده ام ،او مرا نمي بيند،خيلي چشمش کار کند، پشت پنجره ،اين تنگ ماهي را ببيند که ماهي امسال عيد، درآن با چشمهاي بازش به ما خيره شده و يا شايد خواب مارا مي بيندو لبهايش براي تنفسي ناگزير بازو بسته مي شوند.
مي گفت:

- فقط امشب رو خونت مي مونم.

ميدانستم اصلش هم همين امشب است،مطمئنا امشب تمام شهر را دنبالش مي گشتندو اگرکسي را که پناهش داده بود مي يافتند، اعدامش مي کردند،به او گفته بودم من با کشتن هر کسي مخالفم ،حالا طرف هرچقدر هم که جلاد بوده باشد،اما طاقت ديدن اين حالش را هم نداشتم،اينگونه که زير باران خيس شده بود کسي شجاعتش را نمي ديدونمي فهميد که اين همان دلاوري است که برديوارهاي عمودي مي راند، عين پرنده کوچک آب کشيده اي شده بود که دل هر رهگذري را مي سوزاند،

- يادت نيس چه کسايي رو از ملت گرفت،هرکدومشون يه دنيا بودن، همه اشون مخ!

يادت نيس کفن مي پوشيدند و توي خيابون با چند تا چماقدار راه مي افتادن و همه دکه هاي روزنامه فروشي رو مي سوزوندن يادت نيست کتاب فروشي رضارو آتيش زد و ده سال خونه نشين اش کرد!؟از سر اين خيابون تا ته اش جهنمي درست مي کرد که تمام اعضاي بدن آدم مثل بيد مي لرزيد.فرياد مي زدن و شعار مي دادن و تمام خيابونو به آتيش مي کشيدن،ما ترسو نبوديم ، بوديم!؟ اينو بايد بفهمه!کي جرات داشت با ما اينکارو کنه؟سزاي کله شقي اش رو بايد ببينه!چرا نمي خواي بفهمي که اونا به ما نارو زدن!تو همه چيزرو فراموش کردي!

گفتم:

-نه ،خوب يادمه،فراموش نکردم!هيچ چيزرو! همه چيز خوب يادمه، اون بامن همکلاس بود،رياضي اش خيلي خوب بود،زبانش هم عالي بود اصلا کله اش کار مي کرد،تو راه مدرسه يه مغازه بود که از اين صفحه هاي گرامافون مي فروخت همه اش از اون تو صداي مرضيه مي اومد سنگ خارا توي صداش زنگ مي زد!از اونجا که مي گذشتيم گوشهايش رو مي گرفت حرومزاده مي گفت صداي زن حرومه! ما بهش مي خنديديم، تا ازاونجا رد شيم،گوشهاشو نگه مي داشت!مي خوام بگم خريتش هيچ ربطي به انقلاب نداشت! وقت مي گذاشت و ميومد خونه امون و به من فيزيک ياد مي داد!مفت و مجاني!مي بيني ؟مي بيني همه چيز خوب يادمه!

-مي دوني چه حکم اعدامهايي صادر کرد؟چه شکنجه هايي کرد؟خواهر رضارو يادته ...سپيده رو مي گم،.حيف نبود!؟ حالا از اون چي مونده؟شبي هزار تا قرص و زهرومارديگه مي خوره تا خوابش ببره تازه يه دليلي داشته که نکشتدش يه دليل کثيف!،مگه چند تادختر عين اون تو شهر بودن؟...حالا شعورش هيچي زيباييشو بگو؟.... اما خوشم اومد ازش... ميگن تو بازجويي اش يه کشيده آبدار خوابونده زير گوشش!ميگن با صندلي توي صورتش کوبيده بود ميگن هنوزم رد زخمي که پايه صندلي روي دماغ کج اون عوضي انداخته رو توي صورتش مي شه ديد.

--آره ميگن،ميگن!اما اينا ديگه گذشته!حالا ديگه نمي خوام به چيزي فکر کنم ديگه همونقدر از لنين بدم مي ياد که از شريعتي!اصلن کاري به کارشون ندارم!بدون همه ي اينا بهتر مي شه نفس کشيد!

-دروغ ميگي! تو از بچگي ات هم همينطور بودي،واسه ترست همه چيزو توجيه مي کردي!هميشه وسطش جا مي زدي!سيزده روز عيد که تموم مي شد حوصله ات از ماهي توي تنگ هم سر مي رفت و مي انداختي اش توي چاه!
اين يکي را راست مي گفتي،سيزده بدر که مي رسيد تنگ ماهي را برمي داشتم و مي رفتم سرچاه خانه امان!ديگر عين آن روزهاي آخر زمستان که با اشتياق خريده بودمش،دوستش نداشتم،ماهي کاهلي که با صداي توپ-برخلاف افسانه هايي که مادرم تعريف مي کرد- هيچ عيدي از آب بيرون نمي پريد و هميشه با آرامشش در انتظارم مي گذاشت،طوريکه ثانيه هاي آخر و اول هرسال را در انتظار بيرون پريدنش حرام مي کردم،آنوقت ماهي را با همه آب اطرافش در چاه مي ريختم،دوست داشتم ماهي از آب پيشي بگيرد در سقوط و رسيدن به آب و چرخ زدنهاي پياپي در حلقه چاه، اماچاه تاريک بود و هيچوقت نمي شد ببيني که کدام يکي اشان اول مي رسند،نمي شد بفهمي که در سقوطِ اين بار، ماهي سنگين تر است يا مايه حياتش که تمام زندگيش را در برگرفته است و حال درپراکندگي قطراتش به سقوطي ناچار تن داده است! مي خواستم بدانم که آيا اين سقوط را به پاي عمر ماهي مي نويسند يا عمرمن!؟زندگي در پرت شدني که به يک خواب کوتاه مي ماند! راستي چه بر ماهي مي گذشت در آن ثانيه ها که تنها وزن سبک درونش فرمان مي داد!چه مي فهميد وقتي که جان ظريفش را در ناخودآگاهي سقوط،پيچ و تاب مي داد؟مي دانم که تو هم از همان موقع بود که طراوت سرعت را در مقابل آرامش ذاتي ماهي دوست داشتي و آنرا مي پرستيدي ،اصلا مگر مي شد به اين سرعت ناچار دل نداد و خيره نشد؟احساس مي کردم حتي خدا هم خوشش مي آيد، آرامش ماهي را در موقعيتي مغاير با آهستگي ذاتي اش قرار دهم وآنوقت تماشا کنم جدال ناگريزش را،
به او گفتم:
-همه چيز تغيير مي کنه ،حتي همين چاه خونه که ماهي عيد هر سال رو از ما مي گرفت و يکسال بزرگترمون مي کرد!اونموقع،دو سه سال بيشتر نداشتم ،سالهاي فيروزه اي رنگ هرآدم همون سالهاست،همون سالها که نمي گفتم نميشه فهميد! خوب مي پاييدم ببينم ماهي از آب جلو ميزنه يا قطره هاي پرخروش آب از ماهي،اينا مال قبل از اونه که تو بري و توي اون چاه فرياد بکشي،اون دختره همسايه امون يادته؟ هميشه لباس عروس کوتاهي مي پوشيد عين فرشته هايي بود که توي کتاب مقدس با رنگ و روغن کار شده باشن اما اسمش فريماه بود....خداي من! يعني اون الان کجاست؟ يادته ،يکروز تو عالم کودکي بين همه بچه هاي هم محل، آروم بهش نزديک شدم ودامن کوتاهش رو بالا زدم،خم شدم و خوب نگاه کردم، فقط مي خواستم بدونم اون پايين چه خبره؟ نمي دونم حالا فکر مي کنم اينم از اون هوش ذاتي آدمه که خوب بو مي کشه ،يا شايدهم عين بي اختياري ماهي توي سقوطه،بچه ها همه به من خنديدن!اما دختره نخنديد،همونطور ايستاد و تکان نخورد، مي خواستم بدونم اون پايين چه خبره!اي کاش همونقدر احمق باقي مي مونديم،همونقدر باهوش!اما واسه تو معني ها تفاوت داشت حتي همين چاه هم يه معني ديگه مي داد براي تو !تو اصلن چند سال بعد چاه رو توي خونه امون ديدي،وقتي که تازه صدات دورگه شده بود و مامان بهت گفت که واسه اينکه صدات مردونه بشه بايد توي چاه فرياد بکشي!مي بيني همه چيز واسه تو فرق داشت!همه چيز!

با لبهاي کلفتت خنديدي و گفتي-مطمئنم که ماهي ات رو ترسوندم ،صدام خروسک گرفته بود و همه مسخره ا م مي کردن

-اما من! من در همون روزهاي پرغوغا و پرفريادت تو فکر يکي بودم که توي سالهاي فيروزه اي رنگم گم شده بود،شبا مي رفتم و کنار اون چاه مي نشستم و به عکس ماه خيره مي شدم که مي افتاد توي چاه لابد در راه يکي از چرخ زدنهاي ماهي سالهاي پيش،که ديگه در اون سياهي نمي ديدمش اما حتما توي اون سياهي بود!نبود!؟مي بيني ما زمين تا آسمون باهم تفاوت داريم ،زمين تا آسمون باهم فاصله داريم عين اون ماه و ماهي کنارهم بوديم اما خيلي فاصله داشتيم باهم!تو حتي نمي دوني که من تو فکر کي بودم!؟ مي دوني؟

يادته مدرسه امون از خونمون خيلي فاصله داشت، يکي از رعيتهاي پدرم هر روز مي اومد دنبالم!منو مي انداخت توي يه زنبيل و روي کولش مي گذاشت تا به خونه برسونه ،اونروزا کوليهاي زيادي به شهرمون مي اومدن با لباسهاي رنگارنگ!يکي اشون خرس سبزِ مريضي رو-اصلش سياه بود اما رنگش کرده بودند- مي آورد و نمايش مي داد ،يکي اشون کمانچه مي زد و ميمونِ قرمزرنگ رو مي رقصوند جوونتر که شديم کتاب مياوردن!کتابهاي جلد سفيد! مادرِماکسيم گورکي رو يادته که چند دور با هم خونديم وچقدر ديديم که مادرمون شبيه اش نبود!

اما اون روزکه ميگم يه پهلوون اومده بود همه اشون هم بساطشونرو کنار مدرسه پهن مي کردن آخه از ماها کنجکاوتر کسي توي شهر نبود ا ماها خيلي چيزارو نديده بوديم،دنيامون کوچيک بود شايد، دوس داشتيم حيرت کنيم يعني همينو مي خواستيم که يکي حيرونمون کنه!بچه ها و بزرگترها دورش جمع شده بودن عين آدمهايي که الان دور تو جمع مي شن و از بالا به شجاعتت نگاه مي کنن!به سختي حلقه رو کنار زدم و تو رفتم ،پهلوون هيکل اونچناني نداشت،اما دستاشو بازمي کردو توي حلقه جمعيت چرخ ميزد و نعره ميکشيد صداشم کلفت نبود اما سبيلاي کلفتي داشت، روي بازوهاش خالکوبي فيروزه اي رنگ مرده اي بود،اژدهاي پوسيده اي رو به ياد آدم مي انداخت، زنجيرو دور بازوش مي بست و رجز مي خوند،وردستش هم هفت دور پياله رابين جمعيت مي چرخوند وپول جمع مي کردآن وقت پهلوون،تازه، زور آخرو مي زد،صورتش سرخ مي شد و نفس کشدارش سبيلهاشو هوا مي داد،ملت صلوات مي فرستادن ،عين کاري بود که الان تو مي کني، بساطي که تو پهن مي کني روي اوون ديوارهاي چوبي!معرکه اي که تو بپا مي کني!

همه آدمها از پهلووني اش کيف مي کردن!اما خب چن نفرهم دورو ورم بودن که مي گفتن زنجيرش قلابيه، يه خال جوش زده رو هر کدومشون،هميشه اين آدما پيدا مي شن!اما من با چشماي خودم ديدم که زنجيرش سالم بود،خلاصه اونقدر سرگرمش شدم که نفهميدم کي معرکه تموم شد اومدم دم در مدرسه اما کسي دنبالم نيومده بود،لابد وقتي سرم گرم معرکه بود فرستاده پدرم دنبالم اومده بود و توي شلوغي آدما، نتونسته بود منو پيداکنه و به خونه برگشته بود،خيلي ترسيده بودم حتي خيلي بيشتر از همين الان که تو داري مدام به در خونه ام مي کوبي!اونروز با خودم فکر کردم که ديگه هيچکس منو پيدا نمي کنه؟ديگه کسي منو نمي شناخت،من هرروز توي زنبيل، خوابم مي برد و راه خونه رو نمي ديدم ،حواسم به راه خونه نبود!

کنار در مدرسه وايسادم و گريه کردم اونقدر شديد که گريه نمي ذاشت حتي نفسم بالا بياد،همه مي گذشتن و انگار هيچکس منو نمي ديدتو هرگز اينقدر تنها نشدي...آدم با دشمنش باشه و تنها نباشه.فقط يکي باشه که بشناسدش دلم مادرمو مي خواست...کم آدم توي اين موقعيت قرار ميگيره ،شايد فقط در بچگي! اونم وقتي که گم مي شه،اونموقع تازه مي فهمه حقيقت چيه،سخته آدم گم شدنشو بفهمه ،تنهاييشو!اونهم اونقدر زلال! فهميدناي اون موقع زلال بود!انگار يکي هست که تا بچه اي هواتو داره و زندگيتو جمع و جورمي کنه بعد که ولت کرد يکدفعه پخش و پلا مي شي بين آدمها!اونوقت مي شنوي صداي زِرِ اونهاييرو که ميگن زنجيرش قلابيه!يکي ميشه من، يکي ميشه تو، يکي ميشه دشمنت!

اما اون موقع من فقط ترسيده بودم! از زلاليِ سرد اون تنهايي که باراولم بود تجربه مي کردم مي ترسيدم،يکدفعه بين اون همه ناشناس، يه دستي آروم سرمو نوازش کرد،يه دستِ سفيد که ردخون رو توي رگهاش،مي تونستي ببيني،جوشش رودخونه آبي رو برسينه بلور،نگاه کردم يه زن جوون بود،اون منو نمي شناخت اما مهربون بود!دستاش عطر مي داد،عطر نمي دونم چي...ولي عطرِ عطر بود ديگه هيچي ازش يادم نيست،فقط مي تونم بگم زيبا بود چه جوري زيبا بود؟ نمي دونم!نشوني خونم رو پرسيد سفيد بود مثلِ ماه بود! عين اون ديگه من زن نديدم،انگار فريماه بزرگ شده باشه!زنم وقتي که باهم آشنا شديم شبيه اون بود اما از وقتي با هميم، ميبينم که اون نيست!يعني گاهي وقتها هست بيشتر وقتها نيست!اسممو پرسيد و فاميليمو!

دستش داغ بود دستمو گرفت و منو و به خونه رسوند، اونروز من عين کورها شده بودم،اگه دستمو ول مي کرد مي خوردم زمين!اما عجيبه! اون دم در منو بوسيد وگفت:

- چشات عينه آينه است پسر کوچولو و چقدر هم غمزده است

بعد هم خداحافظي کرد و رفت! از اونموقع ولم نکرده اون زن!توي اون چاهي که تو فرياد مي کشيدي من اونو مي ديدم هر شب!اوني که به چشاي کورم مي گفت عين آينه است!عينه آينه پسرکوچولو!خيلي حيف شد خيلي حيف شد،خيلي ، خيلي!بايد دستاشو همونموقع مي بوسيدم!

-مي دونم!مي دونم کيو مي گي!،عينه سپيده بود، فرزبود و پرنشاط، ملت که جمع مي شدن جلدي توي شلوغي کاغذا رو پخش مي کرد،من که وارد گود مي شدم اول موتورو روشن مي کردم و کمي گاز مي دادم جمعيت بالاي سرم از غريدن موتور کيف مي کردن،معرکه هام از معرکه پهلووني که ميگي شلوغتر بود،بالارو که نگاه مي کردم، ملت که صورتمو مي ديدن کلي کف مي زدن واسم!موتورو روشن مي ذاشتم و خودم مي رفتم بيرون يه نخ سيگار مي کشيدم تا جمعيت زيادتر بشه و سپيده کارشو تموم کنه!بيرون از گود اون چاه، موقع سيگارکشيدن هيچکس منو نمي شناخت و برام کف نمي زد اما توي گود..اول مثل اون پهلووون توي گود روي زمين صاف چرخ مي زدم وگاز مي دادم و سرعت مي گرفتم ،موتور و من نعره مي کشيديم ،بعد فرمون مي دادم و از سطح شيبدار تا ديوارهاي چوبي عمودي اون چاه بالا مي اومدم هر از گاهي هم اوج مي گرفتم تا اون بالا،تا نوري که از لاي سقف حصيري استوانه مي اومد! صورتمو بالا مي آوردم و اشتياق آدمارو مي ديدم،ديگه بالا و پايين فرقي نمي کرد،همه چيز تبديل مي شد به يک سياهي که عين سرمه روي چشمات کشيده مي شد،رنگها باهم قاطي مي شدند و مي شد تنها يه رنگِ پرسرعت! گاهي هم باد حصيري رو که بالاي اون استوانه چوبي بسته بوديم کنار ميزدو نور توي چشمم مي خورد،اونموقع بايد حواسمو جمع مي کردم که با يه فرمون الکي نيفتم وسط گود! نگاه مي کردم ودستهاي بچه هايي رو که پول مي دادن نشونه مي گرفتم و ميرفتم بالا و با جيغشون پول رو از دستشون مي قاپيدم!نمي دونم از چي کيف مي کردن ، از ترس،از غرش غير طبيعي موتور يا از لرزوندن ديوارها زير پاهاشون،مي ترسيدند و کيف مي کردن! سرعت که مي گرفتم يه چيزي منو محکم مي چسبوند به اون ديوارهاي عمودي،ديوارهاي عمودي اون استوانه چوبي بي احساس ،اون چاه!نيرويي نامرئي که نمي ذاشت بيفتم از اون ديوار مرگ آور!همون خال جوشهايي که روي زنجير پهلوون بود و تو نمي ديدي!مي ذاشت که من اوج بگيرم و شجاع بمونم!فرق کنم با آدمهايي که دورم وايسادنو واسم کف ميزنن شبيه يکي بشم که اغلب نيستم! اينو به اون کثافت هم گفتم سرعت و شجاعت باهم رابطه دارن!

اولين باري که رفتم بازجويي گفتن آقاي حقيقت توي اتاق منتظرتونه! چشامو باز کردن ديدم خود نامردش بود لعنتيها هزار تا اسم دارن يه عينک مشکي زده بود و لاغر تر از گذشته بودبا ااون دماغِ کجش!عين مرتاضا شده بود، انگار هرگز منو نمي شناخت خشک و رسمي با من حرف زد هر چه خواستم اون دورانو يادش بندازم اصلن راه نمي داد!مي خواس خردم کنه!يه لبخندِ موذي روي لبش بود:

مي گفت شنيدم مست مي کني و سوار موتور مي شي!؟

گفتم :واسه همين منو آوردي اينجا؟!مست مي کنم تا سبک بشم و گريز از مرکزم کمتر بشه بلکه از شرم راحت شي!اين که ساده اس وتازه هم به نفعتونه! عجيبه اينو نفهمي!فيزيک رو که شمايادم دادي حاجي!

به من گفت سبکم نشي،مرکز تفت مي کنه بيرون!

عينِ سگ دروغ مي گفت!گاز که مي دادم روي ديوارها،همه ته دلشون خالي مي شد ،تمام استوانه مي لرزيد!من ديوارا رو هل مي دادم کنار،اصلن مرکز هم همدستم بود وزن من و مرکز و سرعت با هم ديوارارو هل مي داديم ،مگه نه؟!همون وزني که اگه گاز نمي دادم با سر منو مي کوبوند وسط گود،همون وزنِ سقوط آور! اما حالا ديگه دلم نمي خواد تنها، بکشمش، حيفه اگه همينجوري بميره دلم مي خواد هرجوري هست اينو تو کله اش فرو کنم،مي خوام بفهمه که دروغ ميگه!دلم ميخواد بدزدمشو و اونوقت يه بطر عرقو به زور توي حلقش خالي کنم ،اصلا تو مزه ي عرقو چشيدي که اينطوري حرف ميزني نامرد؟ اين همه يقينو از کجا مي آري بزدل؟

نچشيده! دروغ ميگه! مي دونم اگه بچشه مست ميشه، خوبم مست ميشه! دروغ ميگه!اگه دروغ نمي گفت سپيده رو مي کشت!؟اصلن چرا سپيده رو نکشت ؟!مگه حکمش اعدام نبود چرا به سپيده اون پيشنهاد بي شرمانه رو داد!

ماهي در تنگ شيشه اي تکان نمي خورد ،اما ما ناآرام بوديم،ناآرامتر ازهمه آن سالها،نبايد مي گذاشتم ماهي امسال در اين غوغاي شبانه امان خوابش ببرد،بايد پسرم و سپيده را که با هزار قرص و زهرمار ديگر خوابش برده بيدار کنم و با هم برويم پاي چاه،پسرم آرام در آغوش سپيده خوابيده است و دستهاي شفاف سپيده که رد خون را مي تواني زير سفيدي پوستش ببيني به نوازش روي صورتش مانده است ،صورتي با چشمهاي غمزدهِ آينه ايش و دماغ کج اش و لبهايي کلفت و گوشتالو،ديگر سيزده روز،تمام است، بايد بيدارشان کنم و باهم برويم سرچاه بايد باهم ماهي را بيندازيم توي چاه و خوب نگاه کنيم که ماهي از آب زودتر مي رسد يانه!مي خواهم امشب باز به چرخهاي ناديدني ماهي در چاه خيره شويم!

-حتم دارم که ماهي هنوزم عاشقه اينه که باباله هاي رويايي اش چرخ بزنه و چرخ بزنه و گازبده و از ديواراي سنگي چاه بياد بالا!بياد بالا تا خودخود ماه!تا خود خود ماهي که افتاده توي چاه!

پنجره را باز مي کنم ،سپيده کنارم است،کنار ماهي،پسرم تنگ ماهي را دستش مي گيرد و همانطور که سرش را از پنجره اي که گويي بر ديواره چاهي کنده اند، بيرون مي برد، به تو که بي تاب آن پايين ايستاده اي، نهيب مي زند:

-بابا،ما داريم ماهي رو مي اندازيمش توي چاه، خوب نيگاه کن ،

خوب نگاه کن و بگو اون پايين چه خبره!

 
توسط کرم دندون در 12 دی 1386 10:10 بֽظֽ | | نظرات (8)
 

 

انگار يك چيز هايي را بايد دوباره زمزمه كرد رزیتا
 

مثل هرشب،ربدوشامبر زرشکی اش را پوشید و بالشش را کوبید تا زیر سرش سفت نشود. ملافه ی سفید را دور خودش پیچید و کتاب را از روی پاتختی برداشت. لای کتاب را با انگشتش گرفت،طوریکه از وسط تا نخورد، اول صفحه ی بیست و هشت را خواند تا خوب آماده شود وقتی کاملا تحریک شد و لرزشی خفیف توی اندامش احساس کرد، چشمانش را بست و منظره ای سرسبز را تصور کرد، چون از انزال زودرس خوشش نمی آمد. بعد از چند دقیقه چشمهایش را باز کرد و رفت سراغ صفحه ی بیست و نه.همینطور که از ابتدا می خواند، چشمانش را به کاغذ زرد شده ی کتاب دوخته بود و تمام اتفاقات را موبه مو تصویر می کرد. درست مثل همیشه، رزیتا را دختری موقرمز با چشمان آبی مات و پوستی روشن و هم خوابه اش آقای استیل را مردی میانسال با هیکلی درشت و موهای جوگندمی. با اینکه هیچ تناسبی بین شان وجود نداشت ولی مجبور بود این طوری باشند، چون آن وقت تصویرشان با تصویر زن آپارتمان روبرویی که از پشت پرده، شوهر مو فرفری اش را می بوسید قاطی می شد یا با تصویر پیشخدمت ساختمان که او هیچ گاه چهره اش را ندیده بود و فقط شنیده بود که رانهای خوش تراشی دارد و باسنش وقتی راه می رود دیدنی است. البته ناله های شبانه اش را از اتاقی که بالای سرش بود، می شنید و احتمال می داد که پسر رستوران دار خیابان روبرویی تورش کرده باشد. حالا تصویر رزیتا خوب جا افتاده بود، چون یک سال بود که هر شب با هم به خواب می رفتن. شبها موهای رزیتا خیلی زیبا می شد مخصوصا توی تاریکی که زنهای مو مشکی به نظرش کچل می آمدند، رزیتا با موهای براق و چشمان آبی درشتش، سرحال و دوست داشتنی بود. آرام نوازشش می کرد و بعد یک ساعتی با هم حرف می زدند و توی بغل هم خوابشان می برد.
رزیتا برایش از آقای استیل می گفت که هیچ احساسی نسبت بهش ندارد و آنقدر بی احساس و بی تفاوت است که وقتی از پیشش بلند می شود، حتی نمی پرسد کجا می روی؟ فقط می گوید: عزیزم زود برگرد. و او هم نوازشش می کرد و دلداریش می داد که یک روز با دست های خودش آقای استیل را خفه می کند و برای همیشه پیش هم می مانند، تا مجبور نشوند هرشب دزدکی پیش هم بیایند. بعد رزیتا محکم می بوسیدش و چشمانش برق می زد.

ولی آن شب رزیتا اخم کرده بود و تصویرش خیلی کمرنگ شده بود. چشمانش مثل همیشه نبود و موهای اش بی حالت روی گونه هایش افتاده بود . هر چقدر سعی کرد نتوانست خوب مجسم اش کند، چشمانش را فشار داد و سعی کرد از اول شروع کند. ولی نمی توانست.یک غلت محکم توی رختخواب زد و سرش را برگرداند. دهانش باز مانده بود، چشمانش را چند بار باز و بسته کرد و دستانش را سفت دور متکا حلقه کرد. باورش نمی شد. به جای صفحه ی بیست و نه ، یک زن موقرمز و چشم آبی کنارش خوابیده بود و داشت نگاهش می کرد. هر چقدر فکر کرد، دید تا لحظه ای پیش کسی اینجا نبوده ، بعد فکر کرد که هنوز خیال می کند. داشت دیوانه می شد. سرش را تکان داد و بدن زن موقرمز را لمس کرد. هیچ اشتباهی نبود. همانطور که هر شب تصور کرده بود. ولی زن حرف نمی زد. هر چقدر ازش سوال کرد که از کجا آمده و چرا آمده اینجا و اصلا دلش می خواهد پیش او بماند یا نه ، زن هیچ حرفی نمی زد و فقط نگاهش می کرد .بعد شروع کرد به نوازش کردنش. باز هم زن حرفی نزد. آرام لبهایش را بوسید و لباسهایش را درآورد . همانطور که توی صفحه ی بیست و نه نوشته بود. با خودش فکر  کرد اول باید اجازه بگیرد ولی زن نه حرف می زد و نه حتی حرکتی می کرد . فقط پلکهایش تکان می خورد. اگر این حرکت را هم نداشت ، باورش می شد که این زن ، یک جسد یا یک عروسک آدم نما ست. هیچ کاری به ذهنش نمی رسید. زن را همانطور لخت و بی حالت رها کرد، دوباره غلتی زد و صفحه ی بیست و هشت را باز کرد. این بار سعی کرد با دقت بیشتری بخواند. چشمانش را بست و رزیتای خودش را تصور کرد. اینطوری خیلی بهتر بود.

 
توسط کرم دندون در 5 دی 1386 1:22 بֽظֽ | | نظرات (7)
 

 

پر از حرف مچاله شده
 

زن با دلتنگي گفت «خيلي وقته ديگه با هم حرف نمي زنيم» مرد به تأكيد سر تكان داد «حرف نمي زنيم» بعد ساكت شدند و ابري را كه لذت سرخ غروب را مي كشيد به تن اش و مي رفت تا در نئشگي لذت وا بدهد و متلاشي شود با نگاه بدرقه كردند. بعد مثل زن و مردي كه دوباره با هم تنها بمانند، دوباره بر مي گردند به خودشان . زن با همان لحن گفت «قبلاً زياد حرف مي زديم» مرد با همان بي لحني سر تكان داد «زياد حرف مي زديم» زن پرسيد «فكر مي كني از حرف زدن فراتر رفتيم يا از حرف زدن هم عاجز مونديم؟» مرد هميشه بايد جملات پيچيده ي زن را ساده مي كرد «منظورت اينه كه اين خوبه يا بد؟» زن هميشه بايد دوباره روي حرف اش تأكيد مي كرد «منظورم اينه كه رابطه ي ما كامل تر شده يا عقيم مونده» مرد دست هايش را انداخت پشت نيمكت و صورت اش را رو به آسمان گسترده و دلتنگ گرفت و در حالي كه از طبيعت لذت مي برد گفت «كامل... عقيم... فراتر... فروتر... چرا مثل دستگاه هاي باركد فروشگاه ها به يه برچسب نياز داري تا چيز ها رو حس كني؟» زن بغض گرفته از بي خيالي مرد ، لابد به بيد مجنوني نگاه كرد كه مثل يك فواره ي از كار افتاده ي گياهي، پر از بيهودگي بود و در دور دست ها براي خودش وجود داشت و گفت «اين طوري مي تونم چيز ها رو بفهمم، اين طوري با چيز ها رابطه برقرار مي كنم» مرد با لذت دستِ هزاران سال اثيرِِ بغضي زيبا را در گلوگاه زن تصور مي كرد كه به آرامي يك چنگنواز، تار هاي صوتي را مي نواخت … و با سر تأكيد كرد «مثل دستگاه هاي باركد توي فروشگاه ها» باد با بي قيدي تكاني به بيدمجنون پير مي داد و بعد مي آمد بين موهاي زن سنگين و مغموم مي شد، خسته مي خزيد در شكاف گرم سينه اش و مي خواست همان جا خواب اش ببرد و زن مثل يك لالايي، غمگين و يكنواخت مي گفت «اين نيست كه تو به برچسب نياز نداشته باشي، تو اصلاً به رابطه نياز نداري» دست مرد از پشت نيمكت نشست رو شانه ي زن و چشم هايش در شكاف علف گرفته ي سنگ فرش ها دنبال جمله اي براي تبرئه ي خود گشت «من به تو نياز دارم، مي دوني …» باد بايد باز هم به شكاف سينه ي زن بخزد و بين راه موهاي لطيفِ كاهي را مثل نوازش گندمزار روي دست مرد بريزد و مرد از اين نوازش لبخند بزند و از اين لبخند، ته رنگي از عصبانيت به صداي زن بريزد و بگويد «به من نياز داري همون طور كه به غذا، فندك، به كفش نياز داري...» بعد با خوابيدن باد، صداي زن بايد مثل صداي مادري با خوابيدن بچه، پائين بيايد «به من نياز داري كه اينجا كنارت بشينم... تو خيابون ها هم قدم باهات راه برم.... تو رختخواب كنارت بخوابم...» مرد اين لحن يكنواحت مغموم را دوست داشت. مثل عطر چاي كوهي، چيزي از هزاران سال ني چوپان هاي غمگين و بي كس در خودش داشت و مثل عطر چاي كوهي چيزهاي خيلي دور و خيلي عزيزي را در مرد بيدار مي كرد. مرد ساده بود . زن را با برچسب هاش، با اين تلخي ها و بهانه گيري هاي قبل پريودش، با صدايش كه آدم را ياد عطر چاي كوهي مي اندازد دوست دارد و لبخند مي زند و با موهاي زن بازي مي كند . زن برگشت رو به نگاه مرد گفت «زهر اين لبخندِ بي تفاوت... فكر مي كني از دلم بره؟» مرد نمي فهميد نبايد لبخند بزند و هيچ وقت هم نخواهد فهميد «من انقدر فكر نمي كنم. دوستت دارم» زن با چشم هاي شيشه اي پوزخند زد «دوست داشتن عجيبي داري» مرد باز هم لبخند زد «موجود عجيبي رو هم دوست دارم» «داري به چي مي خندي؟ من هر حرفي بزنم، هر دردي داشته باشم به نظر تو نق نق هاي يه زنِ...» خداي من، هنوز هم مرد دارد لبخند مي زند «من فقط دارم سعي مي كنم دعوا نكنيم» «تو بي تفاوتي. برات هيچ چيز اهميتي نداره. هيچ وقت درد من كه هميشه درد اين رابطه بوده براي تو هيچ اهميتي نداشته» بالاخره زن توانست با همه، هيچ ها و اشك هايش لبخند را از صورت مردش پاك كند و كمابيش چيز هايي را كه مي خواست بشنود «من تو رو حس مي كنم كه اينجا كنار من نشستي. مي تونستي هر جاي ديگه اي باشي. پيش يكي از اون هم دانشكده اي هاي روشنفكر حراف ات كه بلدن روي هر چيزي برچسب هاي قلمبه سلمبه بذارن. اما اينجايي، پيش من! برا همين بذار تو غر بزني، منم بخندم ، باشه؟» حالا مرد مي تواند چشم هاي خيس زنش را ببوسد و بگويد «نگاه كن! اون تيكه ابر شبيه يه كاغذ مچاله شده است» زن هم مي تواند لبخند محوي به مردش بزند و با خودش بگويد « مثل دل من ، پر از حرف هاي مچاله شده » و بعد همه چيز به خوبي و خوشي تمام شود ...

 
توسط کرم دندون در 20 آذر 1386 6:42 بֽظֽ | | نظرات (10)
 

 

گنگ مثل رادیکال 2
 

حالا اینجا نشسته کنار من و هر چقدر بخواهم می توانم نگاهش کنم. البته فقط نگاهش کنم. حتی می توانم آنقدر صورتم را به صورتش نزدیک کنم که کرک های نرم و سفیدش را ببینم. همچنین صورت خودم را توی مردمک چشمهاش.حرف نمی زند. فقط به نوشته هایی نگاه می کند که من تند و تند می نویسم و او باید آنها را بفهمد و نمی فهمد. درس هایی درباره رابطه و حد و تابع.
برای اینکه به حرف بیارمش باید از او سوال بپرسم. باید بخواهم همان چیزهایی را که برایش نوشته ام را تکرار کند و بعد به لبهایش نگاه کنم که کلمات از آنجا از تنش کوچ می کنند، در هوا پرسه می زنند و روی گوشهایم می نشیند.
گلویم طعم صدایت را می گیرد. می خواهم حرف بزنم. حرفهایی از جنس دیگر. غیر از این درس و نوشته های روی کاغذ. اما نمی توانم. حرف های دیگر خفه اش می کنند. برای همین غصه ام می گیرد. جوابهای تو هم کمکی نمی کند. آخر تو بگو از دست این علامت های منطقی، از دست این عدد ها چه کاری بر می آید؟!

می گویم:
"نه. اشتباه کردی."
می خندد و می گوید:
" خیلی خنگم. نه؟"
"نه."

می خواهم بگویم تو خنگ نیستی، دست های من خنگ اند. اما نمی گویم و در عوض می خندم و برای اینکه بپرسد چرا می خندم، خنده ام را بیش از حد کش می دهم. اما نمی پرسد. در عوض لب پایین اش را گاز می گیرد. لابد خندیدنم را در تایید خنگ بودن خودش گرفته. یادم رفته که من معلم ام و او شاگرد و هر چه من می خواهم این فاصله را از میان بردارم. او آن را حفظ می کند.
هوس می کنم آب پرتقالی را که برای هر دو تایمان خریده باز کنم. می گویم :
" تو خنگ نیستی. به دست های من نگاه کن."

گفته و نگفته، کمی آب پرتقال می ریزد روی دستم و کاغذ ها و میز. از این همزمانی تو هم می روم. لابد حالا پیش خودش فکر می کند، منظور دست و پا چلفتی بودنم است. من به دستم نگاه می کنم و او به کاغذها. با دستمال کاغذی ای که از جیبش بیرون می آورد میز را پاک می کند و بعد کاغذ ها را. یکی هم به من می دهد تا دستم را پاک کنم. دستمالش تازه نیست. انگار پیش تر مصرف کرده باشد. شاید روی صورتش کشیده باشد. شاید عرق روی گونه ها و پشت لبانش را پاک کرده و حالا به من رسیده تا دستم را رویش بکشم. روی گذشته تن اش. روی نمک لب هاش. روی نمک ابروهاش.

کاغذ ها را بر می دارد و به لکه های نارنجی خیره می شود و بعد یکجا دور خودش جمع می کند. می پرسم:
" بالاخره تکلیف x^2-2=0 چی شد؟"
می بینم که چند عدد را امتحان می کند: 1و1.5و2. با تردید می گوید:
"جواب نداره."
با خنده می گویم:
" پس تو هم مثل فیثاغورسیان معتقدی که عدد های گنگ وجود ندارد. هان؟"
نمی داند از چه چیز حرف می زنم. فقط مودبانه می خندد و سرش را پایین می اندازد.

ذهنم می رود سمت کلمه" وجود" و به چیزهایی که وجود دارند اما باید نادیده بگیریمشان. مثلا ریشه دوم 2 که فیثاغورسیان انکارش می کردند. اما اگر مصریم که ببینیم شان باید افشایشان کنیم یا به حرف شان بیاوریم.

تن تو چگونه به حرف می آید. این تنی که نشسته اینجا کنار من. که وجود دارد اما نباید حرفی از آن به میان بیاید. انگار که ما باید تن هایمان را پشت در جا می گذاشتیم. اشتباهی پیش آمد که آب پرتقال روی دستم ریخت و دستم دیده شد. اشتباه شده که تن تو در این اتاق در بسته عرق می کند.

خودش را با مقنعه باد می زند.
"گرمه. نه؟"
نگاه ام می کند و با سر تکان می دهد و می خندد. دوست داشتم بگویم:
" خیلی گرم. گرم مثل تن تو و سر من."
و بعد نگاه کنم به چهره اش و به چشمهاش. شاید سرش را پایین بگیرد و نگاهش را بدزد و شاید زل بزند توی چشم هام و بگوید:
" خیلی گرم. گرم مثل تن تو و سر من."

بلند می شوم و کولر را روشن می کنم. می توانم پیشنهاد کنم روپوشش را در بیاورد. اما منصرف می شوم. لابد زیر این روپوش همین تی شرت سفیدی را پوشیده که نقش یک جزیره را دارد با یک درخت نارگیل و یک خورشید و دو نارگیل. همین تی شرتی که توی عکس پوشیده. عکسی که لای کتابش است و من به یک نظر دیده ام. روی تخت نشسته است و دست ها را در عقب ستون کرده و با لبخندی به دوربین نگاه می کند. دوربینی که یک لحظه جایش را من اشغال کرده ام. خنده او نگاه مرا نشانه گرفته است. به سرنوشت این عکس فکر می کنم، به اینکه چه کسانی آنرا دیده اند و خواهند دید. چه کسانی عاشق اش می شوند و برای چه کسی یادگاری می شود و شاید هم کسی روزی آنرا از خشم پاره کند، این نگاه را و این خنده را. سرنوشت اشیا هم گاه مثل سرنوشت آدمها تا حد سرگیجه نامعلوم است.

به صورت برنزه شده ات نگاه می کنم و دوباره به یاد جزیره روی سینه ات می افتم که می تواند خانه ما باشد. خانه من و تو. می توانیم روزها نارگیل بخوریم و با هم شنا کنیم و بعد بیاییم و در ساحل زیر آفتاب دراز بکشیم و تو اینطور مثل حالا برنزه شوی. صورت ات و تن ات بدون تن پوش. و موهات که خیس است و به هم چسبیده. بی هیچ حجابی. و من هم دیگر غصه حرف زدن نداشته باشم. شاید هم توانستیم زبانی مخصوص به خودمان اختراع کنیم، تا دیگر به این زبانی که پر از سو تفاهم است نیازی نداشته باشیم.

می گویم:" باید خیلی سخت باشد، با این روپوش و مقنعه تو این هوای به این گرمی!"
" خب. آره، ولی چه می شه کرد. آدم عادت می کنه."
"عادت؟"
"آره. مث اون فیلی که به پاش طناب بسته بودن. شنیدی داستانشو؟"
شنیده بودم اما می گویم: "نه." دوست داشتم می گفتم:
" شنیدم. اما دوست دارم از زبان تو هم بشنوم. دوست دارم که برایم حرف بزنی."
اما می گویم : "نه." و او با چه اشتیاقی داستان را برایم تعریف می کند. داستان بچه فیلی که پایش را با طناب به درخت بسته بودند، طوری که تلاش برای پاره کردن طناب بی فایده بود. بزرگ هم که شد از روی عادت دیگر هیچ وقت تلاش نکرد.

این را به حساب دو رویی نگذار. به من حق بده که محتاط باشم، در برابر این زبانی که معنای کلماتش برای تو چیز دیگری است و برای من چیز دیگر. از این ها گذشته من نیاز دارم به این اشتیاق تو. دوست دارم این لذتی را که تو از آگاه کردن من می بری، مثل لذتی که من از فکر کردن به تو می برم.
مفهوم حد را برایش توضیح می دهم اما گوش نمی کند. مدام به ساعتش نگاه می کند. ( آیا قراری دارد با کسی پشت این در؟) حرف هایم را بی حوصله تایید می کند و سر آخر توی کیفش را می گردد.

" متغیر x به سمت a میل می کند هر گاه فاصله x و a هر لحظه از هم کمتر شوند، اما هیچ گاه به هم نرسند."
ذهنم می رود سمت کلمه "میل" و اینکه این مفهوم انتزاعی چقدر واقعی و انسانی است. میل انسان فاصله را از میان بر نمی دارد، آشیل از لاک پشت عقب می افتد و تیری که می خواهد به هدف بخورد ، اصلا از جایش تکان نمی خورد.
" خسته شدی؟"
" آره."
" باشه پس تمامش می کنیم."

ذوق زده وسایلش را جمع می کند و بلند می شود که برود. اما قبل از اینکه به در برسد باید نصف این فاصله را طی کند و قبل از آن نصف نصف این فاصله را و قبل آن.....

و دست های من نیز هیچ گاه به او نمی رسد، پیش از آن باید نصف این فاصله را بردارد و قبل آن نصف نصف این فاصله را و قبل آن....

پیش از بستن در با لبخند برایم دست تکان می دهد، من هم سری تکان می دهم. نشسته ام، بی حرکت، مثل تیری که از جایش تکان نخورده.

 
توسط کرم دندون در 16 آبان 1386 5:55 بֽظֽ | | نظرات (27)
 

 

روایتی دو نفره در یک مثلث بی قاعده
 

پیش نویس: خواندن قصه،داستان یا هرچه که اسمش را بگذارید، آن هم در فضای اینترنت، علاقه و پیگیری این سبک نوشته ها را می طلبد. پس اجباری در خواندن این خط های طولانی که در ادامه می آید نیست اما حرف ها و نظرات شما در مورد نوشته ام بسیار بسیار خوشحالم می کند.
ممنون ...


روایت یک زن کاملا معمولی

1.خسته تر از همیشه از خواب بیدارش کردم . درست مثل هر روز صبح که این کار را می کردم . مثل همه تکرارهای زندگی . دوست داشتم زودتر از خانه بیرون برود . دلم می خواست تنها باشم ؛ روی کاناپه لم بدهم ، قهوه ای بخورم و سیگاری بکشم . چهار پنج سالی هست که فقط هم خانه هم هستیم. نه دست نوازشی هست و نه کلام عاشقانه ای . عادت شده ایم برای هم . نه اینکه بد دهن باشد یا دست بزن داشته باشد ؛ نه . شاید من دیگر ریه ام برای تنفس هوای آن خانه حجیم نیست . او هم دیگر پا پی نمی شود . 18 ساله که بودم ، برایم روزنه امیدی بود و دریچه نوری برای فرار از تاریکی خانه . خوب . . . فکر کردم که عاشق شده ام . مرد خوبی است ولی از آن مردهای خیلی شرقی است که یک عروسک بی زبان را به یک همسر ترجیح می دهند . بعد ها فهمیدم که از عشق خبری نبوده است . حالا هم عادت شده ایم برای هم . از جنس عادت میز و صندلی به هم . بودنش برایم فقط یک حسن داشت . اینکه کنارش بودم و کنارم بود و این یعنی من زن خوبی هستم و زن خوب بودن یعنی یک دنیا احترام .

ادامه داستان را در قسمت "ادامه مطلب" گذاشتم تا کسانی که علاقه دارند استفاده کنند.

بعد نوشت: داستان ضعیفیست. این را بعد از خواندن چند باره متن با دیدن اشکالات اساسی توی ذوق زنش فهمیدم . همون سکته هایی که شما هم اشاره کردید. یا لحن روایت ساده و شخصیت پردازی کلیشه ای و ...
اما از شما چه پنهان دوستش دارم. خیلی وقت پیش این را نوشتم و آن موقع احساس خلق شاهکاری عظیم داشتم! دیالوگ ها ساده است چون روایت، روایتِ یک زن ساده است و از همچین آدمی گفتن کلمات قلمبه سلمبه کمی بعید و دوست نداشتنیست ! کلیشه های رعایت شده هم دقیقا پیاده کردن مطالبی بود که در کارگاه ها و کلاس های داستان نویسی که آن زمان برای آموختن قاعده بازی می رفتم یاد گرفتم !
این را خیلی وقت پیش نوشته و تایپ کرده بودم و کسانی که من رو بیشتر می شناسند، می دانند که انتظار یک جا نشتن و تایپ کردن داستان ار من انتظار بیهوده است! مگر آنها که قدیمها، آن وقت ها که حوصله ای بود و وقتی، به دست کیبورد سپرده بودم !!
باز هم ممنون...

ادامه ي "روایتی دو نفره در یک مثلث بی قاعده" »
 
توسط کرم دندون در 20 مهر 1386 7:03 بֽظֽ | | نظرات (28)
 

 

سکوتِ دردناکِ تحمل‌ناپذیر
 

دخترک مرده بود. سه سالی می‌شد که از مرگش گذشته بود. آمده بود از خیابان رد شود. ندیده بود یا دیده بود اتوبوسی مسافربری دارد با سرعت می‌آید. زده بود و له‌اش کرده بود. وقتی می‌گویم له یعنی له‌اش کرده بود. شاید فقط با خاک‌اندازی می‌شد جمعش کرد.
حالا بعد از سه سال، امشب جشنِ عروسی برایش گرفته‌اند. من این‌ها را از پنجره‌ی طبقه‌ی سومِ آپارتمانم روایت می‌کنم. عروسی رو به رویِ آپارتمانم است. چیزی حدودِ سیصد نفری جمع شده‌اند. ارکستر هم آورده‌اند. داماد کنارِ دختر نشسته و به بیست، سی نفری که آن وسط در حالِ رقص‌اند نگاه می‌کند. می‌خندد و دختر را می‌بوسد، دخترِ مرده را که دست‌هایش به هم چفت شده و لبخندِ کم رنگی بر لب گرفته. مادرِ داماد جلو می‌آید، خوشحال و خندان جلو می‌آید، هر دوی‌شان را می‌بوسد. دختر با لبخندی ظریف چشم در چشمِ مادرشوهر می‌دوزد. یکهو نگاه‌اش را می‌دزدد و به من، که در پنجره‌ی طبقه‌ی سومِ آپارتمانم این‌ها را روایت می‌کنم، می‌نگرد. لبخندش پاک می‌شود. سرش را پایین می‌اندازد و به شوهرش نگاه می‌کند. داماد غرقِ صحبت با مادر است.

باید از پله‌ها پایین بروم و خودم را به خانه‌ی روبه‌رویی برسانم، به داماد. باید به‌ش بگویم که دارد چه کلاهِ گشادی سرش می‌رود: دختر مرده است. سه سال است که مرده. اما نه، شاید این قضیه اصلاً برایش مهم نباشد، شاید هم از قبل می‌دانسته. آن‌وقت، این وسط من برایم بد می شود. چهارتا فحشِ آبدار نثارم می‌کند و اضافه می‌کند که «برو گم شو! یکی این رو بندازه بیرون!» شاید هم نه، وقتی واردِ حیاطِ خانه‌شان بشوم دختر بیاید جلو و به من حق‌السکوت بدهد. دور از چشمِ همه بغلم می‌کند و می‌بوسدم. اما من که خر نمی‌شوم. پسش می‌زنم. دست‌هام را می‌گیرد، هر دو دستم را. دست‌هاش سرد است، سردیِ مرده‌ها را دارد. انگشتانِ کوچکش را یکی‌یکی حس می‌کنم و در ذهن می‌شمارم‌شان. از ده انگشت چهارتا بیش‌تر نمانده. پس از مرگ هر سال دو انگشت نابود می‌شود. به دست‌هاش نگاه می‌کنم. هر ده انگشت سرِ جایش است. گونه‌ام را می‌بوسد. می‌گوید «تو همین‌جا بمان، خواهش می کنم. الان برمی‌گردم.»

دختر می‌رود. نمی‌دانم کجا می‌رود. فقط می‌دانم می‌رود تا کسی بویی نبرد. نمی‌دانم باید منتظرش بمانم یا نه. آخر از این‌جا نمی‌توانم او را و همه آدم‌هایی را که در این جشنِ عروسی هستند روایت کنم: چون چیزی نمی‌بینم.

لباس‌هام را در می‌آورم و در این هوایِ تاریک و تقریباً سرد می‌پرم تویِ استخرِ خانه‌شان. مغزم می‌پکد. آن‌قدر از این‌سوی استخر به آن‌سوی استخر می‌روم تا همه مهمان‌هایی که در حیاط جمع بودند، توجه‌شان به من جلب می‌شود. نزدیک می‌آیند و مرا با انگشت‌شان به همراهان‌شان نشان می‌دهند. تا حالا هفت بار پشتِ هم طولِ استخر را رفته‌ام و برگشته‌ام. دختر هنوز نیامده. نفسم بالا نمی‌آید. خودم را از استخر می‌کشم بیرون. کنارِ استخر دراز به دراز می‌شوم. مهمان‌ها می‌روند. نفسِ راحتی می‌کشم و چشم‌هام را می‌بندم:
آن‌جا بودند. پیشِ چشم‌هایم. هولناک بود و در عینِ حال جذاب. بارِ اول فکر کردم که می‌خواهد او را بکشد، بعد سریعاً فهمیدم که این‌طور نبود، شاید هر دو داشتند می‌مردند، تنها بعدها آوایِ دوری بود که متجسدم کرد... . بعد کاملاً مجذوبِ حرکاتش شدم، آن تنفسِ پر زحمت و کوفته، آن آهِ نازکی که در دهان‌شان زنگ می‌زد. سینه‌های ماریا لخت از بلوزش بیرون افتاد. یکی از دست‌های نجار در موهایِ گره خورده‌ی او گم شده بود، و آن یکی دیگر در ماسه. بقیه پیکرِ آن مرد بود، همه‌اش: سفت و در عینِ حال لرزان، به خاطرِ فشارِ متمرکزِ همه‌یِ آن انگیزه در باسنش، آن کمانی که تیر را شتاب می‌داد، خود را در اندرونیِ دخترِ جوان به میخ می‌کشید و تهییج می‌کرد. مثلِ اسبی از نفس افتاده ـ با چشم‌هایی بسته، عرق از ریشه‌های موی‌اش می‌چکید، به پشتش منتشر می‌شد، اطرافِ کمر و پاهایش، تقریباً تماماً عریان. اسبِ کوری که آسمانِ سفید را گاز می‌گرفت. اما زمین صدایش زد، و شیهه‌یی طولانی بسترِ رود را انباشت و بعد در میانِ درختانِ مُرد. عاقبت آرامش بر زمین نازل شد. ماریا به نجار با چشم‌هایی از شگفتی نگاه کرد، مثلِ کسی که در آن لحظه همه چیز را باخته باشد. آرام دستش را با نرمی در میانِ موهای‌اش راند و شروع کرد به گریستن. نجار هم او را نگاه کرد، اما چشم‌هایش متفاوت بود، آن چشم‌ها، چشم‌های انزوا بودند. مرد، بی‌هیچ حرفی، برخاست و رفت تا بشاشد. دختر هم ایستاد، به پشت، انگار در حالِ تمیز کردنِ پاهایش بود. خودم را خوب در پشتِ درختان قایم کردم و چیزی بیش‌تر ندیدم. صدایِ پایِ هر دو را که در حالِ دور شدن در جهاتِ مخالف بودند، شنیدم. قلبم به گرفتگیِ یک گره بود. با پرشی خودم را انداختم در بستری که اندام‌های‌شان در ماسه حک کرده بود. بی‌تاب نفس می‌کشیدم، گویی که هوا می‌توانست بیش‌تر از بویِ تند و گرمِ ادرار به من بدهد، و دیگر متوجهِ صدای پاها نبودم، خیلی دور، و صدایِ شکستنِ شاخه‌های خشک، این‌جا و آن‌جا، چیزی جز سکوت نشنیدم، سکوتِ دردناکِ تحمل‌ناپذیر

 
توسط کرم دندون در 26 شهریور 1386 11:56 قֽظֽ | | نظرات (17)
 

 

فاتحه ای برای یک رویا
 

پله های محضر را بالا می رویم. همه آمده اند. قرار است چیزی را امضا کنیم، یعنی وکالت بدهیم به برادر بزرگتر تا کار ِ خانه ی پدری را که بساز بفروش دست روی آن گذاشته، تمام کند و ما هم هر کدام برویم دنبال کار و زندگی مان.
در اتاق انتظار نشسته ایم. نگاهم به چهره برادر ها و خواهر هاست. همه آمده اند. ساکتند. حسابی ورق تقویم ها از سر و صورتشان رد شده است اما در آن حیاط همه مان یا بچه بودیم یا نوجوان. امروز این اتاق ساده محضر چقدر بوی خانه ی پدری را می دهد !
...
تازه عروس بود، لاغر و کشیده. یک خال هم بالای لبش بود، سیاه ! عین مخمل. اسمش شمسی بود. اتاق ته حیاطمان را اجاره کرده بودند. چند ماهی بود. هنوز به رفت و آمدنشان عادت نکرده بودیم. شوهرش سبزه بود، یغور و پت و پهن، یک آدم نچسب درست و حسابی ! کار و بار عجیبی داشت. دسته چاقو می ساخت. اسمش حیدر بود.
...
چشم می گردانم دور اتاق، مثل مراسم ختم است. لابد تا چند دقیقه دیگر باید چیزی را امضا کنیم، فاتحه ای بدهیم و آن خانه را بسپاریم تا هر جوری که می خواهند آن را صاف کنند. راستی با قد و بالای آن درخت توت می خواهند چه کنند؟ چشم سبز رنگ حوض هم که سالهاست کور شده است.
...
هنوز مدرسه نمی رفتم که زیبایی او را کشف کردم. وقتی با آن چادر سفید می آمد کنار حوض و چیزی می شست، انگار حیاط به آن بزرگی با آن درخت توت قدیمی همه اش جمع می شد کنار حوض. صدای جیر حیر استکان هایی که می شست، مثل جیک جیک گنجشک هایی بود که روی شاخ و برگ درخت پرسه می زدند. اگر میشد یک مشت توت را مثل نقل می ریختم روی سرش چقدر خوب میشد ! اما از پدرم می ترسیدم. همه اش دلم می خواست شمسی صدایم کند تا چیزی برایش بخرم. یک نان، یک کاسه ماست، یک قرقره سفید، یک قرقره مشکی. آنقدر خودم را در حیاط معطل می کردم تا از اتاقش بیاید بیرون، صدایم کند، نگاهم کند، لبخند بزند، خال سیاهش کمی کش بیاید. چقدر به این مهربانی احتیاج داشتم ! وقتی دست پر النگویش را از زیر چادر سفیدش به طرفم دراز می کرد و سکه ای کف دستم می گذاشت، مثل برق و باد می دویدم سر خیابان تا چیزی را که خواسته بود برایش بخرم. حالا به کسی تنه می زدم یا نمی زدم اصلا یادم نمی آید.
...
شناسنامه ها، قباله و بنچاق های رنگ و رو رفته روی میز محضر دار است.
او دارد برای آخرین بار متن این وکالت نامه را می پاید تا چیزی از قلم نیفتاده باشد. نگاه همه خواهر ها و برادر ها به نگاه عمیق محضردار دوخته شده است. انگار رد نگاه او را از روی کلمه ها و جمله های متن وکالت نامه دنبال می کنند تا به سطر آخر برسند و نفس راحتی بکشند.
...
بعضی شب ها که حیدر تلو تلو خوران - دور از چشم پدرم – به خانه می آمد، صدای بگو مگویشان با شمسی تا این سر حیاط می رسید. خواب از سرم می پرید. انگار کتک هایی که شمسی می خورد، دردش را من احساس می کردم. حیدر دست بزن داشت، اما من که کوچولو بودم !
...
محضر دار یکی از شناسنامه ها را بر می دارد، باز می کند و نام مرا می خواند تا بروم پای ورقه بزرگی را امضا کنم. چند جا را با انگشت نشان می دهد، ... اینجا ... اینجا ... من هم می نویسم:
« ثبت با سند برابر است » و امضا می کنم.
صدای فرو ریختن سقف اتاق شمسی می آید. سرم را می دزدم !
می نویسم « ثبت با سند برابر است » و امضا می کنم.
گنجشک ها یکدفعه با وحشت از لا به لای درخت توت به هوا بلند می شوند. اتاق محضر دار پر از صدای گنجشک می شود.
می نویسم « ثبت با سند برابر است » و امضا می کنم.
پدرم را می بینم که ناودان حیاط را درست می کند. سایه مادرم را می بینم که در سینی کوچکی یک استکان چای کنار پدرم روی زمین می گذارد.
می نویسم « ثبت با سند برابر است » و ا